Barf Dahe60

یادمانه‌ها: تعدادی از خاطرات اعضای محترم گروه در آذرماه۹۴

آقای سید علی میرباقری:

دوستان سلام . یه چیزی بگم و بنویسم؛ بخندین . باغ ما یه کم بالاتر از این چال سیدا قرار گرفته . و هر موقع پدرم با عمو هایم حرف می زدند گاهی هم خاطره ای از دوستان قدیمی شان نقل می کردند که این چال سیدا جن دارد. و تعاریفی از این دست که یک شب یکی رفته بود باغش را آبیاری کند با جنی مواجه شده بود. من همیشه از سن۱۱ سالگی به بعد این مسیر را خودم به تنهایی می رفتم و یا هیچ گاه دلهره ای هم نداشتم . خاطره ی من بر می گردد به سال ۷۵ یا ۷۶٫
برای سر کشی و سفر دو سه روزی به خوانسار آمده بودم .. بعد از ظهر یک روز مرحوم پدرم گفت که فلان درخت زرد آلو رسیده و بار خوبی دارد. چون فردا مسافر هستی برو و کمی زرد آلو بچین تا برای خواهر و برادرت هم به تهران ببری . اما نگفتم که ۲۴ یا ۲۵ ساله شده بودم و یک مرد گنده . القصه دردسرتان ندهم به سمت صحرا رفتم . چیتگاه را رد کردم و حمام صحرا و محله ی اسلامی ها . و بعد کم کم باغها پیداشدند . و ناگهان خاطرات آن روزهای قدیمی از حرفهای پدر و عمو ها به یادم آمد. ساعت هم نزدیک ۵ غروب بود. و اگه دوستان به این محل رفته باشند در جریان هستند که به دلیل انبوه درختان نور خورشید کمتر شده و این محل زودتر تاریک می شود. آقا به خودم گفتم نکنه این قصه ی جن ها راست باشه و الان یکیشون بیاد سر راه من . صدای پرند ه ها و پروازشان لابلای درختان هم مزید بر علت شد و وسوسه بر جانم افتاد که ای داد بیداد الان آقا جنه و یا خانم جنه به دنبالم میاد . حالا سطلی هم در دست داشتم که قرار بود زرد آلو ها را داخل آن ظرف بریزم .(در زبان شیرین خوانساری به این سطلها می گویند گادوشی ) صدای برخورد این ظرف به پاهایم هم دوباره ترسی به جانم انداخت . القصه دوان دوان این مسیر را طی کردم و به باغ رسیدم .سریع زرد آلو ها را چیدیم ولی هنوز درگیر این جن ها و ترس از آنها بودم . بدون این که درست کارم را انجام دهم ظرف را پر کردم و حالا راه برگشت هم در پیش رو است . با خودم گفتم که مسیر برگشت را از بالا انتخاب می کنم. و با ترس ولرز برگشتم به منزل. اکنون بعد از چند سال که از این ماجرا گذشته هر بار عکسی از این چال سیدا می بینم و یا کسی در باره ی این مکان حرفی می زند این خاطره در ذهنم زنده می شود . ببخشید که زیادی می نویسم .

 


  • آقای مهدی رفعتی: 
    خدایا دلم پر کشید برای اون وقتا…بوی کوچه هاشو حس می کنم.بوی دیوارای کاگلی نم خورده…بوی روزی که می گفتند مدرسه تعطیله و باید پارو می کردیم این همه برف رو تو حیاط و پشت بوم رو…یاد همه سادگی هامون بخیر. حس دلچسبیه. عاشق فصل فصل خوانسارم. باور کنید هیچ کجا فصل های چهار رنگ خوانسار رو نداره البته الان رو نمی دونم اما اون زمان که فصل ها هم حساب و کتاب داشت. دبیرستان شریعتی و حس دلچسبش در ایام زمستان و رفتن به مدرسه در هر صبح یک حس عجیب بود. یادم هست کلاس اول دبیرستان هنوز مثل امروزی ها کفش چهار فصل نداشتیم سالی یک بار کفش بود برای رفتن به مدرسه.کفش من از ان کفش ها بود که کف ان مثل ایینه براق بود و موشی بود در پیاله گربه برف فام! اگر شب قبل برف تا نیمه های شب می بارید بعد اسمان دلش باز می شد زمین تا صبح یخ می بست و ما هم باید با این کفش جادویی با هزار سلام و صلوات از خیابان شهدا می امدیم پایین تا از خان اول و دوم رد شویم بقیه خان ها در بازار قدیمی بود که تا مدرسه باید رد می کردیم مخصوصا یک بخش سوق الجیشی داشت که ادم مرگ را جلوی چشمانش می دید برای رد شدن از این خان! یک بار چنان زمین خوردم که هفت جد آبادم جلوی چشمانم امد و پدر پیر مدرسه که شوربختانه فامیل شریفشان در ذهنم نیست دستم را گرفت و مانند کودکان نوپا تا در ورودی مدرسه مرا همراه برد….
  • یادمه زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم تو دهه شصت محال بود سالی یه بار نیم متر برف نیاد. یه بار یادمه به خاطر بارش برف سنگین تعطیل شدیم.بعداز ظهرش با یکی از دوستان شروع کردیم تو حیاط یه گلوله برفی رو درست کردیم.هی غلش دادیم تو حیاط تا هی بزرگتر و بزرگتر شد یه جور که دیگه به زور حرکت می کرد.در خونه رو باز کردیم به یه مصیبتی از در خونه بیرون بردیم.مثلا می خواستیم از خیابون شهدا غلش بدیم به سمت فلکه امام.همین که بردیم وسط خیابون به خاطر گرمای اسفالت زیر بهمنی که درست کردیم صاف شده بود و اصلا بگو یه سانت حرکت بکنه.اونم وسط خیابون.بهمن به چه بزرگی شده بود. دقیقا انقدر بزرگ بود که ماشین از وسط خیابون نمی شد رد بشه.دیدیم داره ماشین میاد هی پشتش وا میسته .راننده ها از ماشین پیاده شدند کلی بد و بیراه بهمون گفتند ما هم فلنگو بستیم اومدیم خونه.اوه اوه بابام فهمید قضیه رو یه کتک حسابی ازش خوردم…ولی کلی خوش گذشت اون زمونها…یادش بخیر

آقای سید موسی میرمحمدی: 
جناب راستین عزیز مسیر خانه تا مدرسه را فرمودند در دهه ۳۰ از هرستانه تا دبیرستان حدود یک ساعت راه بود که باید تله پایین (هرستانه) تله بالا (بیدهند) تله سولقان . تله چهار باغ بعد تله خر کشه را طی میکردم تا به دبیرستان برسم با دستهای ورم کرده که اگر دیر میرسیدیم آقای صانعی چندتا چوب کف دستم میزد و می‌رفتیم سر کلاس مداد و خود کار را باید مشت میکردم تا بتوانم بنویسم.  ساعت ۱۱ تا ۲:۳۰  بعد از ظهر هم باید توی بازار سر میکردم تا دبیرستان باز بشه وقس علیهذا….. البته چند ماه اول در دبیرستان شاپور بودیم بعد به دریانی آمدیم از همکلاسیهای دیگر آقایان احمد مدنی ،فرهاد شجاعی، فضل الله اولیایی، منوچهر صدری، مصطفی میرزایی، قدرت مومنی، کیومرث شجاعی، فضل الله توکلی، مهدی امینی، حسین میرصانعی، مرتضی میرصانعی، محمد میرهادی. قبل از ما شهاب صادقی، محسن سیفی، احمد جلیلی، نصرت سلطانی، خسروی، تقی قربانی، مصطفی قربانی، آقا کثیری، علی توکلی، علی اصغر عرب. بعد از ما صدرا میرمحمدی، محسن توکلی، اسماعیل میرمحمدی، صدرا توکلی، عزت سلطانی، احمد دهاقین و حسن دهاقین با ما بودند یاد همه آنها بخیر.


 

آقای سید جلال جعفری: 
یادمه خیلی ها نهارشان را میاوردند در حیاط دبیرستان مبل میکردند و بعد هم تور والیبال. آقا کمال و آقا کریم اصفهانی و  آقا مجتبی افضلی و آقا عطا سلطانی و خیلی دیگر دوستان. یاد همه آنها گرامی باد. آقای عبادالهی نیز هم نقاش بود وهم والیبالیست. چه صفایی وچه یکرنگیهایی. یادی از بعضی دوستان همکلاسی: آقایان حسین راجعی، منصور شفیعی،مرتضی میرزایی، محمود صدری، میرباقری، شفیعی، حیدر و محمد صانعی، کیامرث شجاعی، رضا میرشفیعی و حاج علی از ما بالاتر بودند. رضا میرباقری، باقر کامران، شهاب صادقی بالاتر ما بودند. آقا تقی صادقی، بیژن مومنی، مرتصی شاکری، محمد شاکری، بهمن صبیایی، تقی میرزایی، شاهرخ ملک زاده، معصومی، موسی میر محمدی وخیلی های دیگر یاد همه آنها به خیر و سلامت باشند.


آقای ابوالفضل گرجی:

یادش بخیر سال ۹۰ محرم شده بود که توفیق زیارت عتبات عالیات برای دومین بار قسمتم شد. اما چه زیارتی بود سامراء. چند اتفاق ویژه افتاد برامون. یکیشو براتون تعریف می کنم اگه حالشو بردید برای اموات خودتون و منم خیرات کنید با فاتحه و صلوات. جمعی که رفته بودیم از ایران همراه خودمون هر چی تونسته بودیم قرآن های داخل خونه و زندگی رو برای اهدا به حرم برده بودیم چون حرم عسکریین واقعا جزو غریب و مهجوره. وقتی رسیدیم حرم سر ظهر بود. بعد از کلی زیارت و اتفاقات خاصی که افتاد برامون موقعی که خواستیم خداحافظی کنیم با اون بزرگوارا ، من و سرگروهمون کناری از صحن ایستاده بودیم و در همین حین یکی از خدام که آدم لاغر اندام و چهره سوخته ای بود رو کنارمون دیدیم. از اونجایی که از مشهد با خودش تعدادی بسته هدیه صحن امام رضا علیه السلام رو آورده بود و تو جیباش داشت اون خادم رو صدا کرد و از جیبش چند تا تبرکی رضوی رو بیرون آورد و هدیه کرد بهش و پرسید اینجا چند نفرید. ۱۰ نفری بودند. تا چشمش به هدیه های تبرکی حرم امام رضا علیه السلام افتاد و فهمید از کجا رسیده اشک توی چشماش جمع شد و در این حال بود که با توجه به مجوزی که داشتیم از اونا همگی برای زیارت حرم رضوی به میهمامی و پذیرایی و اقامت کامل از طرف آستان قدس رضوی دعوت کردیم و یکباره دیدم یکیشون واستاد روبروی حرم اون دو بزرگوار علیهماالسلام و چیزی گفت و شروع کرد به گریه کردن. با کمک یکی از دوستان که ی سید عراقی بود از حالش پرسیدیم گفت شما نمی دونید امروز من چه اتفاقی برام افتاده، من سال هاست که در این مکان مقدس خدمتگزاری می کنم. امروز وقتی اومدم اینجا برای خدمتگزاری حضرات دلم گرفت یکباره و از ته دل غمگین و نالان شدم رو کردم به حرم امامین هادیین علیهماالسلام و گفتم آقایون بزرگوار من چندین ساله که در محضرتون دارم نوکری می کنم ، چی میشد لطف می کردید و زیارت جدتون امام رضا علیه السلام رو نصیبم می کردید که آرزومندشم. بعد پیش خودم گفتم مگه میشه. من که حتی نمیتونم به ایران سفر کنم. وقتی شما منو دیدید و هدیه تبرک رضوی رو دادید ی جوری شدم و وقتی دعوتمون کردید برای سفر زیارتی امام رضا علیه السلام واقعا شوکه شدم و هنوز تو حال خودم نیستم. عزیرانم ، از این اتفاق دو سه ماهی گذشت و اون خدام حرم سامراء به دعوت و خرج حرم رضوی به زیارت امام رئوف نائل شدند. سلام بر شما ای امامان معصوم و غریب حریم اهل بیت در سامراء و پدران عظیم الشأن مهدی فاطمه. دریابید این گدایان ملتمس و نیازمند را که سخت محتاج دعای شما و نگاه اجابتتان هستیم.

 

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *