Interview

گفتگو با دبیران: آقای سید حسن ساجدی دبیر ادبیات از ۱۳۳۶ تا ۱۳۶۹

سروس گفتگو-هادی زرتابی، سید حجت الله توکلّی:  «زان یار دلنوازم شکریست با شکایت *** گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت».  ده بیت دیگر را نیز از حفظ و به سرعت می‌خوانند، عصر پنج‌شنبه هفتم خرداد۹۴ برای مصاحبه مزاحم استاد ساجدی شدیم. خانه با صفایی است و پسر استاد از ما پذیرایی می‌کنند ولی ما که ابتدا با غزل زیبای حافظ سر حال شدیم،‌ به شعری با زبان خوانساری از مرحوم یوسف بخشی میهمان می‌شویم، ابتدا عنوان شعر را خواندند: «مانی مُن، یعنی مادر من»، بیت پایانی را دو بار می‌خوانند تا تشدید بیّل و بیّل درست ادا شود. با ما در این ساعت خاطره‌انگیز و زیبا همراه شوید:  
MrSajedi_O

PoemBakhshi

– لطفاً‌ ابتدا یه بیوگرافی از خودتون بفرمایید.
تاریخ تولد من ۷بهمن ۱۳۱۵ است در گوگد.
– با اینکه اصالتاً گوگدی هستند، خوب خونساری صحبت می‌کنید.
خب برا اینکه من از ابتدای خدمتم،‌ اومدم اینجا و تا بازنشستگی و بعدش هم همش اینجا بودم. این شعرم آقای فضل الله زهرایی که گلستان خوانسار رو نوشته، ‌انتخاب کرده بود و معنی کرده بود و منم انتخاب کردم براتون بخونم. یه دفعه هم آقای حقی که آواز می‌خونه به زبون خونساری، ‌مال ارسوره، پارسال توی سالن دارالفنون،‌ اومد و چون شاگرد خودم بود ابراز محبت کرد و …؛ بهش گفتم می‌خوای شعر خونساری برات بخونم؟ براش خوندم و گفت خونساریا هیچ کدوم نمی‌تونند اینجوری بخونند.
– خب می‌فرمودید.
من مکتب پیش ملّا می‌رفتم تا اینکه سال ۱۳۲۶ پدرم دستمو گرفت و برد دبستان ۱۵بهمن گوگد،‌ اونجا امتحان ورودی دادم، یعنی امتحان آخر سال سوم رو دادم و رفتم کلاس چهارم؛ مدیر مدرسه می‌گفت شما تا پنجمم می‌تونی بری. تحصیلات دبیرستانی‌ام هم تو دبیرستان فردوسی بود که حالا دبیرستان امام خونده می‌شه. مدیر مدرسه سال سوم کلاس رو تقسیم کرد به کوچیک‌ترها و ما که بزرگتر بودیم یه کلاس دیگه رفتیم؛ تو اون کلاس ۳۰نفری من نفر اول شدم. چون تنها پسر پدرم بودم،‌ نمی‌تونستم برم تهران و … ، برای همین رفتم دانشسرای مقدماتی گلپایگان؛ اونجا شهریه می دادند، ماهی ۶۰ تومن. دو سال دوره دیدم،‌از سال ۳۲ که کودتا شد تا سال ۳۴٫ سال ۳۴ اول مهر ما رو استخدام نکردند تا بیستم آذر که استخدام شدیم و اومدیم خوانسار. اون موقع خیلی از گلپایگانی‌ها خونسار بودند که تقاضای انتقال داشتند و رفتند،‌ ولی من برای انتقال به گلپایگان و تهران موفق نشدم. دیگه این بود که خونسار موندگار شدم. ابتدا رفتم دبستان، مرحوم آقا مجتبی محرابیان مدیر مدرسه چارباغ بود. بعد از اونجا آقای مرتضوی، که به رحمت خدا رفته، از اداره آموزش و پرورش که اون موقع البته اداره فرهنگ بود،‌ ابلاغ برام نوشت که بیام دبستان منوچهری، ‌روبروی امامزاده احمد و مدیر باشم. کمتر از دو سال مدیر مدرسه منوچهری بودم. بعد آقای تاجداری که گلپایگانی بود رئیس اداره بود و خوانسار با گلپایگان یکی بود؛ اومد و یه نگاه کرد و گفت اینجا خیلی وضع ناجوره! می‌تونی بری دبیرستان؟ دیگه سال ۱۳۳۹، یعنی یک سال بعد از اینکه شهید رجایی در خوانسار بود، من هفتم مهر رفتم دبیرستان دریانی. تا اینکه زمان شاه دوره راهنمایی دراومد و ما سه سال رفتیم اصفهان و دوره دیدیم تا اینکه شدیم فوق دیپلم و البته باید عرض کنم که قبلش شیشم ادبی رو رفتم اصفهان و به صورت داوطلب امتحان دادم، سال ۱۳۳۷٫ سال ۱۳۵۱و ۵۲ و ۵۳ دوره راهنمایی رو گذروندیم. سال ۵۴ تعطیل شد تا سال ۵۵ که بخشنامه اومد کسانی که دوره راهنمایی رو در اصفهان دیدند می‌تونند دانشگاه سپاهیان برای لیسانس شرکت کنند، البته از ۱۴۰تا واحد درسی ۷۰تا رو گذرونده بودیم و ۷۰ تا مونده بود. من و آقای ایران‌پور تو امتحان قبول شدیم و رفتیم. یادم هست اون موقع تاریخ رو عوض کردند و به جای ۱۳۵۵ شد ۲۵۳۵، خوب یادم هست درس گلستان سعدی رو با نمره الف مساوی ۱۰۰قبول شدم، یعنی تمام سوال‌ها رو جواب دادم. دیگه جزوه‌ها رو با پست برامون می‌فرستادند و جمعه‌ها استاد‌ا . با هواپیما می‌آمدند اصفهان و اشکالات ما تو درس‌ها رو رفع می‌کردند،‌ ما هم با آقای ایران‌پور می‌رفتیم اصفهان و شب جمعه رو مسافرخونه می‌خوابیدیم و صبح زود بعد صبحونه می‌رفتیم دانشکده ادبیات اصفهان. در نهایت آخرین امتحان‌مون در تهران بود. یه دبیرستانی بود نزدیک خانه علم که معروف بود و جزو مناطق اشراف نشین بود. جالب این بود که نزدیک کاخ نیاوران به ما خونه داده بودند. مردادماه ۱۳۵۷مدرک لیسانسمون رو گرفتیم. اول سال تحصیلی بود که بچه‌ها از کلاس‌ها زدند بیرون و می‌گفتند: «درود بر خمینی». بهمن۵۷ انقلاب پیروز شد. دکتر شریعتی کلاس‌هاش پر شده بود و ما رفتیم دوتا دبیرستان دخترونه، ۱۷شهریور و استاد مطهری و همچنین هنرستان. گذشت تا اینکه سال۱۳۶۹ با مرحوم آقا عطای خسروی رفتیم اداره آموزش و پرورش و تقاضای بازنشستگی کردیم، چون از لحاظ روحی خسته شده بودم. ۲۵ساله که بازنشست شدم.
– در دوره بازنشستگی چه کار می کردید حاج آقا؟
دوره بازنشستگی من دو حالت داشته. بعضی وقتها مقداری دلتنگ روزهای گذشته هستم. مابقی اوقات رو هم با مطالعه و … سرگرم هستم.
– استاد از اینکه معلم بودید، راضی هستید؟ (مجله‌ای را باز می‌کنند و این سوال را که قبلاً‌ نیز از ایشان پرسیده شده را به نشان می‌دهند و از روی مجله می‌خوانند).
از معلم بودن خود احساس افتخار می‌کنم و اگر به گذشته برمی‌گشتم، باز هم شغل معلمی را انتخاب می‌کردم.
– حاج آقا دانش‌آموزی را یاد دارید که خیلی مورد علاقه شما بود و خیلی موفق بود؟
دانش آموزها که خیلی زیاد بودند ولی الان آقای دکتر سید مهدی حسن‌زاده خوانساری که پزشک مخصوص من هم هست و خیلی بین ما احترام متقابل وجود داره،‌ در خاطرم هست. خاطره بدی هم دارم که در سالی که آقا محمدرضا به دنیا اومد، سال ۱۳۴۵،‌ در کنکور دانشگاه تهران قبول شدم. نفر دوم شدم،‌ ولی به خاطر اینکه بچه کوچیک داشتم،‌ خانمم خدا رحمتش کند، گفت که من نمی‌تونم تهران بمونم. یعنی بیستم آذر برگشتیم و اومدیم خوانسار. یه کلاس مدیریت هم بود که اون رو هم دیگه نرفتم و برگشتم خونسار.
– با کدام یک از همکارا صمیمی‌تر بودید؟
آقای شاکری ۱۸سال رئیس دبیرستان دریانی بود، منم از دیپلم دانشسرا شروع کردم و اونجا بودم تا ششم ادبی رو گرفتم، بعد دوره راهنمایی،‌ فوق دیپلم رو گرفتم، بعد لیسانس رو گرفتم و همش اونجا بودم. وقتی که دیگه انقلاب شد از دبیرستان جابجا شدیم. همکارا همه خوب بودند و باید فکر کنم. آقای حشمتی که تصادف کرد و به رحمت خدا رفت،‌ مرحوم آقا عطای خسروی، با آقای ایران‌پور هم اصفهان بودیم، با هم که قبول شدیم و رفتیم تهران، ایشون یه شوخی می‌کرد و به دانشگاه مکاتبه‌ای می‌گفت: دانشگاه متکایی، درست هم می‌گفت؛ چون ما پامون رو هم دراز می‌کردیم و درس می‌خوندیم.
– باز هم از خاطرات زیباتون برامون بفرمایید.
امّا از کارهای مشکلی که من داشتم،‌ پیش از ازدواج و زمانی که در دبستان بودیم،‌ یه مرحوم ناصری داشتیم که از فاویان گلپایگان می‌یومد گوگد و ما با هم با دوچرخه،‌ از مسیری که الان شرکت زراعی هست و آب خونسار می‌رفت برای نیون، هفتگی می‌یومدیم خوانسار. مثلاً شنبه‌ها؛ آب قنات وانشون رو می‌خوردیم و این سربالایی‌ها رو می‌یومدیم. مشکل بود ولی به قول پسر آقا علی سلطانی که محصلم بود،‌ می‌گفت شما اون موقع روغن حیوانی می‌خوردید. یادم هست دو ساعته می‌یومدیم خونسار. این دوچرخه حالا تو بایگانی دست محمدرضاست. بعد که ازدواج کردیم،‌ چشم آخوند‌ منزل آقا لطیف ابهری یه اتاق کوچیک گرفته بودیم و یادم هست مهمون که داشتیم، مثلاً خواهرم آمده بود خونمون با عموم که پدر خانمم هم بود، خیلی جا کم بود. گذشت و بعد چهار سال که خونه آقای معلّمی مستاجر بودیم، این خونه رو خریدیم و بعدها بازسازیش کردیم.
– استاد ما که افتخار شاگردی شما رو نداشتیم، ولی شاگرد، شاگردای شما بودیم. از کلاس‌های درستون برامون بگید.
کلاس‌های ما اون موقع به این صورت بود که ۵۰نفر تو کلاس بودند؛ اونم چه کسایی! اغلبشون قدشون از من بلندتر. تو دبیرستان تنبیه بدنی معمول بود! آقای شاکری چوب دستش بود و سر پلّه‌ها وایمیستاد. معاون دبیرستانم، خدا رحمتش کنه، آقای بدیعی بود و بعد از اونم یه آقای کریمی مال فریدن، آقای علی کریمی رو هم یادم هست که فوت کرد و خدا رحمتش کنه، مال گلپایگان بود. آقای شاکری واقعاً اداره می‌کرد، عین یه سربازخونه. یعنی طوری اداره می‌کرد که وقتی از پله‌ها می‌آمد بالا همه می‌ترسیدند. خودش می‌گفت قبلاً‌که منزل آقای احمدیان دبیرستان بود، آقای حاتم‌زاده‌ای بود،‌ اصفهانی؛ گفت من یه روز دیدم بچه‌ها افتادند دنبال رئیس دبیرستان و دارند اذیتش می‌کنند. می‌گفت من که اومدم دبیرستان دریانی با اینکه روانشناسی خونده بودم، دیدم باید سنتی عمل کرد. امّا منم تو کلاس سعی می‌کردم کلاس خودم رو اداره کنم. بعضی وقتا (لبخند می‌زنند) بعضیا به من می‌گند،‌ با مشت زدی تو سر من! بهشون می‌گم اگه نزده بودم، الان اینکاره نمی‌شدی. ولی همینا که مشت زدم بهشون لطف دارند و وقتی منو می‌بینند، دستم رو می‌بوسند. ولی شوخی می‌کنیم.
– یه معلم خوب باید چه ویژگی‌هایی داشته باشه؟
حالا که طوری شده که تنبیه بدنی ممنوع است، بنابراین معلم باید طوری باشه که بتونه کلاس رو اداره کنه و با شاگردا دوست و رفیق باشه؛ ولی جوری باشه که شاگذدا بهش احترام بگذارند؛ آقای فانی وزیر آموزش و پروش می‌گفت من می‌خوام کاری کنم دانش آموزا به معلماشون سلام کنند و تو کلاس احترام بگذارند به معلم. دوّم اینکه باید پدر و مادرا بچه‌هاشون رو با انقلاب آشنا کنند و بچه‌ها هم که می‌رند سر کلاس اهل خلاف نشند. اینم وظیفه معلم و وظیفه شاگرد.
– حاج آقا شما سال‌هاست که خونسار زندگی می‌کنید. اینجا رو دوست دارید؟
الان بله، البته اوّل که اومدیم خیلی سختی کشیدیم ولی بعدش خوب بود.
– در مورد همایش هم اگر دوست دارید صحبت کنید.
برای همایش هتل زاگرس من یه نامه خیر مقدم برای آقای دکتر آذر نوشتم و یه نکته دستوری رو نوشتم که تازگی باب شده تو تلویزیون و روزنامه و … به جای «به مناسبتِ» می‌گند «به بهانه‌یِ»؛ که «به بهانه» غلط است و من نوشتم به نظر من غلطه،‌ تا نظر استاد چی باشه. حالا شما این نکته رو به خاطر داشته باشید. یه روزنامه امید جوان رو دیدم که نوشته بود به بهانه فوت فوزیه زن اول شاه، که غلط محض است. یه غزل هم خوندم که یه بیتش بود: « بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری. شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان » و دکتر خانلری، استاد ادبیات دانشگاه تهران توضیح داده که شادی خوردن اصطلاحی بوده که الان مفهومش عوض شده و مفهوم بدی نداره.
– حاج آقا اسم چند تا از همکاراتون رو می‌گیم،‌ هر توصیفی دارید، بفرمایید.
* حاج مجتبی صانعی: ایشون خیلی دبیر دوست داشتنی بودند که الان متاسفانه بیمار هستند و روز همایش هم نتونست صحبت کنه و پسرش صحبت کرد. ایشون کاملاً وظیفه خودش در برابر دانش آموزا رو انجام می‌داد.
* آقای ایران‌پور: مدتها مدیر مدرسه بود و حقیقتاً خوب صحبت می‌کنه و از من تواناتره،‌ هرچند به من می‌گفت: آقای ساجدی من شاگرد شما هستم. دلیلش هم این بود که وقتی با هم قبول شدیم و رفتم،‌ من کمکش می‌کردم،‌ از لحاظ عروض و قافیه و … .
* آقای شاکری: خیلی از نظر مدیریّت قوی بود،‌عرض کردم. هیچ وقت هم دبیر رو پیش دانش‌آموز کوچیک نمی‌کرد و هر مورد بحثی هم بود،‌ همیشه به شاگرد می‌گفت تقصیر توست،‌ بعداً‌با دبیر صحبت می‌کرد. بعد از بازنشستگی هم ایشون اذیت شد. مرحوم شهید رجایی که اول وزیر آموزش و پرورش شد و بعدش نخست وزیر، از ایشون دعوت به همکاری کرد که ایشون قبول نکرد و شنیدم گفته بود که خسته شده. سال ۸۶که اومده بود و خیلی سرش شلوغ بود،‌ تو حیاط دبیرستان که الان ساختمون شده،‌ با هم دیدار کردیم. از من خیلی راضی بود،‌ چون من کار دفتری هم می‌کردم، یعنی اون موقع چاپ که نبود و من جا خالی‌هاش رو می‌نوشتم.
* آقای تسبیحی: واقعاً دبیر خوبی بود و شنیدم بیمار هستند.
یه آقای موسوی بود که عمامه هم سرش بود و مال مازندران بود. ایشون می‌رفت به آقای شاکری از بچه‌ها شکایت می‌کرد. الان هم رفته کرج.
– حاج آقا اگر صحبتی به عنوان صحبت آخر دارید،‌ بفرمایید. (از روی مجله، مصاحبه‌ای که با آموزش و پرورش کرده‌اند را می‌خوانند)
توصیه به خانواده‌ها که اگر انقلابی و مذهبی باشند، فرزندانشان نیز انقلابی و مذدهبی می‌شوند و … .
رمز موفقیت هم یکی استعداد ذاتی و علاقه من به ادبیات بود،‌ یادم هست مکتب خانه که بودم گلستان سعدی رو از حفظ می‌خوندم. یکی هم پشتکار و استقامت.
– با تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید،‌ مطمئناً شاگردان شما از دیدن این مصاحبه که در سایت ما منتشر خواهد شد لذت خواهند برد.

MrSajedi_Y
MrSajedi_O

MrSajediInterview

5+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *