تمام نوشته های sahebi

۰۹دی/۹۴
Gheybat2

در محضر استاد: مضرّات غیبت

استاد سید حسین میرباقری‏، دبیر ریاضی بازنشسته دبیرستان دکتر شریعتی و استاد اخلاق، قبول زحمت نموده و  هر روز نکات اخلاقی در گروه تلگرامی «انجمن دانش آموختگان خوانسار» ارسال می نمایند که به دلیل کاربردی بودن آنها و حفظ آنها برای استفاده عموم این نکات را ان شاء الله به صورت دوره‌ای در وبسایت انجمن منتشر خواهیم نمود. 

قسمت نخست با موضوع زیان‌ها و ضررهای غیبت و علل نهی از غیبت در آیات و روایات از تاریخ ۹۴/۹/۲۹ تا ۹۴/۱۰/۸ در ادامه منتشر شده:

ادامه مطلب

4+
۰۸دی/۹۴
940906_Mriranpour

گفتگو با دبیران: مصاحبه با استاد مجتبی ایران‌پور، مدیر و دبیر ادبیات از ۱۳۴۳ تا ۱۳۷۳

940906_Mriranpour3-4
سرویس گفتگو –  هادی زرتابی‏، امیر صانعی و سید علیرضا صاحبی: استاد سال۷۳ بازنشست شدند و من سال۷۶ وارد دبیرستان شدم. همین تأخر تاریخی سبب شده بود تا هیچ وقت شعرخوانی های ایشان را ندیده باشم. گذشت تا یک هفته قبل از همایش ۲۵اردیبهشت که با حمیدآقای صانعی و امیر آقا شبی به خانه استاد میهمان شدیم و یکی از سوالاتی که همیشه در ذهنم بود پاسخش را یافت. شعر خوانی و شعر حماسی را با تمام وجود درک کردم. شنیدن این گفتگو هیچ گاه برایمان تکراری نخواهد شد که هر بار بیش از پیش در لذت شعرخوانی استاد غرق می‌شویم.

 

استاد ابتدا بخش کوچکی از انبوه مدارک و مستندات ارزشمندی که در طی سال‌های خدمت جمع‌آوری نمودند به ما نشان می‌دهند و می‌گویند: این کلیه مدارک ۳۱سال و نیم خدمت ماست که به صورت بایگانی درآمده ولی من خیلی منضبط بودم. این اولین حکمیه که بعد از دوره تعلیماتی سپاه دانش از طرف وزرات فرهنگ به ما دادند که ما اومدیم بعد از اینکه سپاه دانشی‌ها جلوی شاه رژه رفتند بهشون حکم دادند، اون زمان حکم من اشتباه چاپ شده بود و ما تمام جاها رفتیم. محل خدمت من رو نوشته بود اصفهان! من محل خدمتم رو گلپایگان و خونسار و فریدن تعیین کرده بودم و نوشته بودند اصفهان. گفتم بابا من اصلاَ اصفهان رو بلد نیستم. اونجا همینطور که هاج و واج می‌گشتم سه نفر رسیدند به من و گفتند آقا شما کجا افتادید؟ گفتم من خوزستانیم و افتادم اصفهان. گفتند میای با ما عوض کنی؟ گفتم من خوزستانیم و برام مهم نیست -آخه اون وقت خونسار جزو استان شیشم بود جزو استان خوزستان بود- گفتم که عوض می‌کنیم و با یکیشون رفتیم پیش یه مدیر کلی بود که بدون تشریفات و غیره یه دفتری زیر بغلش بود. از من رو گرفت و نوشت گلپایگان صحیح است و از اونو گرفت و نوشت اصفهان صحیح است. همینو بمون داد و با همین ابلاغ استخدامی ما اومدیم. دیگه تموم ابلاغای دیگه هر مدرسه‌ای ما رفتیم و پایه و گروه از این مدرسه به اون مدرسه همه رو اینجا دارم.

ادامه مطلب

7+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
۰۷دی/۹۴
Barf Dahe60

یادمانه‌ها: تعدادی از خاطرات اعضای محترم گروه در آذرماه۹۴

آقای سید علی میرباقری:

دوستان سلام . یه چیزی بگم و بنویسم؛ بخندین . باغ ما یه کم بالاتر از این چال سیدا قرار گرفته . و هر موقع پدرم با عمو هایم حرف می زدند گاهی هم خاطره ای از دوستان قدیمی شان نقل می کردند که این چال سیدا جن دارد. و تعاریفی از این دست که یک شب یکی رفته بود باغش را آبیاری کند با جنی مواجه شده بود. من همیشه از سن۱۱ سالگی به بعد این مسیر را خودم به تنهایی می رفتم و یا هیچ گاه دلهره ای هم نداشتم . خاطره ی من بر می گردد به سال ۷۵ یا ۷۶٫
برای سر کشی و سفر دو سه روزی به خوانسار آمده بودم .. بعد از ظهر یک روز مرحوم پدرم گفت که فلان درخت زرد آلو رسیده و بار خوبی دارد. چون فردا مسافر هستی برو و کمی زرد آلو بچین تا برای خواهر و برادرت هم به تهران ببری . اما نگفتم که ۲۴ یا ۲۵ ساله شده بودم و یک مرد گنده . القصه دردسرتان ندهم به سمت صحرا رفتم . چیتگاه را رد کردم و حمام صحرا و محله ی اسلامی ها . و بعد کم کم باغها پیداشدند . و ناگهان خاطرات آن روزهای قدیمی از حرفهای پدر و عمو ها به یادم آمد. ساعت هم نزدیک ۵ غروب بود. و اگه دوستان به این محل رفته باشند در جریان هستند که به دلیل انبوه درختان نور خورشید کمتر شده و این محل زودتر تاریک می شود. آقا به خودم گفتم نکنه این قصه ی جن ها راست باشه و الان یکیشون بیاد سر راه من . صدای پرند ه ها و پروازشان لابلای درختان هم مزید بر علت شد و وسوسه بر جانم افتاد که ای داد بیداد الان آقا جنه و یا خانم جنه به دنبالم میاد . حالا سطلی هم در دست داشتم که قرار بود زرد آلو ها را داخل آن ظرف بریزم .(در زبان شیرین خوانساری به این سطلها می گویند گادوشی ) صدای برخورد این ظرف به پاهایم هم دوباره ترسی به جانم انداخت . القصه دوان دوان این مسیر را طی کردم و به باغ رسیدم .سریع زرد آلو ها را چیدیم ولی هنوز درگیر این جن ها و ترس از آنها بودم . بدون این که درست کارم را انجام دهم ظرف را پر کردم و حالا راه برگشت هم در پیش رو است . با خودم گفتم که مسیر برگشت را از بالا انتخاب می کنم. و با ترس ولرز برگشتم به منزل. اکنون بعد از چند سال که از این ماجرا گذشته هر بار عکسی از این چال سیدا می بینم و یا کسی در باره ی این مکان حرفی می زند این خاطره در ذهنم زنده می شود . ببخشید که زیادی می نویسم .

 


  • آقای مهدی رفعتی: 
    خدایا دلم پر کشید برای اون وقتا…بوی کوچه هاشو حس می کنم.بوی دیوارای کاگلی نم خورده…بوی روزی که می گفتند مدرسه تعطیله و باید پارو می کردیم این همه برف رو تو حیاط و پشت بوم رو…یاد همه سادگی هامون بخیر. حس دلچسبیه. عاشق فصل فصل خوانسارم. باور کنید هیچ کجا فصل های چهار رنگ خوانسار رو نداره البته الان رو نمی دونم اما اون زمان که فصل ها هم حساب و کتاب داشت. دبیرستان شریعتی و حس دلچسبش در ایام زمستان و رفتن به مدرسه در هر صبح یک حس عجیب بود. یادم هست کلاس اول دبیرستان هنوز مثل امروزی ها کفش چهار فصل نداشتیم سالی یک بار کفش بود برای رفتن به مدرسه.کفش من از ان کفش ها بود که کف ان مثل ایینه براق بود و موشی بود در پیاله گربه برف فام! اگر شب قبل برف تا نیمه های شب می بارید بعد اسمان دلش باز می شد زمین تا صبح یخ می بست و ما هم باید با این کفش جادویی با هزار سلام و صلوات از خیابان شهدا می امدیم پایین تا از خان اول و دوم رد شویم بقیه خان ها در بازار قدیمی بود که تا مدرسه باید رد می کردیم مخصوصا یک بخش سوق الجیشی داشت که ادم مرگ را جلوی چشمانش می دید برای رد شدن از این خان! یک بار چنان زمین خوردم که هفت جد آبادم جلوی چشمانم امد و پدر پیر مدرسه که شوربختانه فامیل شریفشان در ذهنم نیست دستم را گرفت و مانند کودکان نوپا تا در ورودی مدرسه مرا همراه برد….
  • یادمه زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم تو دهه شصت محال بود سالی یه بار نیم متر برف نیاد. یه بار یادمه به خاطر بارش برف سنگین تعطیل شدیم.بعداز ظهرش با یکی از دوستان شروع کردیم تو حیاط یه گلوله برفی رو درست کردیم.هی غلش دادیم تو حیاط تا هی بزرگتر و بزرگتر شد یه جور که دیگه به زور حرکت می کرد.در خونه رو باز کردیم به یه مصیبتی از در خونه بیرون بردیم.مثلا می خواستیم از خیابون شهدا غلش بدیم به سمت فلکه امام.همین که بردیم وسط خیابون به خاطر گرمای اسفالت زیر بهمنی که درست کردیم صاف شده بود و اصلا بگو یه سانت حرکت بکنه.اونم وسط خیابون.بهمن به چه بزرگی شده بود. دقیقا انقدر بزرگ بود که ماشین از وسط خیابون نمی شد رد بشه.دیدیم داره ماشین میاد هی پشتش وا میسته .راننده ها از ماشین پیاده شدند کلی بد و بیراه بهمون گفتند ما هم فلنگو بستیم اومدیم خونه.اوه اوه بابام فهمید قضیه رو یه کتک حسابی ازش خوردم…ولی کلی خوش گذشت اون زمونها…یادش بخیر

آقای سید موسی میرمحمدی: 
جناب راستین عزیز مسیر خانه تا مدرسه را فرمودند در دهه ۳۰ از هرستانه تا دبیرستان حدود یک ساعت راه بود که باید تله پایین (هرستانه) تله بالا (بیدهند) تله سولقان . تله چهار باغ بعد تله خر کشه را طی میکردم تا به دبیرستان برسم با دستهای ورم کرده که اگر دیر میرسیدیم آقای صانعی چندتا چوب کف دستم میزد و می‌رفتیم سر کلاس مداد و خود کار را باید مشت میکردم تا بتوانم بنویسم.  ساعت ۱۱ تا ۲:۳۰  بعد از ظهر هم باید توی بازار سر میکردم تا دبیرستان باز بشه وقس علیهذا….. البته چند ماه اول در دبیرستان شاپور بودیم بعد به دریانی آمدیم از همکلاسیهای دیگر آقایان احمد مدنی ،فرهاد شجاعی، فضل الله اولیایی، منوچهر صدری، مصطفی میرزایی، قدرت مومنی، کیومرث شجاعی، فضل الله توکلی، مهدی امینی، حسین میرصانعی، مرتضی میرصانعی، محمد میرهادی. قبل از ما شهاب صادقی، محسن سیفی، احمد جلیلی، نصرت سلطانی، خسروی، تقی قربانی، مصطفی قربانی، آقا کثیری، علی توکلی، علی اصغر عرب. بعد از ما صدرا میرمحمدی، محسن توکلی، اسماعیل میرمحمدی، صدرا توکلی، عزت سلطانی، احمد دهاقین و حسن دهاقین با ما بودند یاد همه آنها بخیر.


 

آقای سید جلال جعفری: 
یادمه خیلی ها نهارشان را میاوردند در حیاط دبیرستان مبل میکردند و بعد هم تور والیبال. آقا کمال و آقا کریم اصفهانی و  آقا مجتبی افضلی و آقا عطا سلطانی و خیلی دیگر دوستان. یاد همه آنها گرامی باد. آقای عبادالهی نیز هم نقاش بود وهم والیبالیست. چه صفایی وچه یکرنگیهایی. یادی از بعضی دوستان همکلاسی: آقایان حسین راجعی، منصور شفیعی،مرتضی میرزایی، محمود صدری، میرباقری، شفیعی، حیدر و محمد صانعی، کیامرث شجاعی، رضا میرشفیعی و حاج علی از ما بالاتر بودند. رضا میرباقری، باقر کامران، شهاب صادقی بالاتر ما بودند. آقا تقی صادقی، بیژن مومنی، مرتصی شاکری، محمد شاکری، بهمن صبیایی، تقی میرزایی، شاهرخ ملک زاده، معصومی، موسی میر محمدی وخیلی های دیگر یاد همه آنها به خیر و سلامت باشند.


آقای ابوالفضل گرجی:

یادش بخیر سال ۹۰ محرم شده بود که توفیق زیارت عتبات عالیات برای دومین بار قسمتم شد. اما چه زیارتی بود سامراء. چند اتفاق ویژه افتاد برامون. یکیشو براتون تعریف می کنم اگه حالشو بردید برای اموات خودتون و منم خیرات کنید با فاتحه و صلوات. جمعی که رفته بودیم از ایران همراه خودمون هر چی تونسته بودیم قرآن های داخل خونه و زندگی رو برای اهدا به حرم برده بودیم چون حرم عسکریین واقعا جزو غریب و مهجوره. وقتی رسیدیم حرم سر ظهر بود. بعد از کلی زیارت و اتفاقات خاصی که افتاد برامون موقعی که خواستیم خداحافظی کنیم با اون بزرگوارا ، من و سرگروهمون کناری از صحن ایستاده بودیم و در همین حین یکی از خدام که آدم لاغر اندام و چهره سوخته ای بود رو کنارمون دیدیم. از اونجایی که از مشهد با خودش تعدادی بسته هدیه صحن امام رضا علیه السلام رو آورده بود و تو جیباش داشت اون خادم رو صدا کرد و از جیبش چند تا تبرکی رضوی رو بیرون آورد و هدیه کرد بهش و پرسید اینجا چند نفرید. ۱۰ نفری بودند. تا چشمش به هدیه های تبرکی حرم امام رضا علیه السلام افتاد و فهمید از کجا رسیده اشک توی چشماش جمع شد و در این حال بود که با توجه به مجوزی که داشتیم از اونا همگی برای زیارت حرم رضوی به میهمامی و پذیرایی و اقامت کامل از طرف آستان قدس رضوی دعوت کردیم و یکباره دیدم یکیشون واستاد روبروی حرم اون دو بزرگوار علیهماالسلام و چیزی گفت و شروع کرد به گریه کردن. با کمک یکی از دوستان که ی سید عراقی بود از حالش پرسیدیم گفت شما نمی دونید امروز من چه اتفاقی برام افتاده، من سال هاست که در این مکان مقدس خدمتگزاری می کنم. امروز وقتی اومدم اینجا برای خدمتگزاری حضرات دلم گرفت یکباره و از ته دل غمگین و نالان شدم رو کردم به حرم امامین هادیین علیهماالسلام و گفتم آقایون بزرگوار من چندین ساله که در محضرتون دارم نوکری می کنم ، چی میشد لطف می کردید و زیارت جدتون امام رضا علیه السلام رو نصیبم می کردید که آرزومندشم. بعد پیش خودم گفتم مگه میشه. من که حتی نمیتونم به ایران سفر کنم. وقتی شما منو دیدید و هدیه تبرک رضوی رو دادید ی جوری شدم و وقتی دعوتمون کردید برای سفر زیارتی امام رضا علیه السلام واقعا شوکه شدم و هنوز تو حال خودم نیستم. عزیرانم ، از این اتفاق دو سه ماهی گذشت و اون خدام حرم سامراء به دعوت و خرج حرم رضوی به زیارت امام رئوف نائل شدند. سلام بر شما ای امامان معصوم و غریب حریم اهل بیت در سامراء و پدران عظیم الشأن مهدی فاطمه. دریابید این گدایان ملتمس و نیازمند را که سخت محتاج دعای شما و نگاه اجابتتان هستیم.

 

0
۰۷دی/۹۴
Shahid Ali oghimi-Janbaz Akbar Rasolinasab

خاطره یکی از اعضای محترم گروه از عملیات کربلای ۵

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم محتاج عطا و کرم فاطمه ایم
عمریست که از داغ غمش سوخته ایم دلسوخته عمر کم فاطمه ایم

خاطره ایی از عملیات کربلای ۵ با رمز یازهر دریافت شده از جناب آقای ابوطالب عزیزی، جانباز گرانقدر و ارزشمند دفاع مقدس:

این ایام مصادف با عملیات کربلای ۵ است به همین مناسبت خاطره ای از عملیات کربلای ۵ که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد را به رشته تحریر در می آورم. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای ۵ از تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۶۵ تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه به طول انجامید. صحنه های عجیب و معجزه گونه ای در این عملیات اتفاق افتاده که به مرور نسبت به انتشار آن اقدام خواهم کرد.

MrAzizi-Kazemi-Mir-Azizi

از راست: ابوطالب عزیزی، شهید حسین کاظمی، شهید سید سعید میرباقری و شهید محمود عزیزی.
شهیدان کاظمی و میرباقری در عملیات کربلای ۵ و محمود عزیزی در شهریور سال ۱۳۶۶ در شلمچه به شهادت رسید.
این عکس سال ۱۳۶۲ در اطراف سنندج کرفته شده است.

ادامه مطلب

7+
۰۶دی/۹۴
Hafezi-Alae-Gh-Asadi-Ma-Fi...

پرونده ویژه دانش آموز شهید، مجید علایی

علایی-مجید
 شهید مجید علایی
نام پدر :  محمد علی 
متولد: ۱۳۴۵، خوانسار
ورودی سال ۱۳۵۹ دبیرستان دکتر شریعتی.
تاریخ شهادت : ۲۱دی ماه ۱۳۶۵ (عملیات کربلای پنج)
محل شهادت: منطقه شلمچه 

معبودا چه زیباست دیدن جمالت و رسیدن به وصالت و پرواز به لقائت و همنشین شدن با اولیائت

ادامه مطلب

2+
۳۰آذر/۹۴
Vote

گزیده گفتگوها (هفته چهارم آذر۹۴): طرح مباحث سیاسی، ویژگی نماینده و دیوار مهربانی

موضوعات بحث هفته چهارم آذر به شرح زیر بود که خلاصه نظرات اعضای محترم در خصوص این موضوعات در ادامه مطلب درج شده. با سپاس از خانم‌ها منصوری و امیری  و آقایانجعفری، میرباقری، رفعتی، صاحبی، پژوهیان، سعیدی، توکلی، کتابچی، بنی هاشمی، شفیعی، استادرحیمی، نبی زاده، حمید، محرابیان، میرمحمدی.

موضوع اول: با توجه به اینکه طی دو روز گذشته ۲نفر از اعضا گروه رو به دلیل پیش آمدن مباحث سیاسی ترک کردند، آیا با طرح موضوعات سیاسی در گروه (البته در روزهای تعطیل که موضوع گروه آزاد است) موافق هستید؟ (البته منظور از بحث سیاسی موارد اختلاف برانگیز کشمکش بین گروه های مختلفه وگرنه آگاهی به مسایل روز از الزامات زندگی امروزه)

موضوع دوم پیشنهاد شده از طرف دو نفر از اعضای بزرگوار و محترم گروه: بررسی ویژگی ها و وظایف یک نماینده ی خوبِ مجلس شورای اسلامی. (در این زمینه هم مجدد تاکید می‌کنم که گروه به هیچ وجه در مورد هیچ فردی نظری نداره و در انتخابات از هیچ شخصی حمایت نمی کنه، تنها ویژگی های مطلوب و حوزه وظایف یک نماینده خوب مد نظره)

موضوع سوم: راه اندازی دیوارهای مهربانی! در خوانسار با توجه به اینکه خوانسار شهر کوچکی است و اغلب افراد یکدیگر را می شناسند، آیا راه افتادن دیوراهای مهربانی مشابه تصاویری که در گروه ارسال شد، اثربخش است؟

ادامه مطلب

2+
۲۳آذر/۹۴
NaghAmalkard

گزیده گفتگوها (هفته سوم آذر۹۴): ارتقاء گروه-کپی رایت-مشکلات درمانی شهر

با سپاس از خانم‌ها منصوری، رضاعلی و میرزایی و نیز آقایان زرتابی، میرزائی، میرباقری، میرباقری، پژوهیان، جعفری، عزیزی، صادقی، رفعتی، نیکپور، میرمحمدی، میرمحمدی، میرمحمدی، جواهری، گرجی، رحیمی، شفیعی، تولایی، ساعدی و صانعی و آقایان محسن، حمید ومحمد که در سه موضوع زیر مربوط به هفته اول آذرماه شرکت کردند:

  1. موضوع پیشنهادی اول: با توجه به فرا رسیدن سالگرد تاسیس گروه (آذرماه۱۳۹۳) نقد عملکرد یکساله گروه و راهکاری بهبود آن.
  2. موضوع پیشنهادی دوم: از جمله تهدیدهای اینترنت نحوه رعایت قانون copy right و مالکیت معنویه. چجوری می تونیم در رعایت قانون کپی رایت سهیم باشیم و به اجرای اون کمک کنیم؟
  3. موضوع پیشنهادی سوم: بررسی مشکلات بهداشت-درمانی شهرستان و ارائه راهکار برای ارتقاء وضعیت سلامت شهرستان.

جمع بندی این مباحث را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید:

ادامه مطلب

2+