مجتبی میرزایی (دانشآموخته سال۵۳، آموزگار بازنشسته ابتدایی) – یک روز یکی از همکلاسیها به دلیل شیطنت به دفتر احضار شد. آقای صافی ناظم با ابهت و تنومند اهل گلپایگان به این همکلاسی ما گفت برو با ولیات بیا! آن بنده خدا هم از در دبیرستان رفت بیرون و رفت سراغ آقا ولی احمدی که خانهاش پشت دبیرستان بود و با خواهش و اصرار آقا ولی رو به دبیرستان آورد. آقای صافی و آقای شاکری با دیدن آقا ولی بسیار عصبانی شدند و بنده خدا را زیر کتک گرفتند که چرا هنوز فرق بین ولی به معنی سرپرست و ولی به عنوان نام یک انسان را متوجه نیست و کل دبیرستان از این اتفاق شدیداً میخندیدند.
↔↔↔↔↔↔↔
دکتر علی وحدتی (رئیس سابق شبکه بهداشت و درمان شهرستان خوانسار) – دریک روز سرد زمستانی که برف شدیدی می بارید امتحان درس ریاضیات جدید داشتیم، مرحوم شانهای دبیری دلسوز و بسیار با سوادی بود. نزدیک ظهر که وقت امتحان به پایان رسیده بود با این شعر برگه های امتحان را جمع میکرد «خیزید و خز آرید که هنگام ناهار است *** آّب گوشت فراوان به سر سفره روان است». یادش گرامی روحش شاد باد.
↔↔↔↔↔↔↔
مهندس هاشم محمد خانی (دانشآموخته سال۶۵ و مدیر کل طرح و مهندسی ماهواره وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات) – آقای ساعدی دبیر ریاضیات من و اخوی بود، البته از سال دوم به بعد و همسایه دیوار به دیوار ما از پشت ساختمانمون. زمستانها برف زیادی در خوانسار میآمد و من داداشم که برفها رو پارو میکردیم اگه میریختیم تو حیاط خودمون مجبور بودیم با فرغون ببریم بیرون ولی اگه میریختیم تو حیاط جناب ساعدی دیگه راحت بودیم از اونجا که ایشون دبیر ما نبودند هر سال تا قبل از سال دوم دبیرستان عمده برف ما میرفت تو حیاط ایشون و ایشون هم خیلی بزرگوار بودند و اعتراضی نمیکردند تا ما شدیم دبیرستانی و ایشون هم شد دبیر ما. ما حسابی ترسیده بودیم و فکر میکردیم جناب حیدر خان پوست کله ما رو میکنه ولی هیچوقت ایشون این شیطنت بچه گی ما رو حتی به روی ما هم نیآوردند. دومین خاطره من شاید کمی جنبه خودستایی داشته باشه ولی میگم شاید جالب باشه. سال چهارم ریاضی دایی بنده آقای میرباقری به دلیل کمر درد شدید افتادن در بستر بیماری و دبیرستان افتاد تو مشکل تامین دبیر برای پوشش کلاسها توی شورای دبیران با عنایت به خوب بودن درس من و تسلط بر مدیریت جمع تصمیم بر این میشه من بخشی از کلاسهای ایشون رو اداره کنم و حدود دو ماه آخر سال به من اعتماد کردند و این کار رو به من سپردند. همه بچه ها از نحوه تدریس و هدایت کلاس توسط من حسابی راضی بودند. و این باعث شد من در تابستان همون سال اطلاعیه تدریس خصوصی بزنم و تعداد قابل توجهی شاگرد داشته باشم که از محل در آمدش تونستم یکی از بزرگترین آرزوهای دوران جوانیم رو که خرید یک موتور یاماها ۱۲۵ بود جامعه عمل بپوشونم که خیلی لذت بخش بود.
↔↔↔↔↔↔↔
خسرو دهاقین (دانشآموخته سال ۷۴ و معاون آموزشی اداره آموزش و پرورش) – همیشه تاکید خاصی بر ارتباط با جوانان داشتند. هر جلسه بخشی از وصیت نامه امام(ره) را در کلاس می خواندیم و حاج آقا برایمان توضیح می دادند. به این جمله که رسیدیم، با شور و حرارت خاصی کلی در مورد آن صحبت کردند. از حسین صانعی که خط خوبی داشت (و از بچه های شیطان ولی بانمک کلاس هم بود) خواستند برای جلسه بعدی آن را روی برگه ای بنویسد و به کلاس بیاورد. حسین هم انصافاً زیبا نوشت و آورد. برگه تا آخر سال بالای تخته بود: جوانان نزدیکترند به ملکوت! (برگرفته از دلنوشته آقای دهاقین در مورد مرحوم سید مرتضی علوی در سایت خوانسار نیوز).
↔↔↔↔↔↔↔
رضا خوب بخت – معلم شهید حاج جواد سیدصالحی دبیری بسیار تلاشگر و دلسوز بود. ما در ویست ساکن بودیم و مرحوم سیدصالحی معلم ما بود. گاهی میشد که ایشان در مدرسه زیاد کار داشت و شب به خوانسار برنمیگشت و در مدرسه میموند. یک روز عصر مادرم من رو فرستاد برم نون بخرم. داشتم میرفتم سمت نونوایی که دیدم آقای سیدصالحی هم داره میره سمت نونوایی. از روی احترامی که برای ایشون قایل بودم و جذبهای که اون مرحوم داشت، ترسیدم برم نونوایی و رفتم تو کوچه قایم شدم تا ایشون نون بگیره و بره. کلی وایسادم و وقتی اون مرحوم رفت دویدم سمت نونوایی که از شانس بد نون تموم شده بود. با دست خالی رفتم خونه و به خاطر اینکه نون نگرفته بودم یه کتک سیر خوردم. خوب یادم هست روزی که اومد برای خداحافظی با بچههای مدرسه که عازم جبهه بشه، ما همه سر صف بودیم. خداحافظی کرد و رفت و از روی موتور دست تکون میداد. اینقدر بچهها دوستش داشتند که سر صف موقع خداحافظی همه بدون استثنا گریه میکردند.
↔↔↔↔↔↔↔
جواد شفیعی (دانشآموخته سال۶۷) – سالهای ۶۵-۶۶ بود که من در دوم یا سوم ریاضی مشغول تحصیل بودم. من در آن سالها در نیمکت ردیف آخر در کنار آقای محمدرضا ایرانپور (فرزند آقای ایرانپور) مینشستم. ایشان با آب و تاب فراوان مشغول تدریس بودند که درس آن روز نبرد رستم و اسفندیار بود. همه ما کاملا مجذوب داستان بودیم که زنگ پایان کلاس به صدا در آمد. حاج آقا ایرانپور که هنوز در فضای رزم و نبرد شاهنامهای بودند به من رو کردند و گفتند: «شفیعی! برو از دفتر اون کلاه خود و شمشیر و برگستوان من رو بگیر و بیار!» که منظور ایشان به ترتیب، همان کلاه زمستانی و چتر و پالتو بود. من هم که کاملا تحت تاثیر جو کلاس و لحن آقای ایرانپور بودم، به یک باره از جا پریدم و بلند و محکم گفتم:«بله قربان»
↔↔↔↔↔↔↔
مهدی میرمحمدی (دانشآموخته سال۷۹) – در دوران دبیرستان ما، بازیگوشی دانشآموزها رنگ دیگهای داشت. من که تا اول دبیرستان جزو شاگردان ممتاز بودم و در دبستان و راهنمایی شاگرد اول بودم از سال دوم دبیرستان شیطنتهای دوران نوجوانی ام شروع شد . یادم میاد یک بار سر کلاس واکمن برده بودم وداخل میز گزاشته بودم. ناگهان معاون مدرسه جناب اقای نقبایی که شخصیت و جذبه ایشان معرف حضور همه هست وارد کلاس شدند. ایشان همونطور که میدونید از هوش بسیار بالایی هم برخوردار بودند و از چهره دانش آموز تشخیص میدادند که یک خلافی تو کارش هست. به هر حال وارد کلاس شدند و مستقیم سر میز من اومدند دست کردند داخل کشو و واکمن رو برداشتند و با جمله ی معروف بعد از کلاس بیا دفتر کلاس رو ترک کردند. براتون تعریف نمیکنم که تا آخر کلاس چه بر من گذشت چون فقط اگر جای من بودید احساسم رو درک میکردید . یادم میاد اون زمان احترام معلم و پدر مادر منزلتی داشت. من هم بعد از کلاس با عنایت به این موضوع و البته با چاشنی ترس یواشکی از مدرسه خارج شدم و همون روز عصر سوار ماشین های اصفهان شدم و بدون اینکه به منزل برم به سمت برادرم که اونجا دانشجو بود پناهنده شدم. و تا یک هفته از روی ترس و احترام از خانه و مدرسه متواری بودم .