آرشیو دسته: یادمانه‌ها

۰۹بهمن/۹۴
Yademaneha-9410

یادمانه‌ها: برخی خاطرات ارسالی اعضای محترم گروه دی ماه۱۳۹۴

خاطره ارسالی آقای مهدی رفعتی پیرو انتشار زندگینامه شهید رفعتی در وبسایت (http://khansaralumni.ir/1903):
🔽🔽🔽
چهار ساله بودم در یک شب زمستانی پر برف و سرد خانه عمه جان بودم که هیاهویی به پا شد.رفت و آمد ها و…خانه عمه جان خانه همه بود.توی یک حیاط بزرگ خانه عمه جان خانه ای برای همه عموها و زن عموها و پسر عموها و دختر عموها و پسر عمه ها و دختر عمه ها …بود چه شب تلخ و سیاهی…به یکباره صدای ضجه های عمو حسن و زن عمو آمد..با ضجه وارد خانه عمه جان شدند..قیامتی به پا شد..هنوز آنوقت ها معنای مرگ را نمی دانستم فقط حس می کردم اتفاق بدی افتاده است.زن عمو ضجه می زد که می خواهم جنازه پسرم را ببینم…در میان آن همه هیاهو چشمم به ساعت بود که یادم نرود وقت دیدن برنامه کودک به عمه جان یاداوری کنم تلویزیون را برایم روشن کند.عمو حسن هم آمد …بعد عمو فضل الله وارد شد و زن عمو اعظم و مریم خانم(دختر عمو) مهناز و محبوبه دختران عمو هم آمدند و بعد اقا حسین و اقا علی و آقا اسماعیل پسران عمو تقی.عالیه خانم و زن عمو سلطان و عمو تقی و بابا حیدر و…قامتی شد آنجا چه شب تلخی بود آن شب.اقا رضا شهید شده بود.آقا رضا قبل از آنکه برود جبهه همیشه مانند مادرش به من می گفت:آقا مهدی گله دار.. کت و شلوار دکمه دار…سالها گذشت عمو تقی هم رفت..عمو فضل الله هم رفت..بابا حیدر هم رفت…زن عمو سلطان و…هم رفتندآن حیاط الان سوت و کور شده با بخشی از خانه های فروریخته کاهگل…هنوز هم آقا رضا را با آن لبخند زیبا یادم هست..


 

متنی از آقای حمید معصومی در مورد زمستان سال ۱۳۵۸ :
🔽🔽🔽
زمستان سال ۱۳۵۸ بودیعنی اولین سال بعد از انقلاب آن سال حسابی هوا سرد بود و برف زیادی باریده بود در ۲۲ بهمن ۵۸ که اولین سالگرد انقلاب بود و اولین سالی بود که در این روز تعطیل بودیم صبح که از خواب بیدار شدیم بیش از ۳۰ سانتی متر برف باریده بود و بارش برف بشدت ادامه داشت به طوری که وقتی برف پشت بام را کامل پارو می کردیم دوباره باید برمی گشتیم از اول پارو می کردیم به همین ترتیب چند بار برف بام را پارو کردیم و فقط فرصت کمی پیدا کردیم نهار بخوریم تا حدود شب فقط و فقط برف پارو می کردیم و… و بعد از شام هم تا آخر شب آن روز حدود یک متر برف باریده بود که به برف یک متری معروف شد . یک هفته تمام مدرسه ها تعطیل بود و تمام روز را برف های حیاط و … پارو می کردیم و برف بازی می کردیم . در اسفند آن سال تا حدود ۱۵ یا ۲۰ اسفند هر هفته حدود سه برف ۳۰ تا ۴۰ سانت می بارید به طوری که از زمستان خسته شدیم و تمام دستمان تاول زد ولی حادثه ۱۵ اسفند یک پدیده بی نظیر و عجیب بود که باعث حیرت بسیاری از مردم و گمانه زنی های متعدد و روی آوردن به خرافات و پیش بینی و…. شد حادثه ای که دیگر هرگز تکرار نشد .
ماجرا از این قرار بود که روز ۱۵ اسفند صبح که از خواب بیدار شدیم نیم متر برف باریده بود ( درحالی که شب قبل هوا کاملا صاف بود ) و هوا هم صاف و آفتابی بود ولی چه برفی در کمال تعجب برفی به رنگ نارنجی مایل به قرمز که به صورت یک لایه ۵ سانتی روی برف سفید را گرفته بود بعضی گفتند خاک رس از صحرا امده و در ابرها پخش شده , بعضی گفتند نشانه خون و خون ریزی است و حادثه بدی در انتظار است ( از آنجائی که سال بعد سال ۱۳۵۹ تصادفا جنگ شروع شد مطمئن شدند این علامت وقوع جنگ بوده ) ولی صرف نظر از خرافات خود من برف رنگی را ذوب کردم و فقط به آب کاملا شفاف رسیدم و هیچگونه رسوبی ندیدم و بعدا فهمیدم برف های رنگی پدیده منحصر به فردی نیست و معلول تکثیر باکتری های مخصوصی در ابرهاست . بعد از آن دیگر برف کمتری بارید ولی برف نارنجی باعث شد برف های زیادی که باریده بود با سرعت بیشتری ذوب شده و اوائل بهار تمام برف ها ذوب شد و گرنه تا اواسط بهار برف در کوچه پس کوچه ها می ماند و گرم شدن هوا عقب می افتاد . آن سال گذشت ولی از آن به بعد روند خشکسالی باعث شد که تا امروز حسرت آن زمستان پر از برف را بخوریم زمستانهائی که فقط سرمای آن را حس می کنیم (آن هم نه مانند گذشته) ولی از برف و بارندگی مانند گذشته خبری نیست و…


 

خاطره ای زیبا از آقای فرشاد سلیمی:
🔽🔽🔽

ساله ۷۵ چهارم تجربی در دبیرستان. دکتر شریعتی با هشت تا تجدیدی ( به علت مشکلات نتونستم دیپلم بگیرم با توجه با اینکه دانش آموز درس خونی بودم) رفتم سربازی تو خدمت در حالی که تو پشتکوه دوم اطراف پرسش بودم تصمیم گرفتم درس بخونم مرخصی گرفتم و اومدم فقط امتحان بدم، با اون شرایط با کله کچل میومدم خونسار و میرفتم، تا دیپلم گرفتم، بعدشم دانشگاه قبول شدم و لیسانس و الانم دانشجو فوقش لیسانسم، حالا گذشته از کار تحصیلو دوست دارم، یکی از دلایله مهمشم همکاری و همیاری دونفر از دبیران وعزیزانیه که در اون دوران سخت راهو برای گرفتنه دیپلمم هموار کردند،، آقایان بهرام شاهوردی و حسن سمیعیان، خواستم بعده ۱۹ سال ازشون تشکر کنم و بگم خوبی همیشه ماندگاره، و آرزویه سلامتی واسه همه آدمای خوب بکنم.


خاطره آقای صاحبی در مورد سینمای خوانسار پیرو خبر هنرمند و فیلمساز خوب شهرمان، سید شهاب دادگستر، در کانال موسسه سحر فیلم از پخش فیلم‌های روی پرده سینماها در خوانسار همزمان با شهرهای بزرگ دادند که اشاره ضمنی به اخذ مجوز سینما توسط این موسسه ارزشمند دارد. به همین بهانه  یادی کردیم از  پخش فیلم‌های سینمایی در سالن جمعیت هلال احمر (شیر خورشید سابق)  در سال‌های ابتدایی دهه ۶۰٫  در آن سال‌ها به سالن هلال احمر سالن نمایش بیمارستان دکتر شریعتی می گفتند که بعد از آن شد سالن اجتماعات شبکه بهداری و بهزیستی. در واقع بعد از انقلاب بسیاری از امکانات جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران (مانند ۲۲۴ بیمارستان، ۱۷۳ درمانگاه  و اورژانس، ۷۷ اندرزگاه، ۱۵ مرکز  انتقال خون و ۳۰ مرکز آموزش و امکانات ترابری هوایی و دریایی) به نهادهای دیگر منتقل شد:
🔽🔽🔽

هنوز مدرسه نمی رفتم و چون سال‌های بعد از انقلاب و اوج سال‌های جنگ بود اغلب فیلم‌های انقلابی و جنگی در حلال احمر پخش می‌شد. یک بار که پوستری شاد و عروسکی در فلکه اصلی شهر نصب شده بود که خبر از پخش فیلم سینمایی شهر موش‌ها رو داشت خیلی خوشحال شدم و با کلی ذوق با پدرم رفتیم مثلاَ‌ سینما. اما الان بعد از گذشت حدود ۳۰سال از اون روز فقط ترسش رو خوب به خاطر دارم. نمی دونم چرا اینقدر از گربه‌ای که به شهر موشها حمله می‌کرد هراس داشتم. شاید به خاطر ابعاد بزرگ پرده سینما بود و عادت نداشتنم به تصویر رنگی و عظیم پرده سینما. کات!
بیش از ۱۰سال بعد سالن انتظار سینمای ساختمان هلال احمر کاربری ورزشی پیدا کرده بود. اول بچه‌های کاراته‌کار تمرین می‌کردند و بعد ما بچه‌های راهنمایی و دبیرستان سه ماه تابستان را ژیمیناستیک تمرین می کردیم، بدون هیچ امکاناتی به جز یک تشک. استاد کلاس مهارت های ماندگاری را به ما آموزش داد، طوری که اگر بدنم گرم باشد هنوز تعادل روی دست ایستادن را دارم ولی قوت ش را نه! یک روز بعد از کلاس با بچه ها رفتیم طبقه بالای سالن انتظار و دیدیم در اتاق آپاراتخانه باز است. دستگاه آپارات بسیار زیبا و هیجان انگیز بود ولی از آن جذاب‌تر فیلم‌های ۳۵میلیمتری که کف زمین ولو بود و ما یک ساعتی نما به نمای آن ها را می‌دیدیم. نمی‌دانم تکلیف این دستگاه آپارات چه شد و به کجا منتقل شد ولی می دانم که برای آوردنش به خوانسار تلاش‌های بسیاری شد و خلاصه پرونده سینمای خوانسار در همان دهه شصت بسته شد تا نوستالژی معروف دهه شصتی را برای ما مضاعف کند .

0
۰۷دی/۹۴
Barf Dahe60

یادمانه‌ها: تعدادی از خاطرات اعضای محترم گروه در آذرماه۹۴

آقای سید علی میرباقری:

دوستان سلام . یه چیزی بگم و بنویسم؛ بخندین . باغ ما یه کم بالاتر از این چال سیدا قرار گرفته . و هر موقع پدرم با عمو هایم حرف می زدند گاهی هم خاطره ای از دوستان قدیمی شان نقل می کردند که این چال سیدا جن دارد. و تعاریفی از این دست که یک شب یکی رفته بود باغش را آبیاری کند با جنی مواجه شده بود. من همیشه از سن۱۱ سالگی به بعد این مسیر را خودم به تنهایی می رفتم و یا هیچ گاه دلهره ای هم نداشتم . خاطره ی من بر می گردد به سال ۷۵ یا ۷۶٫
برای سر کشی و سفر دو سه روزی به خوانسار آمده بودم .. بعد از ظهر یک روز مرحوم پدرم گفت که فلان درخت زرد آلو رسیده و بار خوبی دارد. چون فردا مسافر هستی برو و کمی زرد آلو بچین تا برای خواهر و برادرت هم به تهران ببری . اما نگفتم که ۲۴ یا ۲۵ ساله شده بودم و یک مرد گنده . القصه دردسرتان ندهم به سمت صحرا رفتم . چیتگاه را رد کردم و حمام صحرا و محله ی اسلامی ها . و بعد کم کم باغها پیداشدند . و ناگهان خاطرات آن روزهای قدیمی از حرفهای پدر و عمو ها به یادم آمد. ساعت هم نزدیک ۵ غروب بود. و اگه دوستان به این محل رفته باشند در جریان هستند که به دلیل انبوه درختان نور خورشید کمتر شده و این محل زودتر تاریک می شود. آقا به خودم گفتم نکنه این قصه ی جن ها راست باشه و الان یکیشون بیاد سر راه من . صدای پرند ه ها و پروازشان لابلای درختان هم مزید بر علت شد و وسوسه بر جانم افتاد که ای داد بیداد الان آقا جنه و یا خانم جنه به دنبالم میاد . حالا سطلی هم در دست داشتم که قرار بود زرد آلو ها را داخل آن ظرف بریزم .(در زبان شیرین خوانساری به این سطلها می گویند گادوشی ) صدای برخورد این ظرف به پاهایم هم دوباره ترسی به جانم انداخت . القصه دوان دوان این مسیر را طی کردم و به باغ رسیدم .سریع زرد آلو ها را چیدیم ولی هنوز درگیر این جن ها و ترس از آنها بودم . بدون این که درست کارم را انجام دهم ظرف را پر کردم و حالا راه برگشت هم در پیش رو است . با خودم گفتم که مسیر برگشت را از بالا انتخاب می کنم. و با ترس ولرز برگشتم به منزل. اکنون بعد از چند سال که از این ماجرا گذشته هر بار عکسی از این چال سیدا می بینم و یا کسی در باره ی این مکان حرفی می زند این خاطره در ذهنم زنده می شود . ببخشید که زیادی می نویسم .

 


  • آقای مهدی رفعتی: 
    خدایا دلم پر کشید برای اون وقتا…بوی کوچه هاشو حس می کنم.بوی دیوارای کاگلی نم خورده…بوی روزی که می گفتند مدرسه تعطیله و باید پارو می کردیم این همه برف رو تو حیاط و پشت بوم رو…یاد همه سادگی هامون بخیر. حس دلچسبیه. عاشق فصل فصل خوانسارم. باور کنید هیچ کجا فصل های چهار رنگ خوانسار رو نداره البته الان رو نمی دونم اما اون زمان که فصل ها هم حساب و کتاب داشت. دبیرستان شریعتی و حس دلچسبش در ایام زمستان و رفتن به مدرسه در هر صبح یک حس عجیب بود. یادم هست کلاس اول دبیرستان هنوز مثل امروزی ها کفش چهار فصل نداشتیم سالی یک بار کفش بود برای رفتن به مدرسه.کفش من از ان کفش ها بود که کف ان مثل ایینه براق بود و موشی بود در پیاله گربه برف فام! اگر شب قبل برف تا نیمه های شب می بارید بعد اسمان دلش باز می شد زمین تا صبح یخ می بست و ما هم باید با این کفش جادویی با هزار سلام و صلوات از خیابان شهدا می امدیم پایین تا از خان اول و دوم رد شویم بقیه خان ها در بازار قدیمی بود که تا مدرسه باید رد می کردیم مخصوصا یک بخش سوق الجیشی داشت که ادم مرگ را جلوی چشمانش می دید برای رد شدن از این خان! یک بار چنان زمین خوردم که هفت جد آبادم جلوی چشمانم امد و پدر پیر مدرسه که شوربختانه فامیل شریفشان در ذهنم نیست دستم را گرفت و مانند کودکان نوپا تا در ورودی مدرسه مرا همراه برد….
  • یادمه زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم تو دهه شصت محال بود سالی یه بار نیم متر برف نیاد. یه بار یادمه به خاطر بارش برف سنگین تعطیل شدیم.بعداز ظهرش با یکی از دوستان شروع کردیم تو حیاط یه گلوله برفی رو درست کردیم.هی غلش دادیم تو حیاط تا هی بزرگتر و بزرگتر شد یه جور که دیگه به زور حرکت می کرد.در خونه رو باز کردیم به یه مصیبتی از در خونه بیرون بردیم.مثلا می خواستیم از خیابون شهدا غلش بدیم به سمت فلکه امام.همین که بردیم وسط خیابون به خاطر گرمای اسفالت زیر بهمنی که درست کردیم صاف شده بود و اصلا بگو یه سانت حرکت بکنه.اونم وسط خیابون.بهمن به چه بزرگی شده بود. دقیقا انقدر بزرگ بود که ماشین از وسط خیابون نمی شد رد بشه.دیدیم داره ماشین میاد هی پشتش وا میسته .راننده ها از ماشین پیاده شدند کلی بد و بیراه بهمون گفتند ما هم فلنگو بستیم اومدیم خونه.اوه اوه بابام فهمید قضیه رو یه کتک حسابی ازش خوردم…ولی کلی خوش گذشت اون زمونها…یادش بخیر

آقای سید موسی میرمحمدی: 
جناب راستین عزیز مسیر خانه تا مدرسه را فرمودند در دهه ۳۰ از هرستانه تا دبیرستان حدود یک ساعت راه بود که باید تله پایین (هرستانه) تله بالا (بیدهند) تله سولقان . تله چهار باغ بعد تله خر کشه را طی میکردم تا به دبیرستان برسم با دستهای ورم کرده که اگر دیر میرسیدیم آقای صانعی چندتا چوب کف دستم میزد و می‌رفتیم سر کلاس مداد و خود کار را باید مشت میکردم تا بتوانم بنویسم.  ساعت ۱۱ تا ۲:۳۰  بعد از ظهر هم باید توی بازار سر میکردم تا دبیرستان باز بشه وقس علیهذا….. البته چند ماه اول در دبیرستان شاپور بودیم بعد به دریانی آمدیم از همکلاسیهای دیگر آقایان احمد مدنی ،فرهاد شجاعی، فضل الله اولیایی، منوچهر صدری، مصطفی میرزایی، قدرت مومنی، کیومرث شجاعی، فضل الله توکلی، مهدی امینی، حسین میرصانعی، مرتضی میرصانعی، محمد میرهادی. قبل از ما شهاب صادقی، محسن سیفی، احمد جلیلی، نصرت سلطانی، خسروی، تقی قربانی، مصطفی قربانی، آقا کثیری، علی توکلی، علی اصغر عرب. بعد از ما صدرا میرمحمدی، محسن توکلی، اسماعیل میرمحمدی، صدرا توکلی، عزت سلطانی، احمد دهاقین و حسن دهاقین با ما بودند یاد همه آنها بخیر.


 

آقای سید جلال جعفری: 
یادمه خیلی ها نهارشان را میاوردند در حیاط دبیرستان مبل میکردند و بعد هم تور والیبال. آقا کمال و آقا کریم اصفهانی و  آقا مجتبی افضلی و آقا عطا سلطانی و خیلی دیگر دوستان. یاد همه آنها گرامی باد. آقای عبادالهی نیز هم نقاش بود وهم والیبالیست. چه صفایی وچه یکرنگیهایی. یادی از بعضی دوستان همکلاسی: آقایان حسین راجعی، منصور شفیعی،مرتضی میرزایی، محمود صدری، میرباقری، شفیعی، حیدر و محمد صانعی، کیامرث شجاعی، رضا میرشفیعی و حاج علی از ما بالاتر بودند. رضا میرباقری، باقر کامران، شهاب صادقی بالاتر ما بودند. آقا تقی صادقی، بیژن مومنی، مرتصی شاکری، محمد شاکری، بهمن صبیایی، تقی میرزایی، شاهرخ ملک زاده، معصومی، موسی میر محمدی وخیلی های دیگر یاد همه آنها به خیر و سلامت باشند.


آقای ابوالفضل گرجی:

یادش بخیر سال ۹۰ محرم شده بود که توفیق زیارت عتبات عالیات برای دومین بار قسمتم شد. اما چه زیارتی بود سامراء. چند اتفاق ویژه افتاد برامون. یکیشو براتون تعریف می کنم اگه حالشو بردید برای اموات خودتون و منم خیرات کنید با فاتحه و صلوات. جمعی که رفته بودیم از ایران همراه خودمون هر چی تونسته بودیم قرآن های داخل خونه و زندگی رو برای اهدا به حرم برده بودیم چون حرم عسکریین واقعا جزو غریب و مهجوره. وقتی رسیدیم حرم سر ظهر بود. بعد از کلی زیارت و اتفاقات خاصی که افتاد برامون موقعی که خواستیم خداحافظی کنیم با اون بزرگوارا ، من و سرگروهمون کناری از صحن ایستاده بودیم و در همین حین یکی از خدام که آدم لاغر اندام و چهره سوخته ای بود رو کنارمون دیدیم. از اونجایی که از مشهد با خودش تعدادی بسته هدیه صحن امام رضا علیه السلام رو آورده بود و تو جیباش داشت اون خادم رو صدا کرد و از جیبش چند تا تبرکی رضوی رو بیرون آورد و هدیه کرد بهش و پرسید اینجا چند نفرید. ۱۰ نفری بودند. تا چشمش به هدیه های تبرکی حرم امام رضا علیه السلام افتاد و فهمید از کجا رسیده اشک توی چشماش جمع شد و در این حال بود که با توجه به مجوزی که داشتیم از اونا همگی برای زیارت حرم رضوی به میهمامی و پذیرایی و اقامت کامل از طرف آستان قدس رضوی دعوت کردیم و یکباره دیدم یکیشون واستاد روبروی حرم اون دو بزرگوار علیهماالسلام و چیزی گفت و شروع کرد به گریه کردن. با کمک یکی از دوستان که ی سید عراقی بود از حالش پرسیدیم گفت شما نمی دونید امروز من چه اتفاقی برام افتاده، من سال هاست که در این مکان مقدس خدمتگزاری می کنم. امروز وقتی اومدم اینجا برای خدمتگزاری حضرات دلم گرفت یکباره و از ته دل غمگین و نالان شدم رو کردم به حرم امامین هادیین علیهماالسلام و گفتم آقایون بزرگوار من چندین ساله که در محضرتون دارم نوکری می کنم ، چی میشد لطف می کردید و زیارت جدتون امام رضا علیه السلام رو نصیبم می کردید که آرزومندشم. بعد پیش خودم گفتم مگه میشه. من که حتی نمیتونم به ایران سفر کنم. وقتی شما منو دیدید و هدیه تبرک رضوی رو دادید ی جوری شدم و وقتی دعوتمون کردید برای سفر زیارتی امام رضا علیه السلام واقعا شوکه شدم و هنوز تو حال خودم نیستم. عزیرانم ، از این اتفاق دو سه ماهی گذشت و اون خدام حرم سامراء به دعوت و خرج حرم رضوی به زیارت امام رئوف نائل شدند. سلام بر شما ای امامان معصوم و غریب حریم اهل بیت در سامراء و پدران عظیم الشأن مهدی فاطمه. دریابید این گدایان ملتمس و نیازمند را که سخت محتاج دعای شما و نگاه اجابتتان هستیم.

 

0
۰۶مرداد/۹۴
MrMohamadBagherMahdavi

خاطرات دریافتی مرداد۹۴: مرحوم فضل الله مرتضوی، آقای شاکری و …

آقای سید جلال جعفری (دانش آموخته سال۱۳۴۲):
  •  بادی از پرحوم اقا فصل الله مرتصنوی شد خدا رحمتشان کند دبیر فیزیک ما بودند مرد با سوادی بودند همانطور که نقل شد در کلیه دروس صاحب نظر بودند. مدتی نیز کفیل آموزش و پرورش بودند. حتی آقای شاکری پیشنهاد ریاست دبیرستان را بایشان نمودند قبول نکردند. در یک جلسه با حضور وکبل وقت خوانسار ایشان طرح تله کابین را دادند بک خوانساری بتمام معنی متعصب بودند. روحشان شاد.
  •  من یاد دارم شخصی بنام اقای توتونچی که از فرهنگیان فعال ان زمان بودند با همکاری دیگر هنر دوستان برنامه تاتری با شرکت دانش اموزان دبیرستان که اسامی بعصی از آنان را یاد دارم با زحمت زیادی برقرار کردند گه با اسقبال مردم شهر بر گذار شد. محل اجرای آن دبستان دخترانه بود که خانم مرتصوی وخانم بدیعی مدیریت و نظامت آنرا بعهده داشتند. اسامی بازیگران آقایان شهاب صادقی، مجتبی جعفری، فیروز صانعی، حاجعلی، سید رصا میر شفیعی و عده دیگر که اسامی آنان را فراموش کردم شاید قدبمی ها یادشان باشد. به جرئت میتوانم بگویم اولین تاتری که توسط دبیرستانیها در خوانسار اجرا شد و احتمالا مربوط به سالهای دهه سی بود، چندین شب مردم اسقبال بی نظیری کردند یاد همه آنها گرامی باد.
  •  آقای درخشش را کشته بودند چون فرهنگی بود در مسجد چشنه آخوند مجلس یابودی برقرار شد کلیه دبیران دبیرستان باتفاق آقای شاگری رفتند مراسم و کلیه دانش آموزان را به آقای اولیابی سپردند. ما همه تقریبا بزرگ شده بودیم گمی شیطنت دوران دبیرستان بسر همه زد و آقای شاکری در موقع برگشت خبر دار شدند بی نظمی هایی انجام شده. چوب دست گرفتند و بدون استثنا همه را دو چوب زدند. من اعتراض کردم که عصبانی شدند و کمی بیشتر زدند ظهر بمنزل رفتم شکایت آفای شاکری را به پدر کردم؛ خدا روز بد نبینید فریاد پدر بلند شد گفتند دست آقای شاکری درد نکند استحقاق آنرا داشتی. چرا دیگران مانند تو تنبیه نشدند. یاد آقای شاکری گرامی باد.
  • به آموزش و پرورش خوانسار در قدیم خیلی اهمیت می‌دادند بعضی از دبیران ما غیر بومی بودند از جمله آقایان عبادالهی، سعید نزاد، هدایتی، معتقد، اشفعی، ملکیان، گلابی و غیره. به دلیل برف وباران ونبودن وسایط نفلیه در روزهای شنبه بعضی آقایان غیر بومی دیر بسر کلاس می‌آمدند و آقای شاکری حرص می‌خوردند و کار به جاهای باریک می‌کشید. البته با سعه صدر آقای شاکری بخوشی تمام می‌شد. نا گفته نماند این دبیران با سواد و دلسوز هم بودند و مرحوم مرتضوی جبران دیر آمدن آنها را می‌نمود و خیلی بیشتر از دبگران از دیر آمدن دببران قصّه می‌خورد. در خوانسار رشته رباضی بود و از گلپایگان میآمدند خوانسار درس می‌خواندند. اکثر اهالی فریدن و فریدونشهر و بلوکات و گلپایگان در خوانسار درس خواندند وبعضی از انان پزشک واستاد دانشگاه شدند. فرهنگ خوانسار بمراتب دلسوزان بیشتری داشت اکثر تجار با آقای شاکری و یا رییس اموزش وپرورش همکاری خوبی داشتند و مردم نیز حمایت می‌کردند. اگر دبیری منظم نبود طومارها بر علیه او به مقامات بالا تر ارسال میشد و تا حصول نتیجه پیگیری می‌شد.

آقای عظیمی (دانش آموخته سال ۱۳۴۵):
یکی از بهترین دبیران ما  مرحوم فضل الله مرتضوی (پدر مرحوم پروفسور سعید مرتضوی از کارکنان ناسا) بودند که دروس مختلف اعم از ریاضی، فیزیک، شیمی، ادبیات و غیره را به خوبی تدریس می‌کردند. ایشان با وجود اینکه تحصیلات مرتبط با مهندسی عمران نداشتند ولی نقشه خیابان اصلی خوانسار را با کمک دوربین های مخصوص استخراج کردند و خیابان بر اون مبنا ساخته شد. همچنین همسر ایشون نیز از پیشکوستان آموزگاران خانم خوانسار و فرزند مرحوم ملا محمد باقر مهدوی (متوفی به سال ۱۳۳۷خورشیدی) بوده که خود مرحوم ملا محمد باقر مهدوی نیز از پیشکسوتان فرهنگ و ادب خوانسار بودند. یک مدرسه راهنمایی در محله ارسور، جنب ساختمان اداره آموزش و پروش در سال ۱۳۵۶ به نام محمد باقر مهدوی تاسیس شده.

همچنین این را هم اضافه کنم که وضعیت فرهنگی و آموزشی خوانسار نسبت به شهرهای دیگر خیلی بهتر بود. من سال سوم دبستان را در آبادان درس خواندم (حدود سال ۱۳۳۶ خورشیدی). با اینکه شهر نفت خیز آبادان یکی از شهرهای بسیار مهم آن دوران بود ولی کلاس ما در یک سوله با ۷۰نفر دانش آموز برگزار می‌شد. ولی در خوانسار کیفیت کلاس ها بسیار بهتر بود و به تحصیل بسیار اهمیت داده می‌شد.


سعید اسدی (دانش آموخته سال ۷۹):
یکی از دوستان در مورد خاطره ها گفت خواستم خاطره خودمو از یکی از بزرگ مردانی که زندگیمو متحول کرد بگم. من تو صبحگاه مدرسه مراسم رو مدیریت می کردم و دعای آخر رو می گفتم و همه آمین می گفتند.  یک روز بد قاطی کردم و کل نظم برنامه هنگام آمین گفتن به هم ریخت. زنگ تفریح تیکه ای نبود که از اطراف نمی آمد. آقای عبدالرضا دهاقین مسوول امور پرورشی بود و من گفتم دیگه از فردا این مسوولیت رو انجام نمی دم. یادمه آنچنان هنرمندانه به من روحیه داد که همون فردا دوباره رفتم بالای سن و یک اجرای عالی داشتم. الان مدیر فروش هستم و اگر اون زمان اون اتفاق نیفتاده بود یک آدم خجالتی بیشتر نبودم. البته تمام مدیران چنین روحیه ای داشتند و این فقط یک مثال از تمام غیورمردان شریعتی بود.

2+
۲۳خرداد/۹۴
Old HighSchool 01

روزهای به یاد ماندنی

سید شهرام دادگستر (دانش آموخته سال ۱۳۷۴):

روزهای به یاد ماندنی
سلام دبیرستان عزیز. یادش بخیر، چه روزایی که با هم بودیم و قدر یکدیگه رو ندونستیم. امروز می خوام کمی با تو درد دل کنم. چیز غریبی نمی گم. چون همه حرف زدنا و فکر کردنامو از تو یاد گرفتم. یه عالمه حرفای نزده دارم که همشو یه جا به تو می گم. و تو هم از قول ما به بعدیا بگو.
دلم می خواد به اونا که هنوز رسماً دانش آموز هستند درد دل مارو برسونی. به اونا بگو ما با اینکه درسمون تموم شده هنوز دانش آموزیم. به اونا بگو ما هنوز مدرسه رو با تموم قیل و قالش دوست داریم. هنوز دلمون می خواد یکی از بچه ها مارو مهمون کنه و از دکه مدرسه برامون کیک و بیسکویت بخره. اگرچه دیگه مدرسه نمیائیم ولی ما هم دل داریم و از اینکه مدرسه رو با همه خاطرات خوبش ترک کردیم غمگینیم.
دوست داریم زنگ های ورزش بدویم، زمین بخوریم و زانومون زخم بشه و تا مدتی پیش بچه ها محبوب بشیم. هنوز هم وقتی از جلوی ناظم عبور می کنیم خودمونو پشت دیگران قایم می کنیم تا از موهای بلند سرمون ایراد نگیره. ما هنوزم گاهی سر مداد و پاک کن با هم دعوامون میشه. هنوزم روی نیمکتامون خط می کشیم و میزامونو تقسیم می کنیم. هنوز به بهانه آب خوردن کتابامونو زیر لباسمون قایم می کنیم و از مدرسه خارج می شیم.
حتماً به اونا بگو با اینکه دیگه محصل این دبیرستان نیستیم ولی بازم بر می گردیم . حتی اگه درای مدرسه رو ببندند از دیوار بالا میائیم. با اینحال اگه هنوزم دبیرامونو از دور ببینیم به اونا سلام می کنیم و اگه مارو بپذیرند با هم گپی می زنیم.
راستی دبیرستان عزیز مارو ببخش. در این چند ساله چه شیشه ها که از تو نشکستیم. چه خساراتی که به در و دیوارات وارد نکردیم و چه یادگاری هایی که روی نیمکت هات حک نکردیم. اینا نشونه اینه که دوست داریم با تو باشیم. می خواهیم اگه خودمونو راه ندادند حداقل یادگاری ما به سقف کلاس و گوشه دیوار، با تو بمونه. یادمه اون سال آخری تا جائیکه پول توی جیبمون رسید از گوشه و کنار تو عکس یادگاری گرفتیم تا از یادمون نری.
اما نمی دونیم تو چه می کنی؟ آیا اونقدر ذهنت گنجایش داره که خاطرات مارو به یاد بیاری؟ مدرسه عزیز سالهاست که تو شاهد نظام های مختلف آموزشی هستی. سالهاست که شاهد فارغ التحصیل شدن دانش آموزان هستی. آیا بهتر نیست که استراحت کنی؟ نه تو با بودن دانش آموزان هستی. اگه اونا نباشند تو نیستی. اینجا دیگه ته خطه. به هر حال ما هم مثل دیگران اومدیم و رفتیم. در آخر هر خوبی یا بدی از ما دیدی مارو ببخش.
(برگرفته از گفتار متن فیلم مستند “روزهای به یادماندنی” –  کاری از موسسه سحر فیلم برای پنجاهمین سالگرد تاسیس دبیرستان دریانی – تولید سال۱۳۸۶)


مهدی رفعتی (دانش آموخته سال ۱۳۷۷):

ما چهارم دبیرستان بودیم و زنگ تفریح بود.ناظممان اقای نقبایی عزیز بود، ما یه دوستی داشتیم به نام اقای رضایی که الان فکر کنم توی پیام نور کار می کنند. تو زنگ تفریح ما خیلی با ایشون شوخی داشتیم، یه پسر آرومی هم بود بنده خدا. یادمه توی زنگ تفریح به شوخی چند تا پس گردنی زدیم تو سالن به این همشاگردیمون. یه دفعه دیدم از پشت یه نفر یه پس گردنی محکم بهم زد جوری که برق از چشام پرید. با عصبانیت برگشتم به پشت گفتم مگه مرض داری عوضی. دیدم اقای نقبایی با عصبانیت واساده و می گه خودت مرض داری، وای یعنی مردم از خجالت و دیگه از اون زمان هرباز خواستم پس گردنی بزنم حسابی اطراف رو رصد می کردم.

1+
۰۹خرداد/۹۴
memory

مجموعه خاطرات دانش‌آموختگان از دبیرستان، ارسال شده در گروه تلگرام، خرداد۱۳۹۴

    یکی از اهداف اولیه تاسیس انجمن و راه‌اندازی این وبسایت، مکتوب و مستند کردن تاریخ شفاهی آموزش و پرورش شهر بویژه تاریخ اولین دبیرستان شهر بود. گفتگو با دبیران و آموزگاران و جمع‌آوری خاطرات دانش‌آموختگان دو اقدام در همین راستا است که اولی از زمستان پارسال در حال انجام است و دومّی با همکاری اعضای شبکه های اجتماعی انجمن، در چند روز گذشته مورد استقبال واقع شده. از آقایان سید جلال جعفری، مهدی رفعتی، محسن زمانیدوست و عباس جنابی سپاسگزاریم و در انتظار خاطرات بقیه فارغ التحصیلان مدارس خوانسار هستیم.

آقای سید جلال جعفری (دانش آموخته سال۱۳۴۲):
در دوران خیلی قدیمی تر
اقای شاکری ریس دبیرستان
اقای عطا بدیعی ناطم
اقای باقر علوی، آقای معتقد و آقای سعیدنزاد اصفهانی دبیر زبان
اقای عبادالهی طبیعی
اقای شهید رجایی ومحمد اصغری ریاضی
اقای محمد رضا صانعی علوم اجتماعی
اقای آشیخ محمد حسن رفیعی و آقای هدایتی که بعدا ریس دادگاه انقلاب شدند دینی
اقای اشفعی عرب
اقای محرابیان شیمی
اقای سمیعی و نکونام و مرتضوی فیزیک
اقای ملکیان ادبیات
اقای اولیایی وخامه ای بابای مدرسه وخیلیهای دیکر که یاد وخاطره هاشون فراموش نمی‌شود
دبیران اصفهانی نیمه اسفند شعر میخواندند «چو بگذشت نیمی ز اسفند ماه *** دگر کس نیاید در این جایگاه» ما هم از خد خواسته، یادشان گرامی اقای شاکری میفرمودند اینها دلشان بحال شما نمیسوزد و غصه می‌خوردند.


آقای مهدی رفعتی (دانش آموخته سال ۱۳۷۷):

درود به همه دوستان عزیز
اولین سالی که پا گذاشتم در دبیرستان دکتر شریعتی در قد و قواره یک دبیرستانی نبودم. سال اول راهنمایی یادم هست بعداز ظهر ۱۳ آبان ما را بردند برای راهپیمایی. نقطه انتهایی دبیرستان دکتر شریعتی بود. برایم هیجان انگیز بود که چنین دبیرستان بزرگی قرار است بشود محل خاطرات آینده من .از خیلی مدارس امده بودند. در پس زمینه ذهنم فقط تصویر ماتی از ان خاطرات مانده. اینکه دبیرستانی‌ها به چشم بچه های کوچک ما را می نگریستند. صدایشان ضمخت تر و قد و هیکل هایشان مردانه بود. چند سال گذشت و رسیدیم به آن دبیرستان پر خاطره. اول دبیرستانی‌ها آن زمان ها شکل دیگری بودند چون چهارم دبیرستانی ها برای ما متفاوت بودند .ما اخرین نسل نظام قدیمی ها بودیم. ناظم مدرسه اقای نقبایی و مدیر مدرسه اقای توحیدی بود. ما نسل تازه وارد از اقای نقبایی حساب ویژه ای می بردیم. اصولا وقت زنگ کلاس کنار پله های بالای ساختمان بالا می ایستاد. دستهایش را پشت سرش گره می کرد و فاصله پاهایش اندازه یک قدم من بود. یک ناظم واقعی بود.نمی دانم شاید شلنگ هم دستش بود…تصویرش در ذهنم نیست. نسل قدیمی ها یه جورهایی بی توجه بودند به قوانین. علوم انسانی ها اصولا متفاوت بودند از علوم تجربی و ریاضی .تجربی ها این وسط در اخلاق و رفتار معلق بودند.من خودم بعدها تجربی شدم. نظام قدیم بودیم و حال و هوای قدیمی و کتاب های گذشته. ریاضی ها پاستوریزه رشته ها بودند.درسخوان و سر به زیر با موهای صاف و لباس های مرتب. انسانی ها تسبیح در دستشان می چرخید و پاشنه های کفش های قیصری شان را می خواباندند. سبیل های خفن و دکمه های بالای پیراهن ها باز .یک جور قانون نانوشته معرفی انسانی ها بود. اسم ها را نمی برم که خلاف اخلاق حرکت نکرده باشم.اصولا اقای نقبایی اخطار کننده این مدل تیپ ها بود.
سال اول برای ما همه این رنگ ها و تیپ ها هم عجیب بود و هم کمی دلهره‌آور. کلاس‌های اول در همان زیر زمین معروف برگزار می شد و چقدر دوست داشتم ان رنگ تیره و کنج نشین را. سال اول ما گیج و منگ بودیم. از یک فضای درسی وارد یک فضای درسی دیگر شده بودیم. از مدرسه راهنمایی شهید شجاعی به دبیرستان دکتر شریعتی معروف. شاید اگر انسانی بودم یک معلم موفق بودم و یا یک وکیل زبده و یا یک نویسنده چیره دست.اینها ماند چون نگاهمان به انسانی ها از بالا به پایین بود. یعنی یه جورهایی بگویم ترسیدم از فضای انسانی ها…یک تفکر اشتباه به انسانی ها داشتم .بعدها دریافتم نگاهم اشتباه است.کلاس ما کلاس d بود .هم میزی من حسین و محمد بودند.یکی کارمند بانک شد و دیگری به ارتش رفت بعدها. میز جلویی ما منصور و رضا و حمید بودند. از هیچکدامشان خبر ندارم… و چقدر دلم برایشان تنگ شده است…ریاضی جدید و هندسه و…. ریاضی جدیدمان اقای توکلی بود، .با قدی بلند و یک عینک ته استکانی و موهای کم پشت خرمایی.
واقعا چرا ما چنین اشتباهی کردیم…نه مشاوره ای بود و نه راهنمایی درستی.یک جور کلاس گذاشتن بود برای انچه نبودیم. بعدها دریافتم بر و بچه های انسانی چقدر دوست داشتنی و عزیز هستند. ریاضی و ریاضیات رو هیچ وقت دوست نداشتم چون اهل حساب و کتاب نبودم و هنوز هم در این لنگه دنیا نیستم. عاشق نوشتن و روایت گری و تحقیق و پژوهش های ژورنالیستی هستم. به گمانم معلم هندسه ما اقای فرجی بود. برادر ایشان دقیقا در کلاس ما بود. پسری مودب و سر به زیر. آقای توکلی و آقای فرجی هر دو بعدها شدند معلمان موفق در تهران. مساله ای که مدیریت آموزش و پرورش جدیش نگرفت. این حکایت درباره آقای بدیعی عزیز و آقای هدایتی و آقای دهاقین هم صدق کرد. معلمان موفق راهی دیار دیگر شدند.

….آن روزها که کلاس اول دبیرستان بودیم بهترین لحظات لحظات زنگ خوردن کلاس بود.گاهی پنج دقیقه دیرتر می زدند.از بس روی ساعت های مچی مان می نگریستیم چشم هایمان چهارتا می شد.نیم ساعت اخر کلاس به اندازه یک سال می گذشت..رفت آن لحظات و هیچ وقت فکر نکردیم در ارزوی یک لحظه از ان روزها خواهیم ماند..خانه ما خیابان شهدا بود. از دبیرستان تا خانه راهی نبود. اما ما از کوچه پس کوچه ها طولانیش می کردیم تا لذت بخش تر شود.. آن وقت ها من و دو دوست دیگرم هر روز مسافت مدرسه تا خانه را با بازیگوشی های دوران نوجوانی طی می کردیم. این لحظات بعداز ظهرها لذت بخش تر بود. .از پاییز تا زمستان. از برگ های زرد کوچه ها تا برف و یخبندان زمستانی کوچه پس کوچه ها. گاهی از پلکان پایینی دبیرستان سرازیر می شدیم پایین و گاهی از بازار بالا این مسیر را گز می کردیم. آنوقت ها کتابخانه عمومی بغل گوش دبیرستان بود و مدیرش جناب اقای میرصانع بودند .ایشان بعدها رییس ارشاد شدند. گاهی وقت‌ها در برخی کلاس ها بازیگوشی مان گل می کرد و به جای کلاس می آمدیم در کتابخانه می نشستیم و ادای آدمهای کتابخوان را درمی اوردیم. یک بار یادم است ما سر کلاس نرفتیم و با بچه ها آمدیم کتابخانه و آقای میرصانع خیلی محترمانه زنگ زدند به ناظم دبیرستان که این دانش آموزان در کتابخانه چه کاری دارند که همه روزه می آیند عشق و حال! حالا نه با این مضمون که با همین اشاره.. . من و دو دوستم مسافت خانه و مدرسه را با نقل درس‌ها و اتفاقات شب قبل خانه طی می کردیم. همیشه از آسمان ابری زمستان به شدت لذت می بردم مخصوصا اگر بوی برف و بارندگی داشت. یکی از دوست هایمان وسط راه چون مسیر خانه اش جدا می شد از ما، تیم ما را دو نفره می کرد. آن وقت ها تازه فروش چیپس های سیب زمینی رونق گرفته بود ان هم نه در این طعم های رنگارنگ که تنها با یک طعم و با یک مدل بسته بندی ساده.. در یک پلاستیک سفید و با فرمی ساده. غروب های زمستان از آقای بطحایی در اول خیابان شهدا آن را می خریدیم و آهسته آهسته می خوردیم و در میان خیابان پر برف قدم می زدیم به سوی خانه. وای هیچ وقت دوست نداشتیم این مسیر تمام شود. طعم چیپس ها برایمان رویایی بود انگار روی ابرها داریم قدم می زنیم. آن روزها گذشت و گذشت و گذشت و ما بزرگ و بزرگ تر شدیم بدون آنکه بدانیم بزرگ شدن مساوی است با کم کم پیر شدن. آقای بدیعی دبیر شیمی ما بود و آقای شاهی دبیر انگلیسی ما…بیشتر از این دو درس می ترسیدیم با آن همه جدیت معلم هایشان. آقای شاهی اصفهانی بودند و یادگیری زبان را می خواست به طور جدی به ما بیاموزد. هیچ گاه فکر نمی کردم زبان انگلیسی اینقدر می تواند حیاتی و جدی باشد تا وقتی رسیدم کانادا. متاسفانه دوره ما زبان انگلیسی جز ضعیف ترین درس ها بود. معلم خوب زبان نمی توانستی پیدا کنی. الان که کانادا هستم می فهمم ما اصولا از پایه اشتباه اندر اشتباه انگلیسی یاد گرفتیم و در حقیقت به ما یاد نداند. .ما اخرین نسل نظام قدیمی ها بودیم. سالهای بعد ما هم سیستم آموزشی دوره آزمایش و خطا را سپری می کرد و برنامه مدون کارشناسانه ای موجود نبود. انگلیسی و عربی و … را فقط در حد گرامر و گاهی خواندن و فهمیدن برخی جملات یاد گرفتیم وگرنه ما اصولا حتا یک مکالمه ساده را هم نمی توانستیم انجام دهیم. در فرصت دیگر در مورد قصه طرح کادهایمان با شما صحبت می کنم و تجربیات دلچسبی که در این زمینه داشتم.


محسن زمانیدوست (دانش آموخته سال؟):
دوستی این خاطره راتعریف می کرد:.. رفته بودم دبیرستان ثبت نام هم کرده بودم٬ اما چون پدرم تازه فوت کرده بود٬ دل ودماغی نداشتم وسه راه جلوی پام بود۱- بمانم دبیرستان۲-بروم هنرستان۳-ترک تحصیل کنم.
اما ضایعه فوت پدرسنگین ومنلاشب کننده بود٬ قدرت تصمیم گیری نداشتم…یه روز حضرت اقای سیدمرتضی علوی(نثار روح مطهرش ۳صلوات)امدسرکلاس معارف(دینی)٬سرکلاس احوال مرا پرسید٬ و بالحن پدرانه ای گفتند : باباجان! زحمتت زیادشد٬ کمک حال مادرت باشیا.
*بخاطر مهربونیای این معلم٬ ماندم دبیرستان٬ فقط و فقط و معلوم نبود اگرترک تحصیل می کردم چه عاقبتی داستم..خدامی داند…ارادتمندانش یک حمد ویک سوره ویک صلوات.


 

آقای عباس جنابی (دانش آموخته سال؟):

سلام برهمگی، من فارغ التحصیل هنرستان هستم اما سال اول رو در دبیرستان شریعتی درس خوندم. تا قبل از اینکه وارد دوره متوسطه بشم همه جا از دبیرستان شریعتی تعریف می کردند.من هم از همون دوران راهنمایی مسیرم رو انتخاب کرده بودم منتها به خاطر اصرار خانواده سال اول متوسطه راهی دبیرستان شریعتی شدم.از بدو ورودم به دبیرستان (محل فعلی-کنار قبرستان) اصلا احساس خوبی به اون مدرسه نداشتم. بعداز تقسیم بندی کلاسها راهی کلاس اول الف (که مثلا گنجیه ی دانش آموزان معدل بالا بود!!!) شدم.همکلاسی های خوبی داشتم اما اصلا از محیط وجو دبیرستان لذت نمی بردم.صبح ها از سر اجبار و با بی میلی راهی مدرسه میشدم.تا اینکه پدرم سر صحبت رو باز کرد که دبیرستان بمون و از طریق رشته ریاضی برو سراغ برق.اما منکه دبیرستان شریعتی که تعریفشو شنیده بودم با دبیرستان شریعتی که خودم توش بودم برام تفاوت زیادی داشت؛تصمیم نهایی رو گرفتم و دروس ریاضی و فیزیک سال اول رو با نمرات مرزی پاس کردم که نتونم برم رشته ریاضی!!!!
اینم بگم که مدیر ما جناب مبرهنی و ناظم هم جناب معصومعلی بودن.اما یکی از دبیران سال اول دبیرستان که من علاقه بسیار زیادی بهشون داشتم ودارم و همیشه برای من یاداور خاطرات خوش هستند اقای علیرضا محرابی دبیر زبان انگلیسی بودن بعداز امتحانات خرداد ماه وقتی فهمیدم رشته ریاضی نمیتونم برم کلی خوشحال شدم و اصرارها و کارشکنی های مسوولین مدرسه بی فایده بود و راهی هنرستان ایت ا… طالقانی شدم. هنرستان اما ۱۸۰ درجه با دبیرستان متفاوت بود.چون اینجا گروه دبیرستان هست تعریفی از هنرستان نمی کنم اما زیبات ین روزهای زندگی من دوران هنرستان بود. ناظم هنرستان استاد بزرگوارم اقاعبدالرضا دهاقین عزیز بودند که بی نهایت به من لطف داشتند و امیدوارم من رو بخاطر شیطنت های بچگی حلال کنند. افتخار شاگردی مهندس هادی زرتابی هم در هنرستان و هم در دانشگاه رو هم دارم ایشون هم محبت زیادی به من کردند
جناب خسروخان دهاقین هم که دیگه مشخصه!!!کلا اساتید زبان خیلی باحالن!!! عذرخواهی میکنم که وقتتون رو گرفتم
در پایان از همه اساتید بزرگوارم از دوره ابتدایی تا دانشگاه که در این گروه هستند تشکر ویژه میکنم ؛دستشون رو می بوسم و براشون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.

0
۰۹خرداد/۹۴
MemoriseMagazine

خاطرات منتشر شده در ویژه نامه همایش تجلیل سال۹۴

مجتبی میرزایی (دانش‌آموخته سال۵۳، آموزگار بازنشسته ابتدایی) – یک روز یکی از همکلاسی‌ها به دلیل شیطنت به دفتر احضار شد. آقای صافی ناظم با ابهت و تنومند اهل گلپایگان به این همکلاسی ما گفت برو با ولی‌ات بیا! آن بنده خدا هم از در دبیرستان رفت بیرون و رفت سراغ آقا ولی احمدی که خانه‌اش پشت دبیرستان بود و با خواهش و اصرار آقا ولی رو به دبیرستان آورد. آقای صافی و آقای شاکری با دیدن آقا ولی بسیار عصبانی شدند و بنده خدا را زیر کتک گرفتند که چرا هنوز فرق بین ولی به معنی سرپرست و ولی به عنوان نام یک انسان را متوجه نیست و کل دبیرستان از این اتفاق شدیداً می‌خندیدند.
↔↔↔↔↔↔↔
دکتر علی وحدتی (رئیس سابق شبکه بهداشت و درمان شهرستان خوانسار) – دریک روز سرد زمستانی که برف شدیدی می بارید امتحان درس ریاضیات جدید داشتیم، مرحوم شانه‌ای دبیری دلسوز و بسیار با سوادی بود. نزدیک ظهر که وقت امتحان به پایان رسیده بود با این شعر برگه های امتحان را جمع می‌کرد «خیزید و خز آرید که هنگام ناهار است *** آّب گوشت فراوان به سر سفره روان است». یادش گرامی روحش شاد باد.
↔↔↔↔↔↔↔
مهندس هاشم محمد خانی (دانش‌آموخته سال۶۵ و مدیر کل طرح و مهندسی ماهواره وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات) – آقای ساعدی دبیر ریاضیات من و اخوی بود، البته از سال دوم به بعد و همسایه دیوار به دیوار ما از پشت ساختمان‌مون. زمستان‌ها برف زیادی در خوانسار می‌آمد و من داداشم که برف‌ها رو پارو میکردیم اگه می‌ریختیم تو حیاط خودمون مجبور بودیم با فرغون ببریم بیرون ولی اگه میریختیم تو حیاط جناب ساعدی دیگه راحت بودیم از اونجا که ایشون دبیر ما نبودند هر سال تا قبل از سال دوم دبیرستان عمده برف ما می‌رفت تو حیاط ایشون و ایشون هم خیلی بزرگوار بودند و اعتراضی نمیکردند تا ما شدیم دبیرستانی و ایشون هم شد دبیر ما. ما حسابی ترسیده بودیم و فکر میکردیم جناب حیدر خان پوست کله ما رو میکنه ولی هیچوقت ایشون این شیطنت بچه گی ما رو حتی به روی ما هم نیآوردند. دومین خاطره من شاید کمی جنبه خودستایی داشته باشه ولی میگم شاید جالب باشه. سال چهارم ریاضی دایی بنده آقای میرباقری به دلیل کمر درد شدید افتادن در بستر بیماری و دبیرستان افتاد تو مشکل تامین دبیر برای پوشش کلاس‌ها توی شورای دبیران با عنایت به خوب بودن درس من و تسلط بر مدیریت جمع تصمیم بر این می‌شه من بخشی از کلاس‌های ایشون رو اداره کنم و حدود دو ماه آخر سال به من اعتماد کردند و این کار رو به من سپردند. همه بچه ها از نحوه تدریس و هدایت کلاس توسط من حسابی راضی بودند. و این باعث شد من در تابستان همون سال اطلاعیه تدریس خصوصی بزنم و تعداد قابل توجهی شاگرد داشته باشم که از محل در آمدش تونستم یکی از بزرگترین آرزوهای دوران جوانیم رو که خرید یک موتور یاماها ۱۲۵ بود جامعه عمل بپوشونم که خیلی لذت بخش بود.
↔↔↔↔↔↔↔
خسرو دهاقین (دانش‌آموخته سال ۷۴ و معاون آموزشی اداره آموزش و پرورش) – همیشه تاکید خاصی بر ارتباط با جوانان داشتند. هر جلسه بخشی از وصیت نامه امام(ره) را در کلاس می خواندیم و حاج آقا برایمان توضیح می دادند. به این جمله که رسیدیم، با شور و حرارت خاصی کلی در مورد آن صحبت کردند. از حسین صانعی که خط خوبی داشت (و از بچه های شیطان ولی بانمک کلاس هم بود) خواستند برای جلسه بعدی آن را روی برگه ای بنویسد و به کلاس بیاورد. حسین هم انصافاً زیبا نوشت و آورد. برگه تا آخر سال بالای تخته بود: جوانان نزدیکترند به ملکوت! (برگرفته از دلنوشته آقای دهاقین در مورد مرحوم سید مرتضی علوی در سایت خوانسار نیوز).
↔↔↔↔↔↔↔
رضا خوب بخت – معلم شهید حاج جواد سید‌صالحی دبیری بسیار تلاشگر و دلسوز بود. ما در ویست ساکن بودیم و مرحوم سید‌صالحی معلم ما بود. گاهی می‌شد که ایشان در مدرسه زیاد کار داشت و شب به خوانسار برنمی‌گشت و در مدرسه می‌موند. یک روز عصر مادرم من رو فرستاد برم نون بخرم. داشتم می‌رفتم سمت نونوایی که دیدم آقای سید‌‌صالحی هم داره می‌ره سمت نونوایی. از روی احترامی که برای ایشون قایل بودم و جذبه‌ای که اون مرحوم داشت، ترسیدم برم نونوایی و رفتم تو کوچه قایم شدم تا ایشون نون بگیره و بره. کلی وایسادم و وقتی اون مرحوم رفت دویدم سمت نونوایی که از شانس بد نون تموم شده بود. با دست خالی رفتم خونه و به خاطر اینکه نون نگرفته بودم یه کتک سیر خوردم. خوب یادم هست روزی که اومد برای خداحافظی با بچه‌های مدرسه که عازم جبهه بشه، ما همه سر صف بودیم. خداحافظی کرد و رفت و از روی موتور دست تکون می‌داد. اینقدر بچه‌ها دوستش داشتند که سر صف موقع خداحافظی همه بدون استثنا گریه می‌کردند.
↔↔↔↔↔↔↔
جواد شفیعی (دانش‌آموخته سال۶۷) – سال‌های ۶۵-۶۶ بود که من در دوم یا سوم ریاضی مشغول تحصیل بودم. من در آن سال‌ها در نیمکت ردیف آخر در کنار آقای محمدرضا ایرانپور (فرزند آقای ایرانپور) می‌نشستم. ایشان با آب و تاب فراوان مشغول تدریس بودند که درس آن روز نبرد رستم و اسفندیار بود. همه ما کاملا مجذوب داستان بودیم که زنگ پایان کلاس به صدا در آمد. حاج آقا ایرانپور که هنوز در فضای رزم و نبرد شاهنامه‌ای بودند به من رو کردند و گفتند: «شفیعی! برو از دفتر اون کلاه خود و شمشیر و برگستوان من رو بگیر و بیار!» که منظور ایشان به ترتیب، همان کلاه زمستانی و چتر و پالتو بود. من هم که کاملا تحت تاثیر جو کلاس و لحن آقای ایرانپور بودم، به یک باره از جا پریدم و بلند و محکم گفتم:«بله قربان»
↔↔↔↔↔↔↔
مهدی میرمحمدی (دانش‌آموخته سال۷۹) – در دوران دبیرستان ما، بازیگوشی دانش‌آموزها رنگ دیگه‌ای داشت. من که تا اول دبیرستان جزو شاگردان ممتاز بودم و در دبستان و راهنمایی شاگرد اول بودم از سال دوم دبیرستان شیطنت‌های دوران نوجوانی ام شروع شد . یادم میاد یک بار سر کلاس واکمن برده بودم وداخل میز گزاشته بودم. ناگهان معاون مدرسه جناب اقای نقبایی که شخصیت و جذبه ایشان معرف حضور همه هست وارد کلاس شدند. ایشان همونطور که می‌دونید از هوش بسیار بالایی هم برخوردار بودند و از چهره دانش آموز تشخیص می‌دادند که یک خلافی تو کارش هست. به هر حال وارد کلاس شدند و مستقیم سر میز من اومدند دست کردند داخل کشو و واکمن رو برداشتند و با جمله ی معروف بعد از کلاس بیا دفتر کلاس رو ترک کردند. براتون تعریف نمیکنم که تا آخر کلاس چه بر من گذشت چون فقط اگر جای من بودید احساسم رو درک می‌کردید . یادم میاد اون زمان احترام معلم و پدر مادر منزلتی داشت. من هم بعد از کلاس با عنایت به این موضوع و البته با چاشنی ترس یواشکی از مدرسه خارج شدم و همون روز عصر سوار ماشین های اصفهان شدم و بدون اینکه به منزل برم به سمت برادرم که اونجا دانشجو بود پناهنده شدم. و تا یک هفته از روی ترس و احترام از خانه و مدرسه متواری بودم .

2+
۰۲فروردین/۹۴
g0zkybkzxh6o54ni45y

بهاریه‌ای برای نوروز۹۴

۱) احتیاط کرده باشید، افرادی که در حوزه علمیه تحصیل کرده‌اند، به هر درجه‌ای از علم و اجتهاد رسیده باشند و آیت الله هم شده باشند، باز هم خود را طلبه خطاب می‌کنند. حالا شاعر با این وجود گفته:

«از مدرسه برنخواست یک اهل دلی *** ویران شود این خرابه، دارالچهل است»

   ما که از دبیرستان فارغ التحصیل شدیم و اغلب از دانشگاه هم مدرکی گرفتیم هیچوقت خود را دانش آموز نمی‌نامیم تکلیف‌مان چیست؟ دانشجو بودن هم فراموش‌مان می‌شود. دکتر و مهندس و استاد و … می‌شود عناوین‌مان، هرچند ارزش این عناوین در جامعه دستخوش تفییر شده، مگر طلبه و دانشجو تغییر نکرده؟ البته جسارت نشود خدمت‌تان، اغلب‌مان اینطور هستیم. ولی دانش‌آموز هنوز جایگاه خودش را دارد. کسی را ندیدم که از خوشی‌های مدرسه و به قول مرحوم قیصر از «بازی‌های راه مدرسه» نگوید.

۲) معلم ریاضی خوبی بودند، معلم خوبی هم، ولی راستش رو بگم خیلی لجم گرفته بود از اون کارشون. لیست حضور و غیاب را برداشته بودند و تک تک، فامیل نفرات را به ترتیب الفبا خوندند؛ به همه‌مون می‌گفتند: جلسه پیش غیبت داشتی، بفرما بیرون. می‌دونستیم فقط یک نفر سر کلاس حاضر بوده که آخرای لیست بود. همه رفتیم پشت در و معلم شروع به درس دادن کردند به همان یک نفر! گناهمون کبیره یود به گمونم! قبل از تعطیلات بچه‌های دوم ریاضی دبیرستان دکتر شریعتی با هم قرار گذاشته بودیم ساعت۸صبح جلوی کتابخونه فاضل باشیم و نریم مدرسه تا کلاس‌ها زودتر تعصیل بشه و ما چه کار می‌خواستیم بکنیم؟ هنوز هم نمی‌دونم! آقای نقبایی بعد از یک نصیحت مفصل وساطت‌مون رو کردند تا رفتیم سر کلاس. حالا اینم یه روز به ۱۴ روز تعطیلات نوروز اضافه شد، خب که چی؟

۳) ترانه معروفیه که خواننده‌اش خونده: «سال، سال، این چند سال. امسال، پارسال، پیارسال. هر سال می‌گیم: دریغ از پارسال». نمی‌دونم شاید این ترانه همیشه صادق بوده و برای همه مردم قدیما یه چیز دیگست! عزیزانی که دیگر در کنارمون نیستند، بی مسئولیتی و سرخوشی‌های دوران مدرسه و هزارها علت دیگه، می‌تونه علت العلل این شعر باشه.

۴) نوروز‌ ۱۳۹۴ بر همه مبارک. اگر دوست داشتید خاطرات نوروزی سال‌های مدرسه رو با بقیه به اشتراک بگذارید.

3+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar