Int_MrBarati02

گفتگو با دبیران: مصاحبه با استاد براتی، دبیر فیزیک از ۱۳۴۶ تا ۱۳۷۸

فیزیک جاندار!

MrBarati
سرویس گفتگو –  هادی زرتابی‏، سید حجت الله توکلی و سید علیرضا صاحبی: طنین صدای استاد آنچنان قانون دست راست و مغناطیس را به ذهنم فروبرده که با شنیدن پاسخ سلامم تمام قوانینش برایم زنده می‌شوند. چه راز و رمزی است در این ماندگاری و مگر نه اینکه دوران ۱۲ساله مدرسه را با بیش از ۱۴۰کتاب درسی گذرانده‌ایم، اما به بعضی کتاب‌ها آموزگارانی هویت دادند و جان. استاد براتی به فیزیک جان می‌دادند.  
 يكي كه كنكور قبول نميشد مثل اين كه با پتك ميزدند توي سر ما. يعني ما مسئوليم و ما كم كاري كرديم.
*
بهم گفت  چهارباغی نباید بره طبیعی!

*

نوشتند خوانسار مستثنی است!
*
دستشون برسه دزدي و تقلب نكنن بهتره.
*

براي كاسبي معلم نشديم. صنفش نكنيد.

شما را به خواندن ادامه این گفتگوی گرم و زیبا دعوت می‌کنیم:

لطفا خودتان را معرفی فرمایید؟
من متولد ۱/۱۱/۱۳۲۵ می باشم. چون متولد بهمن ماه بودم نمی توانستم به مدرسه بروم ، یکسال عقب افتادم. رفتم به مکتبخانه کنار مدرسه رهنما روبروی خانه آقای امیری جنب مسجد پایتخت. آنجا یک مکتبخانه بود. ۵- ۶ ماه آنجا بودم سال بعدش آمدم مدرسه. مدرسه که آمدیم سال سوم آنجا خراب شد. آمدیم خونه آقای حاج شریفی … روبروی نانوایی چهارباغ. سال ۳۹ آنجا مدرک ۶ ابتدایی گرفتم. بعدش رفتیم دبیرستان سال ۴۶فارغ التحصیل شدم، رشته ریاضی. من علاقه داشتم برم رشته تجربی وقتی رفتم اسم نویسی کنم ، آقای شاکری گفت بنویس بره ریاضی. آقای شاکری خیلی به ریاضی علاقه داشت. البته محصلش بودیم و میشناخت. بعدشم گفت چهارباغی نباید بره طبیعی. بعضی وقت ها بهش میگفتم چرا رشته ادبیات نمیارید. می گفت رشته ادبیات باید کنارش رشته آب دوغ خیاری هم باشه.
تبلیغات دانشگاه به این صورت نبود. هر دانشگاهی خودش دانشجو می گرفت و به مانند حالا سراسری نبود. دو سه نفر مثل پسرهای فخرایی ایشون فیزیک قبول شدند و دو نفر هم رفتن افسر شدن. ما هم رفتیم سپاه دانش. خدا رحمتشون کنه حاج مرتضی علوی باهم سنندج سپاه دانش بودیم. چهارماه پادگان بودیم بعدش ایشون رفت میانه و ما رفتیم بانه. دوباره برگشتیم. ایشون فریدن افتاد و من افتادم خمین، سال ۴۸٫ دوسال خمین بودم. بعدش که ازدواج کردم کمی مشکل بود که با یک گلپایگانی جابجا شدیم. اومدم خوانسار. دو سال گذشت. من و آقای بزرگ پیمان دانشگاه سپاهیان انقلاب تهران (ابوریحان بیرونی فعلی). تابستان و عید میتوانستیم برویم درس بخونیم. من هردو رشته ریاضی و فیزیک را قبول شدم. آقای بزرگ پیمان زمین شناسی و زیست شناسی قبول شدند. اول فوق دیپلم می دادند (سال ۵۲). دیدیم مشکله! نه عید داریم و روز عید سر کلاس بودیم. مشکل بود. شهریور ماه ۵۳ اعلام کردند که کنکور میگیرند از معلمینی که ۵سال سابقه کار دارند. من بودم و آقای ساعدی بود و آقای بزرگ پیمان هم بودند. دانشسرای عالی تهران قبول شدیم ( دانشگاه تربیت معلم امروزی). خرداد ۵۷ هم فارغ التحصیل شدیم(۴سال). بعدش اومدیم اینجا. آقای شاکری هم مدیر بودند. سقف شیروانی را عوض کرده بودند. هفته اول نشسته بودم روی صندلی کلاس آزمایشگاه انتهای سالن. هم دفتر بود و هم آزمایشگاه. یک روز گفت براتی نمیخواد بری کلاس کارت دارم. خدا رحمتشون کنه آقای اولیایی یک چایی آوردن خوردیم. چند وسیله پرسید همه رو جوا ب دادم. گفت این وسایل تازه اومده اینجا. مدیونی از اینها استفاده نکنی. تا حالا خاک خورده. گذشت و من آقای فرهادی متصدی آزمایشگاه. متصدی آزمایشگاههای مدارس خوانسار عالی بودند. آقای فرهادی ، حاج جعفر باقری ، حاج عبداله باقریان ، عزت اله سلطانی، آقای محمدشریفی واقعاً تاپ بودند.در دروه های اصفهان نمونه بودند. حتی تا دو سال پس از انقلاب من دخترانه ۱۷ شهریور را تو پسرانه برگزار می کردم. آقای محرابیان مسئول بودند. می گفتند چرا این کار رو می کنید. بعد از این که زنگ می خورد اونها رو می آوردم. کسی نمی دید. بعد آزمایشگاه مرکزی درست شد. خوب بود.الان نمیدونم آزمایشگاه کجاست و چگونه استفاده می کنند ولی گمان نمی کنم به مانند اون زمان باشه.

– اصلا آزمایشگاه الان نیست. جمع شده ما رفتیم دبیرستان. همه وسایل خاک خورده و روی زمین افتاده.
– دیدم. با آقای فرهادی رفته بودیم اصفهان یک کارتن لوله آزمایش داده بودند که شکسته بود.آقای فرهادی بر نمی داشت و اون اصفهاني هم اصرار كه بايد برداريد. ما هم انكار. گفتم آقاي فرهادي اون چيه تو اون جعبه بزرگه ، درشو بازكرد با چاقو خونساری. گفت بيا نگاه كن. گفتم اين ماشين موجه. تو مدرسه عالي پاريس ديده بودم. گفت اين سه تاست. يكي براي كاشانه ، يكي براي شهرضا و يكي هم براي دبيرستان ادب اصفهان. به فرهادي گفتم بذار بالا. بعد از سه سال آقاي كرد آبادي بود آموزش متوسطه كار مي كرد. اومد آزمايشگاه ، شناخت. گفتم اينو تهرانيا هديه دادند. رفتيم آزمايشگاه ديديم همه اينها رو هم ريخته. بيشتر وسايل هم آلماني بود.
روزي هم كه دانشگاه قبول شديم من و آقاي ساعدي بوديم. اداره جاي شهرداري قديم بود. اولين كسي كه رسيد بهمون آقاي شاكري بود. ديديم هي ما رو ميبوسه. گفتم چيه؟ گفت بريد و برگرديد كه ما از شر فلان دبيرها [احتمالاً دبیرهای غیر بومی] راحت بشيم. واقعاً يك عده آقاي شاكري را اذيت مي كردند.
تا ۱۳۷۸ دبيرستان بودم ، كه ۷۸ بازنشسته شدم و حدود يك سال و نيم هم من را اضافه نگه داشتند و متاسفانه ماهي فقط ۱۸هزار تومان بهم حقوق دادند. بعد از بازنشستگي كاري دست و پا نكردم. رفتيم ديديم نميتونيم دروغ بگيم. يك مقدار كشاورزي دست و پا كرديم كه از بابا بهمون رسيده. اينو درخت كرديم. منتها توي محل ،‌هيأت ، مسجد و. .. مشغوليم. ۱۴ سال هم تو كانون [بازنشستگان] هستم.

– شما حين تدريس رياضي هم به ما درس ميداديد. يادمه يه جاهايي حتي نكته كنكوري از رياضي مي گفتيد. علاقه خاصي به رياضي داشتيد؟
خير عصاي فيزيك رياضي است. بعضي ها فرض كنيد بينش اسلامي درس مي دهند در دبيرستان ،ميگن دين چيه؟ دين راه و روش درس زندگي كردنه. ميگن جبر است يا اختيار؟ ميگن مجبوريم كه اختيار كنيم. فيزيك هم مجبوره كه رياضي بداند. ما دو سال دانشگاه رياضي خونديم. رياضي هايي كه من واحدش رو مي گرفتم آقاي ساعدي كه رشته اش رياضي بود، بعد از من اين واحدها رو مي گرفت. مثلا با انتگرال دوبل و تريبل ما بيشتر سروكار داشتيم تا رشته رياضي.

 نكته كنكوري هم به ما مي گفتيد.
اون موقع كه كلاس كنكوري نبود به اين صورت. من خودم شب ها پلي كپي مي نوشتم و تست در مي آوردم. يك كتابي من داشتم. حالا هم داده ام به دبيرستان شريعتي. حل المسائل مهدي مريواني و غضنفر بازرگان ، اولين سري حل المسائل ها بود ۱۲۰۰ صفحه. من بيشتر روي اون كار مي كردم و تست مي نوشتم. كلاس كنكوري نبود. بودجه اي نبود. مي‌دانستم اين بچه باباش كارگره. بعضي وقتها اينها درس نميخوندن ، مي زدم. از لحاظ دلسوزي ، مي دونستم باباش با چه زحمتي پول در مياره. يك بار يك نفر را با مشت زدم ، آقاي ميرباقري اون كلاس متوجه شده بودند. گفت چي شد اون كلاس. از بس كه ناراحت بودم از دست پسره كه پدرشم زحمت كش بود. بيشتر اين سري بودند. اونم كه بينش اسلامي درس ميده [می‌گه] ‌اگر ميخواهي خدا را بشناسي يا از فضا برو بيرون يا برو داخل اتم. هر وقت رفتي اونجا خدا را ميشناسي و اين كه ميگن خدا يكي است چون دويي وجود نداره. جفتي وجود نداره. همه چيز تكه. من انسانم ، شما هم انسانيد ولي همه باهم فرق مي كنيم. دو تا سلول هم فرق دارند. در يك بدن دو تا سلول مانند هم وجود نداره. موج هم اينو نشون ميده. موج حامل انرژيه و ما روي انرژي كار مي كنيم.

– يك نكته كه براي ما جالب بود در روش تدريستان اين بود كه داستان زياد مي گفتيد. مواردي كه علمي بود مي گفتيد از كجا آمده ، دانشمندش كي بوده و چگونه كشف كرده.
به قول امروزيا ميگن پيش درآمد. هر درسي كه ميداديم پيش درآمدي داشت. چه كسي اين كارو كرده ؟ چطوري بوده و. .. . ليسانس كه گرفتم عضو انجمن فيزيك ايران شدم. ساليانه مبلغي پرداخت مي كرديم. ماهي ۱۰۰تومان و ساليانه ۱۲۰۰ تومان كه براي اون موقع مبلغ زيادي بود. تقريباً همه كنفرانس ها و سمينارهاي فيزيك به جز يكي را رفتم. بعد هم در سال دوتا سمينار شد. فيزيك و آموزش فيزيك. اكثر شهرها را رفتم. تو كنفرانس ها بازديد هم مي رفتيم. تبريز رفتيم بازديد پالايشگاه و نيروگاه دوقلوي مازوتي. كسي بره دستگاه تصفيه آب رو ببينه وحشت ميكنه. تقريباً ۵۰۰- ۶۰۰ متر طول اين دستگاه است. اين بود كه اون چيزي كه در توان بود به بچه ها مي گفتيم. اون چيزي كه خودم مطالعه داشتم يا در كنفرانس ها ميديدم به بچه ها مي گفتم. سه بار براي كنفرانس رفتم دانشگاه تهران. مثلاً براي همين مسائل هسته اي. ما بهش ميگيم واترگيت. مهندسش مي گفت فرض كنيد شير خشك ميارن اينجا و ما آزمايش مي كنيم و ميزان ناخالصي رو درمياريم. يا چند دوز اشعه بايد بهش بتابه و بعد روي نوار مياد اشعه بهش ميتابه و از اون طرف ميره بيرون. آزمايش هايي داشت روی سيب زميني مربوط به ۳ سال پيش. يكي ساده و يكي اشعه زده شده ،‌اشعه زده شده هيچ تغييري نكرده بود و اون يكي پوست شده بود. پياز و ادويه جات و هر نوع خوراكي توي اون آزمايشگاه بود در حد ۲۰۰ نفر فقط توي اون آزمايشگاه كار مي كردند.

– تو كنفرانس هيچگاه ارائه هم داشتيد؟
نه. برنامه صبح عمومي بود.بعداز ظهر تخصصي بود كه اساتيد و دكترهاي فيزيك سخنراني مي كردند.من اين لامپ اشعه كاتدي را از هر كس پرسيدم يا خودم بررسي كردم قانع نشدم. تا اين كه كرمان از استادي پرسيديم. گفت كي كار كرده. گفتم من هم آزمايشگاه و هم مطالعه كردم. اومد منحني را برام كشيد. رابطه با كم و زياد شدن فشار را گفت. كسي جواب به من نداد ولي من در كنفرانس جواب گرفتم.

– بار علمي كنفرانس ها بالا بود؟
بله بار علمي داشت. خيلي خوب بود. ولي سال ۷۶ كه آخريش را رفتم ديگه نرفتم. ازشون فاصله گرفتم. چون ۷۶ با من برخورد درستي نداشتند. معمولا كسي كه دوسال آخر كار كرد، زده شد. آقاي بديعي چندسال اينجا درخواست انتقالي مي كردند. گفتم آقاي بديعي اگه ميخواهي بري برو و اگر ميخواهي وايستي وايستا. درخواست انتقالي نده سبك مي‌كنند. در تيمي كه ما در دبيرستان بوديم آقاي احمديان بود ، حاج آقا انصاريان بود، خدا بركتش بده حاج مجتبي صانعي بود. حاج مجتبي مدرسه دخترانه نمي آمد. ما با رييس دبيرستان بحثمان شد و دبيرستان رو خالي كرديم رفتيم دخترانه. آقاي ساعدي و آقاي بديعي هم آمدند. يك سال گذشت به حاج مجتبي گفتم دوم رياضي دخترانه احتياج به دبير داره. گفت نميام. بالاخره بردمش. قبل از اينكه بره سر كلاس خودم رفتم. دخترم هم توي اون كلاس بود. رفتم گفت بچه ها اگه آقاي صانعي بياد سر كلاس يكي تون درس نخونيد يا نق بزنيد حساب نه حساب. ايشون بمب علمه . بايد از ايشون ياد بگيريد و اومدم بيرون. يادمه خانم ميراحسني خودشون يه چايي آوردند جلوي حاج آقا گذاشت. بعدش بچه ها از كلاس اومدن بيرون گفتن آقاي براتي امروز از خجالت مرديم. گفتم چرا؟ گفتن هيچي بلد نبوديم. من و خانم ميراحسني خيلي زحمت كشيديم تا مجوز رشته رياضي دبيرستان دخترانه را بگيريم. اوايل دهه شصت بود كه رياضي را آورديم. ابتدا همشيره آقاي ساعدي بود ،‌خانم مهشيد دهاقين دبير فيزيك بود و خانم مريم دهاقين دبير فيزيك. اينها سري اول بودند. خانم حقی برای جذب ریاضی تبلیغ می کردیم. گفتیم نمیخواهد مهندس بشید. می خواهیم دبیر ریاضی و فیزیک بشید.یک دبیر ادبیات هم داشتیم که می گفت دختر فقط باید ادبیات بخونه. ریاضی و طبیعی بدرد نمیخوره. ۱۲ نفر شدند رشته ریاضی را تشکیل دادیم. سال دوم بیشتر شدند و سال سوم ۹ نفر دوم داشتیم. مدیر کل آمد آن سال. بدون اینکه در بزنه اومد داخل کلاس. گفتم بفرمایید. مدیر کل بود و خانم میراحسنی و همراهان. از در اومد تو. گفت : به به به. یک دبیر بیست سال سابقه کار و ۹ نفر دانش آموز؟؟؟
گفتم بله؟ من یکم زِبر حرف می زنم. گفتم بله؟ برگشتم گفتم اگر میخواستیم ۹ تا محصل خوب نداشته باشیم چرا انقلاب می کردیم. همین طور ساکت شد. هیچی نگفت. رفت بیرون و کلاس را منحل کرد. آقای حاج درویش احسانی و آقای عافی و. .. جزء انجمن اولیاء دبیرستان بودند. بهشون رسوندیم که باید از بالا اقدام بشه. گفتیم درس های مشترک را با تجربی ها برن و درسهای تخصصی هم خودمان پول میدیم. یه طومار درست کردیم و به وزیر دادیم. گفتند آقای مرآتی داداشش راننده وزیره. آدرسشو گرفتیم . آقای احسانی با یکی دیگه شب رفتند تهران. فردا صبح رفتند وزارت خانه. گفتند ما نامه داریم از خوانسار. آقای رجایی هم باید امضا کنند. اونم روزی بود که میخواستند برند نخست وزیر بشند. فوری امضاء کردند و نوشتند خوانسار مستثنی است و هرچه خود صلاح می دانند عمل شود. عصر آوردند خوانسار.رفتند فتوکپی گرفتند یکی دادیم اداره و یکی هم پست کردیم برای اداره کل. به مدیر کل گفته بودند دیروز منحل کردی و امروز وزیر دستور داده برقرار بشه. گفته بود : هر چی هست زیر سر اون دبیرست. ولی رشته ریاضی دیگه پابرجا موند. همون سری اول هم خوب قبول شدند. رشته تجربی ما به اندازه جاهای دیگه مثل گلپایگان موفق نبود. سال ۳۵ خوانسار سيل اومد سال ۶۶ هم اومد ولي سيل حذف جوانان بعد از انقلاب از اينها بدتر بود. استاد در ادامه از دلایل قبولی کم رشته تجربی در خوانسار در مقایسه با گلپایگان گفتند و گفتند منتشر نشود.

 – خط قرمز كشيدن بعد از انقلاب شامل حال معلمان هم بود؟
ما ديدمون كوتاهه. اين كوه جلومونه. بله اين كار رو كردند. ما جاهاي ديگه هم داشتيم مثل گلپايگان كه فرد عضو انجمن ايالتي و ولايتي بود ،‌بعد عضو انجمن شهر شد. اطلاعاتي هم بودند. مجبور بودند با اطلاعات همكاري كنند. الان هم ركن دوم هر كشور اطلاعات اون كشوره. ولي گذشت ميكردند. دوسال خمين بودم. همخونه برادر خانم آقاي محمدي گلپايگاني بودم. در يك آبادي باهم همكار بوديم. ايشان انقلابي بودو دوست داشت پست داشته باشه. رفت گلپايگان و … . بعدش ۲۲ بهمن رفت كوه الوند پرچم بزنه ، از كوه پرت شد و پاش شكست. ساعت ۱۰ صبح اين اتفاق افتاد و ساعت ۴ بعدازظهر از روي برف آوردنش پايين. اورژانس بيمارستان گلپايگان دكتر نداشت. بعدش حركت كردند به سمت خوانسار كه آمبولانس تصادف كرد. بعد شنيدم يك حسيني نامي شب تو بيمارستان فوت كرده …
روزي كه ما معلم شديم قسم دادند كه بايد كار كنيم. آنچه در توانتان هست كار كنيد. تعهد كاري بود. روزي كه بازنشسته شديم،‌من يك درگيري با اداره داشتم. گفتم مدير كل بياد بهش ميگم. آقاي صبوحي را فرستادند و گفتند تو رو خدا چيزي نگو. وقتي مدير كل يك لوح افتخار را براي بازنشستگي به من اهدا كردند، گفتم: ما جامعه فرهنگيان تحويل داديم صنف تحويل نداديم بگيم خداحافظ. بعد اداره به من زنگ زدن گفتند چي گفتي ؟ گفتم واقعيت رو گفتم. گفتم براي كاسبي معلم نشديم. صنفش نكنيد. وقتي غيرانتفاعي كنيد صنف ميشه. گفت اصفهان اين همه غيرانتفاعي داره چه مشكلي داره؟ گفتم غيرانتفاعي را تعريف كنيد. گفت شما بگيد؟ گفتم يعني غيرانتفاعي براي هيچكس منفعتي نداره جز صاحب امتياز! اين ميشه غيرانتفاعي. الان يك قرض الحسنه براي هيئت هم بخواهيم ثبت كنيم بايد بزنيم غيرانتفاعي. الان كه همه شدند غيرانتفاعي.

-يادتون هست اولين روزي كه رفتيد كلاس چجوري بود؟ كلاس را چطور كنترل كرديد؟
اولين روزي كه من كلاس رفتم خمين بود. هم مدير بودم و هم معلم. ليليان قرچه باشي. ۲نفر معلم فرستادن بامن سه نفر بوديم تو يك مدرسه. قرار بود ۲نفر ديگه هم بدهند. كلاس ششم را هم به من دادند. يادم هست كه اول بار نسبت رو درس دادم. چهارخونه مي كشيديم و قسمت مي كرديم. نسبت رو سال ششم ابتدايي ميخوندن. بعد مرابحه ميخوندن. منتهي سال سوم دبيرستان هم مرابحه خوانده ميشدبه اضافه تنزيل ايراني و خارجي. و حتي ميگفتن كدوم به صرفه تره. خارجي به صرفه تره. و اون چيزي كه امروزه تو بانكها براي سود اجرا ميشود را ياد مي داديم.
بعد از دوسال آمدم خوانسار و روز اول رفتم سال چهارم ابتدايي. اولين بار كه دبيرستان آمدم ، من و آقاي ساعدي گفتيم دبيرستان دخترانه نميرويم. آقاي شاكري گفتند دختر من اونجاست بايد بريد. رفتيم سال چهارم دبيرستان رشته تجربي. اولين كلاس دبيرستان رو اونجا رفتم. البته تهران ضمن خدمت دبيرستان مي رفتيم. ۱۴ ساعت بايد درس مي داديم. يه شكايت نوشتيم به وزير فرهنگ فرخ پارسا. فوري ظرف ۲۴ ساعت كردند ۵ ساعت. يك سال ميرفتيم مدرسه روبروي دانشگاه تهران. دختر و پسر مختلط بودند. بعد من را فرستادند دبيرستان هدف. اونجا گفتند تقسيم رقمي درس بده. بعد رفتم ابتدايي. سال بعد رفتم ناحيه هشت گلشن راز ،‌ ميدان وثوق. دو سال بعدشم نرفتم كلاس.

 -هيچ وقت نخواستيد تهران بمانيد؟
چرا ميخواستم. همان زمان چهار رشته زيست ، فيزيك ،‌شيمي و رياضي ميتوانستند تهران بمانند. بعد از دوسال هوس كرديم بريم تهران. آخر وقت روز شنبه بود كه درخواست رو بردم اداره. آقاي بديعي گفت كجا ميري؟ گفتم ميرم اداره. گفت وايستا منم ميام. ولي به همديگر نگفتيم براي چي ميريم. بعد هردو نامه داديم وارد دفتر كنند. گفت چيه؟ گفت درخواست انتقاله. پرسيد از تو چيه ؟ گفتم انتقاله. بعداز ظهر انجمن جلسه گرفتند. يادمه اقاي شانه اي رييس انجمن بود و سيد محمد عظيمي هم بود.  گفتم آقا ما تصميم گرفتيم بريم و پنج سال تعهدمان را انجام داديم. برگشت گفت به فلان شخص ميگم. گفتم مگه ما ميريم تو كار فلان شخص دخالت ميكنيم؟ به ايشون مربوط نيست. اون موقع خوب بود اداره تاييد كنه بفرسته اصفهان. ما رفتيم اصفهان. آقاي امام جمعه مديركل بود. گفت آقاي براتي ميخواهي بياي اصفهان ؟ گفتم نه. گفت اگه ميخواهي اصفهان من روز اول آبان اصفهانم ناحيه ۲، خوبه؟ گفتم نه من ميخام برم تهران. ديدم امضاء نميكنه. گفتم واقعيت رو بگو؟ گفت : راستش يه سنگي انداختند جلوت من نميتونم كاري كنم. تماس گرفته شده. فلان شخص هم به استانداري تلفن كرده. آقاي بديعي هم به همين شكل با انتقالشون موافقت نشد.
اين اتفاقات سال ۶۴-۶۵ بود. من دوباره سال ۷۲ درخواست كردم برم. شب بود و مهمان از گلپايگان داشتيم كه تهران مشغول بودند. گفتم منم ميام تهران. پدرم هم بود. برگشت گفت من راضي نيستم تو بري تهران. منم كنسل كردم و نرفتم. يك سري ميگن نيومدي به نفعته و يك سري ميگن ميومدي به نفعت بود. به هر حال گذشته ديگه.

 -آخرين روزي كه دبيرستان بوديد رو بگيد؟
نگم بهتره. بعد از اينكه بازنشسته شدم ۱۸ ماه ديگه نگه داشتن. بعد، ۱۲ ساعت اضافه كاري به من و حاج مجتبي صانعي مي دادند. دبيرستان ۱۷شهريور بالا بوديم. مسئولش هم خانم رضايي بودند. كلاس سوم بوديم دقيقا يادمه داشتم القاء را درس ميدادم. گفتن كه تلفن كارت داره. گفتم كه زنگ تفريح كه هست. گفتند اداره كارتون داره. ديدم كه آقاي باقرزاده گفت آقاي براتي ؛‌گفتم: بله. گفت ما ۵ تا دبير فيزيك آورديم چكار كنيم. من گوشي رو گذاشتم زمين. خدا رحمتشون كنه،‌ به آقاي علوي گفتم يه چايي براي من بيار. عصباني كه ميشم حرف نمي زنم. ساكت ميشينم. چايي رو خوردم و گفتم خانم رضايي خداحافظ. گفت پس كلاس؟ گفتم ميام. ديگه نرفتم. حاج آقا صانعي هم گمون كنم اينطوري شد. حاج مجتبي مرد محترم و معتدلي بود كه مسير خودش رو ميرفت. ابلاغش رو از زير در انداختند داخل كلاس. داخل پاكت هم نذاشته بودند. منتها من اجتماعي بودم. اومدم تو اجتماع. كشاورزي مي كردم. الان هم همينطور. خدا را شكر اگه محصول باشه از درآمد كشاورزي هم بهتره. خدا بركت ميده …

-آقاي براتي چند تا فرزند داريد؟
۴تا. خداوند ۲تا پسر بهم داد. گفت اين نميتونه پسر بزرگ كنه. مصلحت بود گرفت از من. بعد خداوند ۴تا دختر به من داد. در همين چهارباغ بزرگ شدند و بعد دانشگاه قبول شدند. يكيشون خانم آقاي ميرخسروي. يكيشون خانم پسرخواهرمه تهران. دوتاشون هم به قول معروف تو يه خونه هستند.

-معلم فرزندان خودتونم بوديد؟ چه فرقي ميكردند با ديگران؟
بله. هيچ فرقي نميكردند. فقط بعضي وقت ها كه مسائل سخت بود بچه ها مي گفتند: آقاي براتي نوبت براتيه بره پاي تابلو. منم معمولاً‌ آزاد ميذاشتم برن پاي تابلو. البته بعضي وقت ها هم دنبال يكي مي گشتم كه بلد نباشه. ولي اكثراً آزاد ميذاشتم. دخترا رو هم حاج خانم صدا ميكردم. بعد چند سال يه دختر خانم گفت : آقاي براتي شما به ما ميگيد زنبور. ميگيد هاچ خانم. هاچ زنبور عسله ( خنده حضار)

 -كلاس هاي دخترانه و پسرانه چه فرقي باهم دارند؟
دخترانه خيلي بايد مواظب خودت باشي. معمولاً هرچي تجربه بيشتر ميشه راحت تر ميشيد. معمولاً يك كليد داشتم فقط به تخته ميزدم. با كلمه هيس مخالف بودم. نمي گفتم.

-من با پسر خواهرتون، مجيد همكلاس بوديم. شاهدم هيچ فرقي نمي گذاشتيد. ما به مجيد ميگفتيم سؤالات رو بيار.
البته داشتيم كسايي كه ميگفتن سؤالا رو ازمون دزديدن يا زير بالش ميذاريم. من سؤال مي نوشتم ، بچه خودم هم خبر نداشت.

-بعد از امتحان ، فرزندان خودتون به سؤال اعتراض نمي كردند؟
چرا ، از زبان خودش كه نمي گفت. مي گفت بچه ها ميگن سخت بود. من معمولاً‌ امتحانات ثلث اول و دوم رو سخت مي گرفتم و امتحانات پاياني رو راحت. معمولاً هم ارفاق مي كردم. به خصوص به كساني كه وضع مالي خوبي نداشتند به جز يك نفر.

-با كداميك از دبيران رفت و آمد خانوادگي داشتيد و داريد؟
آقاي ساعدي. همسايه بوديم. هم خدمتي بوديم و بعدش هم همكار. ايام تعطيل هم با هم بوديم.

-شما يك اجتماع كوچكي معمولاً كنار مدرسه چهارباغ داريد به اتفاق آقاي ساعدي و. ..
بله. عادت كرديم. ميريم سرچهارراه وايميسيم به تعريف. در اون زمان هم معمولاً با همكاران ميهماني دوره داشتيم. آقاي نقبايي ، ساعدي، صانعي. با آقاي صبوحي و بهشتي هم جدا رفت و آمد داشتيم. منتها بچه ها كه بزرگ ميشوند فاصله مي افته.

-دلايل موفقيت خودتان را چه چيزي ميدانيد؟
ما ابتدا قسم خورديم خوب كار كنيم. آنچه در توان داشتيم كوتاهي نمي كرديم. تعهد و وجدان كاري داشتيم. الان شايد پول كار رو خراب كرده. من خوب نبودم ، بچه ها خوب بودند.

– تيم تان واقعاً تيم خوبي بوده در همه درس ها
يك بار سال چهارم رياضي امتحان فيزيك بود توي نمازخانه. من توي دفتر بودم. رييس آموزش و پرورش آقاي مومني اومدند سرجلسه. گفتند چرا اينجايي سرجلسه امتحان نيستي. رفت همه كتاب فيزيك ها رو جمع كرد. ازش گرفتم گذاشتم سرجاشون. گفتم دستشون برسه دزدي و تقلب نكنن بهتره. در ضمن اگه تقلب كنه تا آخر عمرش يادش نميره چي تقلب كرده. اين خودش نوعي يادگيريه. بعد هم گفتم برگه ها تونو بذاريد توي جامهري و نفر آخر برگه ها رو بياره. بچه ها ديده بودند ما بحثمان شده ، يكيشون گفته بود هيچ كس سرش رو بالا نمياره. رييس دبيرستان و اداره ناراحت شدند ولي چند روز بعدش يك تشويقي از اداره كل برامون اومد. تشويقي رو چهارسال نگه داشتند و به من ندادند. نه خودش نه كپي. بچه ها واقعاً خوب بودند. تو منطقه بچه هاي خونسار مظلوم بودند. من گلپايگان كلاس كنكور مي رفتم. گلپايگان آقاي جعفري و امامي دبيراي خوبي بودند منتهي بعضی‌ها ضعيف كش بودند. اجازه كار به بقيه نميدادند. يكي از دبيراي گلپايگان كمردرد گرفته بود رفتم به جاش كلاس. هم دخترونه و هم پسرونه. اونجا خوب نبودند. متلك مي انداختند. ولي خونسار مظلومند.

– هيچ وقت پيشنهاد نشد بهتون بريد تو كادر اداري فعاليت كنيد؟
دوست نداشتم. پيشنهاد كردند بيا اداره معاون شو ،‌ گفتم دوست ندارم. بعد گفت رئيس پيش دانشگاهي شو ، گفتم نه من دوست ندارم. مي گفتم دبير فيزيك كمه. بذاريد بقيه رشته ها برند. يك سال پنج شنبه ها  به بوئين كمك كردم.

-ميتونيد بهترين دانش آموزتون رو معرفي كنيد؟
نميشه. از نظر انضباط دختر آقاي شاكري تو دخترا نمونه بود. همكلاسي هاش هم همينطور بودند.

-از آقايان؟
اونا هم خيلي بودند. دختر آقاي جواد اردويي بودند. نمونه بود از نظر سواد. دختر آقاي شاهولايتي كه فكر كنم الان استاد دانشگاه هستند.

-آقاي براتي الان دانش آموزان ديروزتون به شما سر مي زنند؟
هركدوم كه تو خيابان من رو مي بينند واقعاً‌ لطف دارند. محصل هاي دهه پنجاه رو الان هم چهرتاً مي شناسم. ولي اينا كه اين اواخر دبيرشان بودم را كمتر.

 -دانش آموزي بود كه سركلاس سؤالات چالشي بپرسه و اذيت بشيد؟
كم بودند. نه. رشته به رشته فرق مي كنند. هم سري شما كلاس دوم رياضي ۴۲ نفر بوديد و تاپ بودند.

-پيش دانشگاهي كه بوديم ۱۸ نفر معدل بالاي ۱۸ داشتيم. حتي با توجه به اينكه همه درگير كنكور بودند. ولي معمولاً‌بالا بود.
بچه هاي خونسار مظلوم بودند. بدون كلاس خارج برنامه اين نتايج رو ميگرفتند.

-بهترين خاطره اي كه داريد را تعريف كنيد؟
هروقت كه نتيجه كنكور مي آمد قدمان بلندتر ميشد و بال در مي آورديم. يكسال پرده زدند كه تمام چهارم رياضي در كنكور و امتحانات نهايي قبول شدند. اين بهترين خاطره من بود. خانم آذري و خانم صادقي دستور دادند اين پرچم رو بزنند يا خانم ميراحسني بودند. نتيجه كارتو كه مي بيني خوشحال ميشي. يكي كه كنكور قبول نميشد مثل اين كه با پتك ميزدند توي سر ما. يعني ما مسئوليم و ما كم كاري كرديم.

-ميزان موفقيت فرد چقدر به معلم برمی‌گرده و چقدر به خود فرد؟
۷۰درصد معلمه و ۳۰ درصد دانش آموز.

الان اعتقاد برخی بر اينه كه دبيراي ما خوبند ولي دانش آموزان كم كاري مي كنند. قبول داريد؟
ما بچه هامون از وادشت مي اومدند. چوب هم ميخوردند كه چرا دير اومدي. ۶ كيلومتر راه پياده مي اومدند. ما طلبكار هم بوديم. الان با ماشين مياند ديرهم مياند. معلم بايد سفت بگيره. تعهد كاري كم شده. چه محصلش چه دبيرش چه مهندسش. متاسفانه همه جا.

-راه چاره چيه؟
معلم بايد درست كار كنه. هرجا كجا بيشتر پول ميدن اونجا رو صنفش كردند. نه فقط در آموزش و پرورش بلكه در سطح جامعه تعهد كاري كم شده. سرگرمي بچه ها هم زياد شده. اون موقع خوب بود بده گاو بياره ، علف بچينه. ظهر و عصر تا بيدهند و وادشت بره و اين كارها رو بكنه. بعد از ظهر هم برگرده مدرسه. الان تن پرور شدند.

-بدترين خاطره شما به غير از تلفن آقاي باقرزاده چي بوده؟
بدتر از اون نداشتم خيلي به هم ريختم.
يك خاطره خوب بگم. مبحث حرارت رو درس ميدادم. مبحث مشكلي هستش. امتحان گرفتم ازش و بعد برگه هارو آوردم. يكي يكي اسم و نمره مي خوندم و ميدادم بهشون. يكي پا شد گفت اسم من رو نخونيد و بعد كلاس اومد برگش رو گرفت. پنج شنبه بود گفت آقاي براتي قول ميدم جبران كنم. اگه بعدي رو بيست نگرفتم شما صفر بده. ثلث اول ۱۸ شد ، ثلث دوم ۱۹ و ثلث سوم ۲۰ شد. باور كنيد همه رو ۲۰ دادم بهش. سال چهارم رياضي بود و روز شنبه برف مي اومد. ديدم نمياد كلاس. بهش گفتم كجابودي؟ گفت كار داشتم. كلاس نمي آمد. گفت نميتونم بيام دبيرستان كار مي كنم. مخارجم سنگينه. روزهاي شنبه ميرم فلان محل دو سه تا خونه هست كه برفشون رو پايين ميريزم. من ناراحت شدم كه اينطور كار ميكنه ولي بوسشم كردم كه زحمت كشه و موفق شد. يكي از دبيرهاي موفق الان هستند.
اون روز كه همايش بود من واقعاً خوشحال شدم. دانش آموزان موفقم رو ديدم. تو جلد خودم نبودم. نتيجه كار خودم رو ديدم.

چند تا اسم ميگيم لطفاً در يك كلمه و يا يك جمله توصيفشون كنيد.؟
آقاي ساعدي: هندسه. چون در هندسه مردود بود. دانشگاه هندسه گرفتند افتاد. ناراحت بود. نوبت دوم عكسش شد. بيشترين نمره رو گرفت. از اون موقع رفت تو خط هندسه. من خودم يكبار مردود شدم دبيرستان. جبر تجديد شدم. آبياري داشتيم. جبر با آقاي اصغري بود. گفته بودم كه ساعت ۷:۳۰ به من بگن برم. وقتي آبياري تموم شد ۹:۳۰ بود. ساعت هم نداشتم و كسي هم نگفت. با همون وضع يك شلوار پوشيدم رفتم سمت دبيرستان. وقتي رسيدم نفر آخر برگه رو داد به آقاي اصغري. گفت حالا اومدي؟ به آقاي شاكري هم گفتم ولي نشد. غايب بودم و نميشد تك ماده هم كرد. مردود شدم. سال بعد گفتم داستان من اينطور شده.گفت نصفش رو نيا. يك روز كلاس مي رفتم و يك روز كشاورزي. سال دوم آقاي عظيمي بود و آقاي دكتر محمدرضا وحيدي همكلاس من بودند. من شدم ۱۹٫ رضا وحيدي گفت من ۱۷ گرفتم ولي حسوديم ميشه به تو.
حاج آقا مجتبي صانعي: انسانيت.
آقاي بديعي: پشتكار
آقاي حاجي زكي: دقت. عمل. دور از شعار بودند.
آقاي نقبايي: صبر و حوصله زياد.
آقاي شاكري: الگو. رفتارشون الگو بود. ايشون و آقاي دكتر طوسي. من از اينها الگو گرفتم. دكتر طوسي شاگرد انشتين بود. هركس درس اتم با ايشون مي گرفت از ۴۰نفر ۱۰ نفر پاس مي كردند. ما از ۴۹ نفر ۴۲ نفر با ايشون درس گرفتيم. امتحان خرداد داديم. درس مشكلي بود. دو روز بعدش از خيابان خاقاني ميرفتم دانشگاه آقاي ساعدي من رو ديد. گفت كجا ميري؟ گفتم اعصاب ندارم ميرم نمره ببينم. گفت برو پي كارت. نفر دوم شدي. نفر اول ۸۴ نمره گرفته بود و من ۸۳٫۵ . سر ساعت ميومد و تا وقت تموم نميشد گچ از دستش نمي افتاد. خانمش آمريكايي بود. مي گفت در زندگي من يك ناراحتي دارم. خانمم دروغ بلد نيست.
آقاي محرابيان: جدی بودن زیاد براي انجام كار
آقاي انصاريان : ديانت
آقاي توحيدي: ديانت و صبوري. پا روي خط قرمز نمي گذاشت. آقاي توحيدي آدم سالم و صادقيه. من تو اين چند سال كار التماس كسي رو نكردم و كم كارم هم نگذاشتم. برادرم تصادف كرده بود و سه روز نرفتم دبيرستان. آقاي توحيد تماس نگرفته بود. مي‌دونست گرفتارم.
آقاي ميرباقري: . خط اولش خوبه. دبير بسيار خوب
حاج آقا مرتضي علوي: الگوي سادگي. با هم دوست بوديم. شوخي هم ميكرديم. سپاه دانش هم باهم بوديم. تو خونسار غريب بود. يك نفر بود.
آقاي مهدوي: قضاوت. به عنوان قاضي ميشه گفت. نيم نمره كم نميداد و نيم نمره هم اضافه نميكرد.
آقاي صاحبي: بي ريا. يه گاو زايمان كرده بود يك گوساله با دو سر و هشت تا پا ، رفت آوردش و خشكش كرد. خيلي زحمت كشيد. بعدش صاحباش پيدا شدند. شهرداري ميگفت از منه. جنگلباني ميگفت از منه. دامپزشكي ،‌كشاورزي و. .. خلاصه افتاد تو چاله. ساده بود. سر جريان يك ميكروسكوپ كه از دبيرستان گرفتند و بردند سوزوندند، آقاي صاحبي يك ماه اذيت بود. خيلي ناراحت بود.

-آ ينده خونسار چي ميشه؟
خوانسار يك روزش شلوغه و يك روزش خلوته. بايد مواظب زميناش بود. آپارتمان نشه. الانم اهوازيا دارند ميان. اون نژاد پشت كوه كه اومدن با ما نخوندن و سازگار نبودند. حالا با ورود اهوازيا چي بشه نميدونم. الان جوون كم داريم. خوانسار تفريحگاه سالمندان ميشه.

– آخرين صحبت را بفرماييد؟
جوون هايي كه اينجا هستند اگر ميخوان خونسار ،‌خونسار بمونه از خودشون مايه بذارند. خونسار رو حفظ كنند.

Int_MrBarati01 Int_MrBarati02

3+

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *