Yademaneha-9410

یادمانه‌ها: برخی خاطرات ارسالی اعضای محترم گروه دی ماه۱۳۹۴

خاطره ارسالی آقای مهدی رفعتی پیرو انتشار زندگینامه شهید رفعتی در وبسایت (http://khansaralumni.ir/1903):
🔽🔽🔽
چهار ساله بودم در یک شب زمستانی پر برف و سرد خانه عمه جان بودم که هیاهویی به پا شد.رفت و آمد ها و…خانه عمه جان خانه همه بود.توی یک حیاط بزرگ خانه عمه جان خانه ای برای همه عموها و زن عموها و پسر عموها و دختر عموها و پسر عمه ها و دختر عمه ها …بود چه شب تلخ و سیاهی…به یکباره صدای ضجه های عمو حسن و زن عمو آمد..با ضجه وارد خانه عمه جان شدند..قیامتی به پا شد..هنوز آنوقت ها معنای مرگ را نمی دانستم فقط حس می کردم اتفاق بدی افتاده است.زن عمو ضجه می زد که می خواهم جنازه پسرم را ببینم…در میان آن همه هیاهو چشمم به ساعت بود که یادم نرود وقت دیدن برنامه کودک به عمه جان یاداوری کنم تلویزیون را برایم روشن کند.عمو حسن هم آمد …بعد عمو فضل الله وارد شد و زن عمو اعظم و مریم خانم(دختر عمو) مهناز و محبوبه دختران عمو هم آمدند و بعد اقا حسین و اقا علی و آقا اسماعیل پسران عمو تقی.عالیه خانم و زن عمو سلطان و عمو تقی و بابا حیدر و…قامتی شد آنجا چه شب تلخی بود آن شب.اقا رضا شهید شده بود.آقا رضا قبل از آنکه برود جبهه همیشه مانند مادرش به من می گفت:آقا مهدی گله دار.. کت و شلوار دکمه دار…سالها گذشت عمو تقی هم رفت..عمو فضل الله هم رفت..بابا حیدر هم رفت…زن عمو سلطان و…هم رفتندآن حیاط الان سوت و کور شده با بخشی از خانه های فروریخته کاهگل…هنوز هم آقا رضا را با آن لبخند زیبا یادم هست..


 

متنی از آقای حمید معصومی در مورد زمستان سال ۱۳۵۸ :
🔽🔽🔽
زمستان سال ۱۳۵۸ بودیعنی اولین سال بعد از انقلاب آن سال حسابی هوا سرد بود و برف زیادی باریده بود در ۲۲ بهمن ۵۸ که اولین سالگرد انقلاب بود و اولین سالی بود که در این روز تعطیل بودیم صبح که از خواب بیدار شدیم بیش از ۳۰ سانتی متر برف باریده بود و بارش برف بشدت ادامه داشت به طوری که وقتی برف پشت بام را کامل پارو می کردیم دوباره باید برمی گشتیم از اول پارو می کردیم به همین ترتیب چند بار برف بام را پارو کردیم و فقط فرصت کمی پیدا کردیم نهار بخوریم تا حدود شب فقط و فقط برف پارو می کردیم و… و بعد از شام هم تا آخر شب آن روز حدود یک متر برف باریده بود که به برف یک متری معروف شد . یک هفته تمام مدرسه ها تعطیل بود و تمام روز را برف های حیاط و … پارو می کردیم و برف بازی می کردیم . در اسفند آن سال تا حدود ۱۵ یا ۲۰ اسفند هر هفته حدود سه برف ۳۰ تا ۴۰ سانت می بارید به طوری که از زمستان خسته شدیم و تمام دستمان تاول زد ولی حادثه ۱۵ اسفند یک پدیده بی نظیر و عجیب بود که باعث حیرت بسیاری از مردم و گمانه زنی های متعدد و روی آوردن به خرافات و پیش بینی و…. شد حادثه ای که دیگر هرگز تکرار نشد .
ماجرا از این قرار بود که روز ۱۵ اسفند صبح که از خواب بیدار شدیم نیم متر برف باریده بود ( درحالی که شب قبل هوا کاملا صاف بود ) و هوا هم صاف و آفتابی بود ولی چه برفی در کمال تعجب برفی به رنگ نارنجی مایل به قرمز که به صورت یک لایه ۵ سانتی روی برف سفید را گرفته بود بعضی گفتند خاک رس از صحرا امده و در ابرها پخش شده , بعضی گفتند نشانه خون و خون ریزی است و حادثه بدی در انتظار است ( از آنجائی که سال بعد سال ۱۳۵۹ تصادفا جنگ شروع شد مطمئن شدند این علامت وقوع جنگ بوده ) ولی صرف نظر از خرافات خود من برف رنگی را ذوب کردم و فقط به آب کاملا شفاف رسیدم و هیچگونه رسوبی ندیدم و بعدا فهمیدم برف های رنگی پدیده منحصر به فردی نیست و معلول تکثیر باکتری های مخصوصی در ابرهاست . بعد از آن دیگر برف کمتری بارید ولی برف نارنجی باعث شد برف های زیادی که باریده بود با سرعت بیشتری ذوب شده و اوائل بهار تمام برف ها ذوب شد و گرنه تا اواسط بهار برف در کوچه پس کوچه ها می ماند و گرم شدن هوا عقب می افتاد . آن سال گذشت ولی از آن به بعد روند خشکسالی باعث شد که تا امروز حسرت آن زمستان پر از برف را بخوریم زمستانهائی که فقط سرمای آن را حس می کنیم (آن هم نه مانند گذشته) ولی از برف و بارندگی مانند گذشته خبری نیست و…


 

خاطره ای زیبا از آقای فرشاد سلیمی:
🔽🔽🔽

ساله ۷۵ چهارم تجربی در دبیرستان. دکتر شریعتی با هشت تا تجدیدی ( به علت مشکلات نتونستم دیپلم بگیرم با توجه با اینکه دانش آموز درس خونی بودم) رفتم سربازی تو خدمت در حالی که تو پشتکوه دوم اطراف پرسش بودم تصمیم گرفتم درس بخونم مرخصی گرفتم و اومدم فقط امتحان بدم، با اون شرایط با کله کچل میومدم خونسار و میرفتم، تا دیپلم گرفتم، بعدشم دانشگاه قبول شدم و لیسانس و الانم دانشجو فوقش لیسانسم، حالا گذشته از کار تحصیلو دوست دارم، یکی از دلایله مهمشم همکاری و همیاری دونفر از دبیران وعزیزانیه که در اون دوران سخت راهو برای گرفتنه دیپلمم هموار کردند،، آقایان بهرام شاهوردی و حسن سمیعیان، خواستم بعده ۱۹ سال ازشون تشکر کنم و بگم خوبی همیشه ماندگاره، و آرزویه سلامتی واسه همه آدمای خوب بکنم.


خاطره آقای صاحبی در مورد سینمای خوانسار پیرو خبر هنرمند و فیلمساز خوب شهرمان، سید شهاب دادگستر، در کانال موسسه سحر فیلم از پخش فیلم‌های روی پرده سینماها در خوانسار همزمان با شهرهای بزرگ دادند که اشاره ضمنی به اخذ مجوز سینما توسط این موسسه ارزشمند دارد. به همین بهانه  یادی کردیم از  پخش فیلم‌های سینمایی در سالن جمعیت هلال احمر (شیر خورشید سابق)  در سال‌های ابتدایی دهه ۶۰٫  در آن سال‌ها به سالن هلال احمر سالن نمایش بیمارستان دکتر شریعتی می گفتند که بعد از آن شد سالن اجتماعات شبکه بهداری و بهزیستی. در واقع بعد از انقلاب بسیاری از امکانات جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران (مانند ۲۲۴ بیمارستان، ۱۷۳ درمانگاه  و اورژانس، ۷۷ اندرزگاه، ۱۵ مرکز  انتقال خون و ۳۰ مرکز آموزش و امکانات ترابری هوایی و دریایی) به نهادهای دیگر منتقل شد:
🔽🔽🔽

هنوز مدرسه نمی رفتم و چون سال‌های بعد از انقلاب و اوج سال‌های جنگ بود اغلب فیلم‌های انقلابی و جنگی در حلال احمر پخش می‌شد. یک بار که پوستری شاد و عروسکی در فلکه اصلی شهر نصب شده بود که خبر از پخش فیلم سینمایی شهر موش‌ها رو داشت خیلی خوشحال شدم و با کلی ذوق با پدرم رفتیم مثلاَ‌ سینما. اما الان بعد از گذشت حدود ۳۰سال از اون روز فقط ترسش رو خوب به خاطر دارم. نمی دونم چرا اینقدر از گربه‌ای که به شهر موشها حمله می‌کرد هراس داشتم. شاید به خاطر ابعاد بزرگ پرده سینما بود و عادت نداشتنم به تصویر رنگی و عظیم پرده سینما. کات!
بیش از ۱۰سال بعد سالن انتظار سینمای ساختمان هلال احمر کاربری ورزشی پیدا کرده بود. اول بچه‌های کاراته‌کار تمرین می‌کردند و بعد ما بچه‌های راهنمایی و دبیرستان سه ماه تابستان را ژیمیناستیک تمرین می کردیم، بدون هیچ امکاناتی به جز یک تشک. استاد کلاس مهارت های ماندگاری را به ما آموزش داد، طوری که اگر بدنم گرم باشد هنوز تعادل روی دست ایستادن را دارم ولی قوت ش را نه! یک روز بعد از کلاس با بچه ها رفتیم طبقه بالای سالن انتظار و دیدیم در اتاق آپاراتخانه باز است. دستگاه آپارات بسیار زیبا و هیجان انگیز بود ولی از آن جذاب‌تر فیلم‌های ۳۵میلیمتری که کف زمین ولو بود و ما یک ساعتی نما به نمای آن ها را می‌دیدیم. نمی‌دانم تکلیف این دستگاه آپارات چه شد و به کجا منتقل شد ولی می دانم که برای آوردنش به خوانسار تلاش‌های بسیاری شد و خلاصه پرونده سینمای خوانسار در همان دهه شصت بسته شد تا نوستالژی معروف دهه شصتی را برای ما مضاعف کند .

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *