استاد ابتدا بخش کوچکی از انبوه مدارک و مستندات ارزشمندی که در طی سالهای خدمت جمعآوری نمودند به ما نشان میدهند و میگویند: این کلیه مدارک ۳۱سال و نیم خدمت ماست که به صورت بایگانی درآمده ولی من خیلی منضبط بودم. این اولین حکمیه که بعد از دوره تعلیماتی سپاه دانش از طرف وزرات فرهنگ به ما دادند که ما اومدیم بعد از اینکه سپاه دانشیها جلوی شاه رژه رفتند بهشون حکم دادند، اون زمان حکم من اشتباه چاپ شده بود و ما تمام جاها رفتیم. محل خدمت من رو نوشته بود اصفهان! من محل خدمتم رو گلپایگان و خونسار و فریدن تعیین کرده بودم و نوشته بودند اصفهان. گفتم بابا من اصلاَ اصفهان رو بلد نیستم. اونجا همینطور که هاج و واج میگشتم سه نفر رسیدند به من و گفتند آقا شما کجا افتادید؟ گفتم من خوزستانیم و افتادم اصفهان. گفتند میای با ما عوض کنی؟ گفتم من خوزستانیم و برام مهم نیست -آخه اون وقت خونسار جزو استان شیشم بود جزو استان خوزستان بود- گفتم که عوض میکنیم و با یکیشون رفتیم پیش یه مدیر کلی بود که بدون تشریفات و غیره یه دفتری زیر بغلش بود. از من رو گرفت و نوشت گلپایگان صحیح است و از اونو گرفت و نوشت اصفهان صحیح است. همینو بمون داد و با همین ابلاغ استخدامی ما اومدیم. دیگه تموم ابلاغای دیگه هر مدرسهای ما رفتیم و پایه و گروه از این مدرسه به اون مدرسه همه رو اینجا دارم.
– خب اگر اجازه میدید از ابتدا شروع کنیم و خودتون رو معرفی بفرمایید.
من آقای زرتابی یه سی دی دارم که از صدا و سیمای استان اومدند و ضبط کردند. ۱۸دقیقه است و شرح حال من توش هست. حالا اگر میخواید با زبون الکن خودم دوباره هم بگم، طوری نیست. این مستند معلمه که سال۹۰ از طرف اداره آموزش و پرورش استان از ما فیلم گرفتند. یه صبح تا عصر با ما صحبت کردند و حاصلش شده ۱۸دقیقه. از اول که ما رفتیم مکتبخونه. از روز اول که رفتیم گفت هوالفتاح العلیم، پس مبارک بود چه فر و همای، بسم الله الرحمن الرحیم، الف زیر داره و ب زیر داره! ما هنوز الف ب نخونده بودیم! یه آخوند ملا حسینعلی بود که لر بود و دو تا چوب داشت، یکی دم دستی و یه چوب بلند که تا دم در می رسید. (استاد یک خاطره دیگر هم از مشهدی اکبر تعریف کردند که گفتند منتشر نکنیم) مُاونه (ماهانه) مون یک قرون بود و خلاصه مکتب خونهای داشتیم. وقتی پا میشدند بچهها ما از این جلها که تپنه میگفتیم، داشتیم. همین مسجد پاتخت که درست کردند بغلش یه جای تاریکی بود که اینجا مکتبخونه بود، انوقت بچهها پا میشدند میتکوندند یه گرد و خاکی و یه وضعی بود اصلن. ما ۷-۸ ماه رفتیم که این فیلمه بیانگر همینه.

– استاد هدف ما از مصاحبه با اساتید دبیرستان و آموزگاران خونسار گردآوری تاریخ آموزش و پرورش شهرستانه که به نوعی تاریخ فرهنگی شهر میتونه از اینها استخراج بشه.
اتفاقاَ بسیار کار خوبیه. برای همایش سال۸۶ دبیرستان هم اطلاعاتی در دسترس نبود و آقای شاکری که خدا عمرشون بده یه مقداری تهیه کرده بودند و عکس ها رو در اختیار اینها گذاشتند وگرنه آثاری (از قبل نمونده) . دبستان بدیع بیدهند میگند ۱۳۰۶ تاسیس شده، دبستان شاپور خوانسار هفت هشت سال جلوتر از اون تاسیس شده ولی هیچگونه آثاری نمونده متاسفانه چون کسی نبوده که اینا رو پیگیری کنه و جمعآوری کنه و این کار شما کار خوبیه. من خودم تو کار خودم خیلی منظبطم، این احکام رو از روز اول که از سپاه دانش اومدم خونسار دارم تا حالا، تمام تشویقها و بقیه مدارک رو دارم … من تو تمام برنامهها بودم، مدیر بودم، دبیر بودم و اصلاً موسس کلاس کنکور خونسار من بودم، با کمک آقای حبیبی که رئیس هنرستان وقت بود و از من خواهش کرد که مسئولیتش رو به عهده بگیرم؛ ما کل پولی که در سال برای دبیرا جمع کردیم ۱۱۰هزار تومن شد. حالا شما حساب کنید چقدر بود، مثلاً به خود من ۴یا۵ هزار تومن رسید و این کلاسها رو چند سال سرپا نگه داشتیم. از سالی که اومدم دبیرستان سرگروه درسی بودم تا سالی که بازنشست شدم و خلاصه فعالیت میکردم و این مدارک هم آثار فعالیتمونه. تقدیر از وزیر دارم و چند تا تقدیر از مدیر کل و در سال ۱۳۷۰ معلم نمونه شدم. این مدارک به ترتیبه.
– استاد مدیر بودن سختتره یا معلم بودنه؟
ببینید اگر مسئولیت پذیری باشه مدیریت سختتره. در سال ۵۰-۴۹ دبیرستان نوبنیاد بیدهند تاسیس شد. بعد منو به عنوان سرپرست دبیرستان انتخاب کردند. رفتم اونجا دیدم ۱۳۳تا محصل داریم تو سه تا کلاس، که از دبیرستان دریانی جدا کرده بودند. قودجونی ها و تیدجونی ها و وادشت و … رو به ما داده بودند. من علاوه بر اینکه سرپرست بودم ۳۲ساعتم مجانی کار میکردم. دبرامونم عوض ۲۲ساعت ۳۲ساعت کار میکردند همه مجانی، اونوقت دبیرستان رو ابنقدر قشنگ درست کرده بودند. چهارتا کلاس بود ولی خیلی نقلی و قشنگ درست کرده بودند. من زنگ تفریح که میشد میاومدم تو محوطه و بین بچهها میگشتم، اینور و اونور. یه قضیه جالبی براتون بگم، من خیلی سفارش میکرد که بچهها اینجا خونه دوم خودتونه و خط نکشید و چیزی ننویسید. یه روز رفتم تو دستشویی و یه مطلبی نوشته بودند که چیزی ام نبود، نوشته بود هر وقت دستشویی می رید آفتابه همراه خودتون ببرید. البته با مداد نوشته بودند و من خیلی ناراحت شدم. حالا اگر شما بودید چکار میکردید از بین ۱۳۳تا محصل. من اومدم ۱۳۳تا تیکه کاغذ گرفتم و دادم به آقایون و یه دستش رو هم خودم بردم و قبل از شروع درس گفتم بچهها هرگونه انتقادی دارید بنویسید و ضمناَ کلمه آفتابه رو هم به کار ببرید. جمع کردند و آوردند دادند به من. نشستم پشت میز و ۱۳۳تا برگه رو بررسی کردم و طرف رو شناختم. خواستمش. آقایون تعجب کردند و گفتند آقا شما چجوری تشخیص دادید؟ خلاصه طرف رو مخفیانه اوردمش دفتر و گفتم شما این رو نوشتی؟ گفت بله و ببخشید. اطلاَ تنبیهش نکردم و بهش گفتم از امروز تو خودت دیگه مسئولی به جای تو محوطه میگردی و اگر خدای نکرده کسی خطایی کرد به من بگو. ما تا چند سال مدرسه رو مثل گل نگه داشتیم. ما یه استادی داشتیم اصفهان که مجتهد زاده بود و خیلی مرد آقایی بود، واقعاَ مرد آقایی بود. آقای اسلامی هم فامیلش بود. میگفت که «از من خواستند که بیا مدیر مدرسه شو، من گفتم چجوری مدیر مدرسه بشم؟ از من نمیاد. گفتند که نه باید بیای مدیر بشی. رفتم مدیر دبیرستان ادب شدم. دبیرستان رو تازه رنگ کاری کرده بودند. من طبق معمول تو راهرو داشتم می گشتم. دیدم یک آقای محصلی دستش رو خودکار بود و داشت رو دیوار می رفت. گفت آقا گرفتمش و حالا بزن و کی بزن که تو نمی دونی ما چقدر هزینه اینجا صرف کردیم. محصل گفت که آقا حالا ما رو زدید، برا چی ما رو زدید؟ گفتم که برا اینکه خط می کشید رو دیوار. گفت که حالا دنبال این خط رو بگیرید و ببینید خط هست. تو نگو اصلاً این خط نمی کشید و نگیری انگشتش رو گذاشته بود رو خطه که از قبل بود و داشت می رفت.» گفت: « برگشتم رفتم اداره و گفتم که آقا من مدیریت از دستم برنمیاد و اجازه بدید معلم بشم و برم سر کلاس». مدیریت سخته و فوت و فن داره. البته کلاس داری هم یه جور دیگه سخته. کلاس داری هم آدم باید مسلط باشه و با مطالعه بره. البته دبیرستان ما خیلی تنبیه نمی کردیم. اونجا ما اصلاً چوب از دستمون نمیفتاد ولی دبیرستان هرگز. من درسم رو می دادم و به بچه ها می گفتم اجازه دارید چند دقیقه هم تفریح کنید که بتون بد نگذره. می خواید با هم حرف بزنید و حرف نزنید. یه خاطره هم از دبیرستان شریعتی براتون بگم. یه روز داشتم درس می دادم یه محصلی که خیلی هم مظلوم بود و از علوی ها بود بالا میپره. گفتم چرا اینجوری میکنه. دیدم یکی از پشت سر یکی از این سوزن ته گردها رو برداشته و مرتب میکوبه به گرده این. البته حرمت ما رو داشتند و مثل الان نبود که بر میگردند به معلم. رفتم سوزنه رو ازش گرفتم و هی کوبیدم به بدنش و اینم خدا شاهده نطقش درنیومد. گفتم اینکه میگند یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به دیگران اینه. حالا هر وقت به من میرسه میگه آقا ایران پور به قرآن مجید من دوستتون دارم و دستتون رو میبوسم به خاطر اینکه خیلی درس به من دادید. حالا خب کلاس هم اینجوریه. خلاصه اگه مسئولیت باشه همه چیز مشکله. از معلمای الان من انتقاد نمیکنم ولی ما با چه خون جیگرهایی درس خوندیم. در سال ۵۷ ما لیسانس گرفتیم. حالا معلما میرند ۱۰سال حق التدریس میشند و میاند استخدامشون میکنند و میگذارند دبیرستان! حق التدریسیها رو! زمان ما هرگز اینجوری نبود. دانشسرای تربیت معلم بود و همه از این طریق تربیت میکردند و میفرستاند. البته من غیبت نمیکنم و اسم کسی رو نمیارم ولی علتش هم اینه که بعضیها چیزی تو چنته ندارند و زیاد به بچهها سختگیری نمیکنند و مقید هم نیستند. این عکسها رو ببینید. این اولین عکسیه که تو مدرسه چهارم آبان بیدهند جمعیت شیر خورشید بود. محصلامون رو ببینید چقدر بزرگ بودند. این مال سالن هلال احمره که اونجا صحبت کردیم. اینم زمان آقای قلیشلیه که من معلم نمونه شده بودم با مرحوم آقای خسروی صحبت کردیم. من همیشه مناسبتهای مختلف صحبت میکردم. البته اولین عکسی که دارم کلنگزنی سپاه دانش هرستانه است که فرماندار گلپایگان با معتمدای محل تو این عکس هستند. اینم ۲۲بهمنه تو دبیرستان شریعتی.
– نظر شما در مورد تغییر محیط دبیرستان شریعتی (دریانی) چیه؟ شما به عنوان کسی که سالها اونجا زحمت کشیدید و افتخارات بزرگی رو تحویل جامعه دادید چه نظری در این مورد دارید؟
ببیندی اونجا یه شور و حال دیگهای داشت. از در که وارد میشدیم و اون پلهها رو بالا میرفتیم تا اینکه اومدند اینجا یه سوله ساختند خیلی متفاوته. اگر اونجا رو بازسازی میکردند چیز دیگهای بود. ساختمان قدیمی (ارزشمند هستند) عالی قاپو و مسجد شیخ لطف الله مال کی هستند؟ اینا تموم مال زمان صفویه است. مسجد جامع گلپایگان میگند مال زمان سلجوقیانه. اون حالت شاعرانه و محوطه و زمین بازی دبیرستان سابق رو این نداره دیگه. محوطه رو گرفتند. کلاسهاش هم واقعاَ مهندسی بود. حالا اون موقع که ما بودیم ۳۰ تا و ۴۰ تا و عرض کردم بیدهند ۱۳۳تا به ما دادند تو سه تا کلاس. حالا که کلاس ۱۰نفر و دبستان محمدی رفتیم به اندازه یه کلاس ما نیست یا دبستان آزادگان اینجا محصلی به اون صورت نداره. پسر آقای دریانی رو هم اون سال دعوت کردند و نیومد. خب ناراحت بود که اسم دبیرستان رو عوض کرده بودند.
– به نظر شما این احساس رو فقط ماها نداریم؟ جدیدها شاید چنین احساسی نداشته باشند. علت این تعلق خاطر چیه؟
عرضم به حضورتون ما گذشته رو دیدیم و اینا حال رو دیدند و الان به شکل ظاهری نگاه میکنند و میگند ببینید این چه ساختمان قشنگیه و آجرا و کلاسهای قشنگی داره. ما اون روح دبیرستان رو در نظر میگیریم که اون وقت چقدر با روح بود و چقدر قشنگ بود. ما اون دبیرستانی که بیدهند به ما دادند سه تا کلاس داشت و بعد یه سال نشستیم با آقایون و بهشن گفتم سال دیگه کلاس دوم ما میره سوم و کلاس اول هم باید ثبت نام کنیم و حالا با اون ظرفیت دیدیم کلاس کم دارم. این که میگم من برا کار کردن سرم درد میکنه اومدیم انجمن دعوت کردیم و پول جمع کردیم. چقدر پول. این اتاق که ما الان هستیم ۱۸متره. ما یه کلاس ۳۲متری با تمام تشکیلات شیشه و پنجره و قیرگونی و تشکیلات ۴۰۰۰تومن شد. نفری ده تا تک تومنی از بچهها گرفتیم. یه عده از اولیا بچهها نمیدونستند اما بیشتره اولیا میدونستند که ما با دل و جون داریم کار میکنیم. دوباره سال دیگه گفتیم ما کلاس کم داریم و هر سال کلاس میساختیم. یه بار مدیر آموزش و پرورش گلپایگان اومد اونجا –آقای مهردای بود- گفت مدیر اینجا کیه؟ گفتم منم. سرکارگرا بودم. به اوسا ذبیح مقاطعه میدادیم. گفت تویی؟ گفتم بله و ما تا حالا نیومدیم سراغ شما برای پول گرفتن چون دارم از کمک مردمی اینجا رو میسازم. فوری رفت و یه تقدیری برای ما فرستاد. الان مدرسه ۲۲بهمن بیدهند رو خراب کردند و دو طبقه یا سه طبقه ساختند. از در خونه اقای توکلی سر پیچه که نگاه کنید و کارخونه ای بود قبلاَ الان محصل نداره. این ساختمون جدید رو با اون ساختمون با روح قدیمی مقایسه کنید که کارایی اون ساخنمون قدیمی خیلی بیشتر بود. اینجوریه.
– میشه از بهترین شاگردهاتون نام ببرید.
بله من محصل خیلی زیاد داشتم. مثلاَ این محصلای دبستان شاپوره که چاپ شده و اینم ادامشه. از دبیرستان هم هست. دکتر وحدتی کلاس اول محصلمون بود. آقای بهارلویی هم محصلمون بود. از بچهها پول میگرفتیم و عکسشون رو روزنامه چاپ میکردیم. تو این عکس محصلامون اکثراَکارمندای آموزش و پرورش سابقند. یه محصل داشتیم اون وقت کروات میزد. الان بخوام بشمارم ۳۰ تا دکتر هستند. البته اینا خودشون هم بدند و ما نبودیم. این آقای دکتر غضنفری – دکتر داروساز- هر وقت میرفتم دبیرستان کنار زمین فوتباله بود. میگفتم آقای غضنفری این زمین فوتباله همیشه هست ولی درست نمیشه.

– حاج آقا این شکسته نفسی شماست وگرنه ما اگر مشوقهایی مثل شما اساتید نداشتیم هرگز دنبال درس نمیرفتیم.
خب من چون همه رو میشناختم یه مقدار دلسوزی میکردیم. این دبیرستان نوبنیاد وقتی میاومدند بیدهند طوری شده بود که میگفتند اینا از لسآنجلس اومدند. ما خیلی اینا رو برای درس خوندن تحت فشار قرار میدادیم. این حج رحیم امینی (برادر دکتر) دبیر بسیار خوبی بود و آقای توحیدی بسیار دبیر خوبی بود و اصلاَ آچار فرانسه بود. رشتش به طور کلی حرفه و فن بود اما زبان نداشتیم میرفت سر کلاس. ریاضی نداشتیم میرفت کلاس ریاضی. هر درسی ما معلم نداشتیم میرفت کلاس و همه هم دلسوزی میکردند. حتی ما روزی که رفتیم، رفتند سماور و تشکیلات و غیره آوردند و من گفتم اقا این والدین که دارند این کارها رو می کنند اینا از ما کار میخواند و ما هم اونچه توانمون بود واقعاَ انجام میدادیم. من و حاج آقا مجتبی صانعی اصلاَ کار دیگهای غیر معلمی ازمون برنمیاد .
– صحبت معلمها رو کردید میشه از بهترین همکاراتون اسم ببرید.
بهترین همکارم آقا مجتبی صانعی که در سفر و حضر با هم بودیم. آقای بدیعی که نمونه بود، آقای ساعدی، آقای صاحبی که خیلی زحمت میکشید و چون گاهی نمره کم میداد قدردان نبودند. البته من در دادن نمره گشاده دست بودم و به محصلا میگفتم آقا اگه کسی که ۱۸بگیره، ۱۸اش رو ۲۰ میدم. البته بعضی محصلا روشون نمیشد ولی میگفتند آقا پس ما که خودمون ۲۰میگیریم چطوری میشه. بهشون میگفنم که آقا شما هم ۲۰نمیگیرید اگه ما بخوایم سختگیرانه برگتون رو نمره بدیم ۲۰ نمیشید. کار میکردیم ولی ۰٫۲۵ و ۰٫۴۵ برامون مهم نبود. من مراقب بودم و میگشتم و سوالهای بچهها رو جواب میدادم. یه آقایی از اصفهان اومده بود و از آقای توحیدی پرسید این اقا چه کارست؟ گفته بود مراقبه. به من گفت چرا اینقدر با بچهها صحبت میکنی؟ گفتم که این ریاضی نیست که نوشته باشه ۲ضربدر۲ میشه چهار. این ادبیاته و یه نقطه کم باشه بچه متوجه نمیشه. باید راهنماییشون کنم چون برگهها خوب چاپ نشده. میرفتم هم راهنماییشون میکردم و هم کمکشون میکردم.
– استاد چند سال دبیرستان شریعتی بودید؟
من استخدامم ۴۳ بود. ۴۳ رفتم مدیر دبستان بدیع بیدهند شدم. بعد اومدم یک سال اینجا دبستان شهناز بود خونه آقای علی اکبر میرزایی، جلوی دکون آقای ذوالفقاری. بعد یه آقای بیدرامی آمد و گفت این تصدیق شیشیها نباید دیگه مدیر باشند. خب آقایون صانعیها احمد آقا و آقا ناصر تصدیق شیش بودند. آقا ناصر رو برداشت و من رو گذاشت جاش، بعد رفتم دبستان بدیع و بعد برگشتم دبستان شاپور و یک سال هم شاپور بودم و بعد هم رفتم بیدهند تا ۵۹-۶۰٫ از ۶۰ اومدیم دبیرستان شریعتی و در خلال این دو سه سال دبیرستان مطهری با خانم میراحسنی کار کردم. لیسانس رو دانشگاه علامه طباطبایی از تهران گرفتم. گفتند اونایی که فوق دیپلم دارند بیاند امتحان بدند. ما ۳۰ یا ۴۰ نفر بودیم از خونسار که من و آقا مجتبی و اقای شریعتی و خیلیهای دیگه بودیم که رفتیم تهران و امتحان دادیم و من و آقای ساجدی قبول شدیم. که بهترین خاطره من (از تحصیل) روزی بود که در زدند و گفتند بیاید تهران ثبت نام کنید. از من رو پست دیر اورده بود یا دیر به پست داده بودند و وقتش گذشته بود. من رفتم آقای عسگری بود که گفت من مینویسم که این امروز اومده اینجا. دیگه رفتیم نوشتیم. سال۵۷ لیسانس گرفتیم. بله من سال۷۳ بازنشسته شدم. در واقع من ۱۶سال خردهای کم مدیر بودم و ۱۶سال خردهای کم دبیر بودم. من ۳۱سال و ۶ماه خدمت دارم. اونوقت آقا مجتبی این آخر قبول شد یعنی نرفت دتبالش و بعد یه دو سالی نگهش داشتند تا لیسانسه رو تبدیل کنند. اونوقت بهترین خدمتی که آقا مجتبی به من کرد این بود که رفت تهران و یکی از استاداشون دختر دکتر محمد معین بود که چند سال تو اغما بود. مثل یه شاعری داریم عزیزی که شیش ساله تو اغماست. خود آقا مجتبی فرهنگ معین رو از طریق آگهی روزنامه گرفته بود و بهش گفتم فرهنگ معین رو برا من بگیر. رفته بود و گفته بود که من دانشجوی ادبیاتم و فرهنگ معین رو میخوام. گفته بود که عصر بیا بگیر. اونوقت از اونا هزینه پست و هزینههای جنبی بهش خورد و از ما نه دیگه خیلی ارزون شد.
– حاج آقا نظام آموزشی قبل و بعد از انقلاب چه تفاوتی با هم داشتند؟
ببینید من همونجور که قبل انقلاب بودم، بعد انقلاب هم همون روش رو پیاده کردم. قبل انقلاب تو اجنماع بودم و بعد انقلاب هم همونطور … یه آقای سید جواهری بود مال شمال بود که خیلی قشنگ حرف میزد. گفت عزیزم عزیزتر از جانم چه کنم لیسانس هم گرفتی و ما میخواستیم ازت استفاده کنیم ولی میگند یه برنامههایی تو کار بوده و نمیدونیم چه کنیم. در لفافه میگفت. من بهش گفتم آقای جواهری من لیسانس گرفتم دیگه نمیخوام بیدهند باشم و میخوام دبیرستان تدریس کنم. اومدم درخواست دادم و ابلاغ دبیرستان به من داد.
– شنیدید که چند ساله ارزشیابی تو دبستان توصیفی شده، آیا با این روش آشنا هستید و اون رو موثر میدونید؟
یه زمان هم خیلی پیش حدود ۵۰ سال قبل یه رئیس فرهنگی اومد و این برنامه رو اجرا کرد که موفق نبود و البته قبل از زمان ما بود و ما یادمون نمیاد که گفته بود تا کلاس چهارم و پنجم نمره نباشه. اون وقت امتحانش رو خوب پس نداد. مثل اینکه پایه مردودی و تجدیدی نیست که به نظر من لازمه. این برنامه آموزش و پرورش ما مال فرانسه است و تقلید از فرانسه است و بعد اقای حاجی بابایی تغییرش داد. البته زمان شاه روز نهم آبان که تولد ولیعهد بود دوره راهنمایی همون سال دایر شد. ولی کلاس شیشم بود. حاجی بابایی اومد و گفت کلاس شیشم نباشه و بچهها برند راهنمایی و … بعد الان دوباره برگشته به حالت قبل. من از کلاس هفتم آبادان درس میخوندم. من درسخون بودم و رشته طبیعی رو انتخاب کرده بودم. ۱۰تا درس بود و خب بود ۸۰نمره بیاریم. بعضی بچهها میگفتند زبان رو که ولش (کنیم) ریاضی هم که ولش و فیزیک هم یه چهار و پنجی و شیمی هم یه چهار و پنجی. سه تا طبیعیها رو میخونیم گیاه شناسی و زمین شناسی و زیست شناسی رو میخونیم و سه نت ۲۰ یا ۱۸ از اونها بیاریم قبول میشیم. جمع نمره درسها مهم بود. ولی ما خب میخوندیم. مطالعاتی داشتم. مثلاَ انشاء یه موضوعی به ما داده بودند «اندر بلای سخت آمد پدید، فضل و بزرگی و مردی و سالاری» این مال شیشم متوسطه آبادانمون بود سال۴۱٫ من اومدم یه انشاء نوشتم و یه مقدار پیش آبادنیها چهره مذهبی داشتیم. چون آبادان یه شهری بود که بهایی و ارمنی و انگلیسی و غیره توش زیاد بود. اون زمان بود که الجزایر با فرانسه میجنگید و جمیله بوپاشا که امسال اومد ایران، من اومدم جریان فرانسه رو نوشتم و بعدشم یه کم از امام حسین نوشتم. اومدم بیرن پرسیدند چی کار کردی؟ گفتم اینجوری. گفتند تو خیال کردی حالا اونجا یه آشیخی نشسته. آخه برگه ها میرفت استان. آقا نمره اومد تو ویترین زدند انشای من شد ۱۷٫۵ بهترین نمره تو استان. من معدل کتبی دیپلمم ۱۴ به بالا بود. شفاهی که جای خودش.
– چرا رفتید آبادان؟
خب یه جریان هایی داره. من پدرم تو شرکت نفت بود و ما دستمون شکست. یه دکتر ابطحی بود اومده بود خونه آقای ملکی. دست ما چرک کرد و کاری نداریم رفتیم آبادان دست ما رو عمل کردند. ایرانیها میگفتند دستت رو باید قطع کنی. انگلیسیها با اون بی دینیشون گفتند اینو عمل کنید اگر نتیجه نداد قطع کنید. این بود که دست رو عمل کردند و الحمد لله خوب شد و ما دیگه آبادانی شدیم و تا دیپلم موندیم.
– بهرین خاطرتون از دوران دبیرستان می فرمایید لطفاَ
عرضم به حضورتون ما یه دوستان داشتیم که واقعاَ جمعمون جمع بود. اصلاَ وقتی میاومدیم تو دفتر هیچ وقت بهمون بد نمیگذشت و اکثر دبرا بومی بودند. آقای احمدی زبان بود، آقای بدیعی ،آقای ساعدی، آقای صانعی که هر جا بود گرم میکرد. سید محمد عظیمی یه مدت اومد. من سرگروه بودم و کلاس اول رو بهش دادم … این بود که بهمون خوش میگذشت و خاطره بد من ندارم. چون ما خودمون رو وفق میدادیم. به آقای نقبایی میگفتم هر وقت برنامه مینویسید من و آقا مجتبی رو با هم بگذارید. آدمایی نبودیم که مثلاَ من به آقا مجتبی بگم فردا جای من برو. تو خیابونه با هم میرفتیم دبیرستان و برمیگشتیم و اینجا جدا میشدیم.
– یه بیت شعر که سر کلاسها زیاد میخوندید و تکیه کلامتون بود.
تکیه کلام به اون صورت نداشتم ولی عادتم این بود که هر درسی داشتیم کتابش رو میبردم سر کلاس. مثلاَ کتاب ناصر خسرو رو میآوردم یا گلستان سعدی رو میآوردم سر کلاس. اون گلستانها هم غیر از گلستانهایی که امروز موجوده. بعد براتون میارم ببینید. گلستانی که دانشگاه به ما داده بود کلی شرح داشت. هر درسی و هر کتابی بود کتابش رو میاوردم سر کلاس. گاهی هم میگفتم آزاد باشند تا از خستگی دربیاند. ولی کلاس کلاس بود. اینجوری نبود که بگند عروسیه. یه آقای دکتر کریمی بود که از اصفهان اومده بود و نمیدونم روانشناس بود و بچهها از سر و کولش بالا میرفتند. ما یه نظمی برقرار کرده بودیم که هم با بچهها قاطی بودیم و هم رو نمیدادیم و من هرگز جلوی بچهها نمیخندیدم که بچهها سوء استفاده کنند.
– چرا دانش آموزای زرنگ بیشتر می رفتند ریاضی؟
نه ببینید من خودم رشتم طبیعی بود و اینجور نبود. من وقتی اومدم دبیرستان نوبنیاد بیدهند اونجا درس های عربی و ادبیات و … ۳۲ساعت مجانی درس می دادم. ضمنش خط و نقاشی و غیره هم به عهده من بود. در نتیجه مطالعاتی که می کردم به خاطر عربی و ادبیات و این مسایل اصفهان که رفتیم رشته علوم انسانی قبول شدیم. به همین ترتیب تهران هم که رفتیم علوم انسانی قبول شدیم.
– منظور من بیشتر دانش آموزها بود. چرا دانش آموزای بیشتر می رفتند ریاضی؟
جو خونسار چون آقای شاکری خدا عمرشون بده، رشتشون ریاضی بود و تکیهاش رو ریاضی بود، این بود که کسی رشته های دیگه رو خیلی نمی پذیرفت. ولی بعد دیگه این مسایل تغییر کرد و دیگه اینجوری نبود. البته اون زمان گلپایگون هم ریاضی نداشت. ما یه دوستی داریم آقا سلامی … که مال وانشونه. ایشون میگفت من اومدم خونسار رشته ریاضی خوندم و گلپایگون نداشت. وگرنه به خدا من با اینکه طبیعی بودم ولی از ادبیات و شعر خوندن لذت میبردم. یعنی یه رشتهای هست که آدم همه چی رو یاد میگیره … هدفمون درس بود و یادتونه یه زمان آقای رفسنجانی اعلام کرد که کارمندا اگر حقوقشون کفاف نمیده برند یه شغل دیگه پیدا کنند. ولی ما تو خونسار چه شغلی میتونستیم داشته باشیم. علاقمون درس و کتاب بود.
– بهترین مدیر و رئیس آموزش و پرورش که شما باهاشون کار کردید چه کسانی بودند؟
همشون خوب بودند ولی بهترینشون آقای قائلی بود که دو سه مرتبه اومد رئیس آموزش و پرورش خونسار شد و یه آقای مستعانی که مرد بسیار کاربری بود و بقیشون هم خوب بودند. یعنی ما با هیچ کدوم اختلافی پیدا نکردیم. آقای فاطمی و آقای باقر زاده و همون اقای سید جواهری هم خوب بودند. اقای قائلی خیلی مسلمون بود (زمان شاه). زمان آقای سید جواهری اینا ۵۴تا پرونده درست کردند برای پاکسازی که یکیشون هم من بودم. میگفتند تقدیر از وزیر داری. نوشته آقای مجتبی ایران پور به عنوان بهترین رئیس دبیرستان خونسار انتخاب شدید و بهتون تبریک میگم. یعنی با ۱۳۳تا محصل بهترین مدیر شدم. این یه مشکلی برای من ایجاد کرد که شما از وزیر تقدیر داری. گفتم این خانم پارسا نه دختر خاله من بوده و نه دختر عمه من. من کار کردم و اقای قائلی هم گزارش کرده. نخیر ۵۴تا از نیروهای زبده رو اینا ورداشته بودند که بیرون کنند. فقط آقای جواهری کاری که کرد ابلاغها رو امضاء نکرد، اینا رو ابلاغ صادر کرده بودند وگرنه مثلاَ من ۱۶سال سابقه داشتم نوشته بود بازنشست. تازه خیلی به من ارفاق کرده بودند. از یه نفر دیگه نوشته بودند با دو پایه تقلیل بازنشست و … یه آقای ابطحی بود که تازه فرماندار شده بود و تو فرمانداری جلسه بود … یکی از آقایون برگشت گفت شما دارید با حیثیت ما تو شهر بازی میکنید. این آقای سید جواهری یه نامه خیلی قشنگی نوشت و من و یه آقای استاد رحیمی که باباش آشپز بیمارستان بود سابق و رئیس هنرستان وقت بود رو انتخاب کردند و آقای شاکری گفتند شما برید پیش اقای جواهری ببینید چی میگه. یه آقای … بود از اصفهان اومده بود و … بعد ما بیوگرافیمون رو تعریف کردیم و به ما گفت شما خیلی خوش رقصی کردید. گفتیم یه چهارم آبان دانگ دانگ میزدند و دو روز بود. میشد ما نریم؟ چون نوشته بود غیبت با کسر حقوق همراهه. گفتش اگر شما نمیرفتید نهایتاَ شمار رو میکشتند و ما یه قدم به انقلاب نزدیکتر میشدیم . خلاصه ما نامه رو بردیم تایپ کردند و امضا کردند و امروز شنبه بود، پنج شنبه امام اومد تو تلویزیون و گفت میزان حال افراد است و قضیه تموم شد …
– معلم فرزندانتون هم بودید؟ آیا تفاوتی براتون داشت؟
بله معلم محمد رضا بودم و باور کنید من کوچیکترین تمایزی قایل نبودم. بیشتر هم سوالهای ادبیات رو من طرح میکردم و هیچ کس نمیدید. مثلاَ یکی از اقوام مال پاتخت خودتون بود و با این آقای خواجه کریمی (امام جمعه) هر دو دوم اقتصاد بودند، بهش گقتم من با بابات رفیقم فکر نکنی فرق می گذارم.
– فیلم یا عکس از کلاس هاتون ندارید؟
از کلاس نه متاسفانه. ولی این عکس ها مال بیرونه مثل مدرسه و دانشگاه و غیره.
– از خبر شهادت کدوم یک از شاگرداتون خیلی ناراحت شدید؟
من با شعرهام خیلی بچه ها رو تهییج می کردم. یه آقای هدایتی بود که دبیر بود و معمم بود و یه مدت رئیس آموزش و پرورش بود و رفت، اون می رفت سخنرانی می کرد و بعدش من شعر می خوندم. البته دوست نداشتم شهید بشند ولی دوست داشتم قهرمان بشند. شعرایی مثل این رو می خوندم:
از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
زنهار که باز کنید درهای بهشت
مهمان خدا سوی خدا می آید
الا سرباز قرآن، ای دلاور، مرد جان برکف! با توام
با توام ای قهرمان سرباز در سنگر نشسته
با توام ای تار و پور خصم را در هم شکسته
با توام ای سرباز اسلام، ای مقاوم مرد جان بر کف
با توام ای مقاوم کوه مستحکم
های برادر، نامآور، سلام و برکت و رحمت نثارت باد
خدا پیوسته یارت باد
امید امتی در توست ای انسان خود ساز خدا یاور
تو سربازی، تو جانبازی، ابرمردی، خروشی، جوشش رودی، جوانمردی، ظفرمردی
امید سرزمینی تو، نگهبان امینی تو، دلاور مرد امینی تو
ای سلح شورا، دلیرا
ای جانباز وطن سرباز
نگهدارت خدا باشد
نگهدار از گزند اهرمن
جوانمردا نگهدار از گزند این و آن آباد ایران را
خداوندا ممد کن لشکر توحید را
نگهدار از گزند دشمن وخاک دلیران را
بنازم عزم جزم راسخ انبوه شیران را
ظفرمندی و پیروزی از آن ماست
خدا هم پشتیبان ماست
خدا هم پشتیبان ماست
– خب ما خیلی نمیخوایم اذیتتون کنیم و مزاحمتون بشیم. آخرین سوال چند تا اسم رو میگم خدمتتون و شما در یک کلمه یا جمله توصیفشون کنید.
حاج محتبی صانعی: بسیار مرد نیک و خوب. وارسته. اصلاَ هر چی صفت خوب برا این مرد بگید کم گفتید.
آقای شاکری: من شاگردشون نبودم ولی یه مدتی که باهاشون کار کردم یه مرد واقعاَواقعاَ (پرجذبه) که همه ازشون حساب میبردند. خونشون خونه ه آقای صادقی بود روبروی بانک ملی فعلی. از تو خونه که درمیومد همه بچهها سیخ میشدند. اصلا َمسلط بود به کارش.
آقای بدیعی: واقعاَ خوب بود.
آقای ساعدی: من به آقای ساعدی میگم من اشتباه رفتم دبیر ادبیات شدم چون ایشون خیلی شعر میخونه. من آخه رشتم طبیعی بود. بهش گفتم من اشتباهی رفتم شما باید میرفتی ادبی.
آقای صاحبی: یه ادم وارسته و خوب که کاری هم به کار کسی نداشت. این محمد رضای ما اونقدر علاقه به زیست شناسی داشت که ۲۰گرفته بود و میگفت تنها نمره ۲۰من مال آقای صاحبیه.
خانم میراحسنی: ایشون خیلی از خودگذشتگی داشت و من دو سه سال تدریس کردم مطهری. اصلاَ من اونجا که بودم و امتیازات رو که دادند معلم نمونه شدم.
حاج آقا مهدوی: اون که یه مجتهده ولی یه مقدار نسبت به نمره سخت گیر بود.
آقای میرباقری: آقا حسین رو من دوستشون داشتم و باهاشون رفیق بودم و الانم بهشون احترام میگذارم.
حاج آقا مرتضی علوی: واقعاَ مریدش بودم و دوستش داشتم و خیلی متاسف شدم از فوت ایشون. اون موقع که خدا یه پسر بهش داده بود این رو میگذاشت بغلش و واقعاَ بهش عشق میورزید. من همیشه جیبم پر بود از این آجیلها و هر وقت من رو تو خیابون میدید میگفت من باید بیام خونتون. ارادت به باباش هم داشتم. میخواستیم بریم مکه رفتیم پیش حاج آقا حسین حساب و کتاب کنیم. با آقا مجتبی و اقا منیر رفیتم و بهمون گفت عامو پاشید برید مسخره کردید. چی شی دارید شما که اومدید حساب برسید.
– چه توصیهای به دبیرای الان دارید؟
یه روزنامهای بود به اسم چشمه سار که یه مطلب چاپ کردند از من (مال زمان آقای عسگری هستش) من اون زمان توصیه کردم که بیاند از روی ضوابط انتخاب کنند و مثلاَاون کسی که رشتش مشاورست، مشاور بشه و اون کسی که معاون میشه باید چند سال کار کرده باشه و اینم که گاهی اوقات به هم ریختگی می شه اینه که قحط الرجال می شه و الان فوق العاده شغل ها کم شده و خیلی ها قبول نمی کنند. باید هر کس هر رشته ای داره تو همون زمینه کار کنه. من کسی و کوچیکتر از اونم که توصیه ای داشته باشم . ما خودمون مطالعه می کردیم و دبیر باید فراتر از کتاب مطالعه داشته باشه و بره سر کلاس.
در پایان استاد دوشعر برایمان خواندند که در ابتدای مطلب آمده و از لینکهای زیر در آپارات قابل دسترسی هستند. استاد در پایان گفتند که خیلی شعر نمیگویند و بر بردن اسم شاعران در شعرخوانی تاکید کردند. همچنین گفتند سال ۵۳-۵۴ یه آقای رضایی اومد خونسار و آموزش و پرورش خوانسار رو از گلپایگان مستقل کرد. اون سال من و آقا مجتبی هم کلاس ۴۲۰ ساعته میرفتیم اصفهان و هم کلاس مدیریت رو. چون اصفهان بودم و وقتش رو داشتم که یه نفر از همشهری ها متوجه شده بود و آمده بود خونسار از آقای رضایی پرسیده بود میشه همزمان ه نفر هم کلاس ۴۲۰ ساعته رو بره و هم کلاس مدیریت رو. گفته بود خجالت بکش مگه تو بخیلی؟ خب ایشون مدیره و باید کلاس مدیریت رو بره …
کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

