| من مدرسه را تا ۲۶سالگی نرفتم در ۲۶سالگی شروع کردم کلاس اول تا شش ابتدایی را! |
– چه خبر آقای دکتر
– در خدمت هستیم همیشه و در فکر سرزمین مقدس خوانسار هستم، چون ما از دهات خونسار هستیم و همیشه شهرمون جای دید و بازدمون و بعضی اقواممون از خوانسار، از بیدهند، از هرستونه، از وادشت و اینطور جاها هستند. من حدود چهار سال و اندی در دبیرستان دریانی خوانسار دبیر ادبیات فراسی بودم.
– بیشتر خودتون رو معرفی بفرمایید.
– بنده در سال ۱۳۴۶ به عنوان دبیر ادبیات فراسی انتخاب شدم. چون اونها برای شغل های مختلف آگهی می کردند. یا آموزگار یا هر شغلی که دولت داشت، انتخاب می کردند. وقتی آگهی کردند من مراجعه کردم به وزارت آموزش و پرورش اون روز.وقتی مراجعه کردم دستور دادند شما آموزش و پرورش مشکین شهر بروید در آذربایجان. به اونها گفتم من ترکی نمی دانم، این یکی و دوم اینکه من شوق دارم در شهر خونسار که اون روز بخش بود، شهرستان نبود، از بخش های گلپایگان بود. اونها گفتند شما بخش رو انتخاب میکنی، مشکین شهر شهرستانه، این که خیلی آسونه برای ما، باشه انخاب شدید، این برگه را بگیرید -یک برگه به اندازه کف دست به من دادند- یادداشت به اداره آموزش و پرورش گلپایگان. من به اونجا رفتم اونها هم گفتند، شما خودتان انتخاب کردهاید که به شهر خوانسار بروید؛ پس زیر این یادداشت میکنیم که ما تایید کردیم. شما بروید رضایت اداره آموزش و پرورش خوانسار و ریاست دبیرستان اونجا را برای ما بیاورید تا ما حکم صادر کنیم برای شما که دبیر رسمی از این تاریخ در وزارت آموزش و پروش خواهید بود زیرا غیر از این نمیشود. پس من باز از گلپایگان به خوانسار سفر کردم، به اداره آموزش و پرورش خوانسار مرا راهنمایی کردند پیش آقای زهدی که اون روز مسئول اداره اونجا بود. آقای زهدی هم مرا معرفی کرد پیش آقای ملکی که مسئول دفتر اداره آموزش و پرورش خوانسار بود. جناب ملکی هم زیر اون یادداشت را امضا کرد تا من بروم پیش آقای شاکری، عبد الحسین شاکری. وقتی رفتم پیش اشون، ایشون با کمال احترام گفتند ما دبیر زبان و ابیات فارسی احتیاج نداریم. ما دبیر فیزیک، ریاضی و علوم میخواهیم. اگر تاریخ هم بود باز میخواستیم. امّا دبیر فارسی داریم. من جریان کار خودم را برای ایشان توضیح دادم که من شوق موندن در خواسنار را دارم که اینجا خدمت کنم و من توضیح دادم که اهل تجره هستم، تجره ۱۸کیلومتری خوانساره و اونها از پیروان مردم خونسار هستند و خونساریها تجرهای ها رو دوشت دارند و خیلی در اونجا باغ و باغات و املاک دارند. خلاصه یکمی فکر کرد و گفت مثل اینکه شوق دارید بمانید، خب ما انتخاب میکنیم. امّا شما بگو بدانم چه خواندهای و چه میدانی؟ گفتم من ادبیات فارسی خواندهام، امّا عربی میدانم، انگلیسی میدانم. گفت برادر عزیز ما الان کلاسهامون احتیاج به معلم ریاضی داره، فیزیک و حتی شیمی. گفتم من هرکدام از اینها که بگویید، میرم کتابش رو میگیرم، شب پیش از اینکه به کلاس بیایم میخوانم و اون درس را حاضر میکنم – فیزیک، شیمی، ریاضی، جبر و هندسی و … – میایم و برای دانشآموزان توضیح میدهم، ان شاء الله قبول میکنید. گفت پس معلومه شما از روی صمیمیت میخواهی کار کنی. من خودم هم استاد ریاضی هستم و کمک میکنم به شما. باشه در خدمت هستیم. بنابراین امضا کرد و من آنرا بردم پیش آقای ملکی و آقای ملکی تایید و بعد بردم پیش آقای زهدی و آقای زهدی هم حکم صادر کرد و من حکم را بردم گلپایگان و گلپایگان حکم دادند به من به عنوان لیسانسه ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در دبیرستان دریانی خوانسار و مقدار حقوق و اینها هم معلوم شد. رونوشتش رو هم به من دادند و بقیه رو نگه داشتند تا بفرستند تهران تا تصویب بشه و من بروم تو بودجه. مبلغ اولین حقوق من اگر اشتباه نکنم ۲۶۰تومن و گویا وقتی شش ماه موندم ۳۶۰تومن شد. البته اینو بدونید که من قبلاً تو اداره پست و تلگراف تهران بودم. از ۱۳۳۰ که از سربازی برگشته بودم به عنوان پستچی در اداره پست پذیرفته شده بودم با گواهینامه اکابری که از ارتش گرفته بودم. من وقتی که از ارتش برگشته بودن هنوز سواد کلاسیک نداشتم، فقط اکابر. امّا وقتی که برگشتم و به اداره پست رفتم، شروع به درس خواندن کردم. من مدرسه را تا ۲۶سالگی نرفتم در ۲۶سالگی شروع کردم کلاس اول تا شش ابتدایی را که اون روز متفرقه اسمش بود. یعنی شما میتوانستید کلاس اول تا شش ابتدایی را بخوانید و بروید متفرقه امتحان بدهید و قبول بشوید. اگر نشدید هم دوباره میتوانستید امتحان بدهید. بعد دوباره کلاس هفت و هشت و نه متوسطه یک سال بود که میتنوانستید بخوانید و متفرقه امتحان بدهی و تو گواهینامه هم مینوشتند متفرقه. پس من همینطوری یک سال شیش ابتدایی، یک سال ابتدایی، یک سال ۱۰و۱۱ دیپلم علمی و یک سال هم شیش ادبی به مدت چهار سال از ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۴ من شدم دیپلم ادبی. اونوقت هم یک آموزشگاهی بود در خیابان استقلا امروز که اون روز شاه آباد بود، آموزشگاه خزائلی نزدیک وزارت فرهنگ، خیابون ظهیر الاسلام، سقا خونه. مدیر اون هم نابینا بود، امّا در ادبیات عرب و ادبیات فارسی استاد بود، به طوری که خودش دکتر در زبان و ادبیات فارسی شده بود، نه از ایران، شاید از ترکیه یا یک جای دیگه، چون اون روز هنوز دانشگاه تهران درجه دکتری تاسیس نشده بود. دانشکده ادبیات سه راه ژاله بود. خب بعد از اینکه رفتم دانشگاه تهران و لیسانس شدم و آمدم، اداره پست گفت ما لیسانس ادبیات
احتیاج نداریم. اون روز هم هیچ وقت از نامهرسانی به کارمندی کسی نمیرفت، چون خیلی درجه بالایی بود اون روز.گفتند که شما میتوانید دون پایه بشوید. با این و آن مشورت کردم گفتند که اگر این کار را بکنی سوابق قبلیت از بین میره. من به اداره آموزش پست و تلگراف مراجعه کردم – میدان فردودسی بود- که مخابرات یاد بگیرم گفتند شما باید دیپلم ریاضی داشته باشی. من رفتم دیپلم ریاضی بخوانم متاسفانه اون دبیرانی که برای ریاضی امتحان میکردند برای ریاضی، گفتند که شما استعداد ریاضی نداری و شمون ادبی رفتی درسته و ادبی رو ادامه بده. استادان من هم عبد العظیم غریب، استاد همایی، دکتر محمد معین، فاضل تونی، استاد بدیع الزمان فروزانفر، سعید نفیسی، دکتر خطیبی و کسانی که پیشکسوتان و اولیت استادان دانشکده ادبیات بودند. در هر صورت من وقتی که لیسانس شدم و انتخاب شدم که بروم خوانسار، سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۹ چهار سال و خردهای اونجا بودم. سال ۱۳۴۹ به من گفتند که شما از دبیران زحمتکش خوانسار هستی و ما نمیگذاریم رنجی داشته باشی. برای من اتاق گرفتند نزدیک سرچشمه خوانسار. ، البته پولش رو خودم میدادم امّا با راهنمایی آقای ملکی و آقای جهانگیر جهادی و آقای سعیدی که هم شغل عکاسی داشتند و هم در دبیرستان دریانی خدماتی انجام میدادند. در هر صورت اونجا بودم امّا پیسوته مطالعه میکردم. از همون تاریخی که وارد خوانسار شدم شروع کردم به مطالعه آداب و رسوم و فرهنگ مردم خوانسار علاوه بر تدریس و کلاس و حتی کلاس بقیه دبیرها که نمیآمدند کلاسهاشون رو میگرفتم. بعضی از استادها از اصفهان میآمدند و دیر میرسیدند.
– از شاگردهاتون کسی که شاخص باشه و شاگرد زبدهای باشه خاطرتون میاد؟
– بله یکی بود آقای علایی که پیشرو بود، یکی بود آقای خامه ای خوشنویس بود، یکی بود آقای اشرف الکتابی که اینها از خانودههایی بودند که خوشنویس های بزرگی داشته از زمان صفویه. از خانواده اقای ساعی خوانساری، از خانواده آقای افسر الشعرای خوانساری … از خانواده اقای جوادی و آقا جمال، خانواده آقای فخاریی که پیشنماز مسجد آقا اسد الله بود و خودش هم از شغل خیاطی زندگی می کرد و هیچ پولی از امامت مسجد یا سهم امام نمیگرفت. او هم مرا راهنمایی کرد. منشورم این است که این اشخاص بودند که کلاس رو محترم میشردند.
– برای دانش آموختههای دبیرستان که صدای شما رو میشنوند چه پیمامی دارید؟
– من برای دبیران گرامی امروز و جوانان امروز پیام ی دارم. ما که دبیران کهنسال گذشته و به قول خودتون پیشکسوتان این طریقه بودیم در خوانسار؛ اون روز هم در خوانسار از لحاظ تجارت، رفت و آمد و وسایل زندگی بسیار دشواریها بود – زیرا مواد غذایی و امور بهداشتی و امور تعلیم و تربیت همیشه تنگی بود و دیگر شهرستان ها بود و برای بخش محدودیت بود، ولی پیشرفت میکرد زیرا مردم تجارت خودشون رو با همسایهها برقرار میکردند (مثلاً من متوجه شدم از راهی به نام گردنگاه یا ساق بند مردم فریدین بزرگترنی بازار خوانسار شدند که من چند بار از این راه سفر کردم و دیدم که با چه مشکلاتی اونها سفر می کردند) در هر صورت …، من با دبیران ارجمند اون روز همفکری داشتیم. حالا هم دبیران ارجمند امروز باید دست کوشش و کار را با مردم خوانسار بدهند و کار خود را به خوبی انجام بدهند.
– یه خاطره خوب از سالهایی که در خوانسار بودید بفرمایید.
– خاطره خوب من اینست که من در خوانسار با همکاری دانشآموزان یک روزنامه دیواری در دبیرستان برقرار کرده بودیم؛ ماهی یک بار با کمک خوشنویسان مثل آقای خامه ای و اشرف الکتابی، این روزنامه دیواری را مثل روزنامه آماده میکردی و در یک جعبهای که اونجا آماده کرده بودیم میزدیم. دانش آموزان ردیف میایستادند و این مطالب رو میخواندند. تمامش امور تربیتی، آداب و رسوم خوانسار، اخلاق، ادبیات، تاریخ، زبان و لهجه مردم خونسار و اطراف آن، جغرافیای خوانسار و اینطور چیزها را در آن مینوشتیم و طرفدار بسیار داشت. خاطره دوم این بود که خوانسار اون روز مطابق حکومت اون زمان از طرف آمریکا سپاه صلح به اونجا میآمد و تدریس انگلیسی را علاوه بر دبیران انگلیسی ایرانی به عهده داشتند. اسمشون بود Peace corps، هم در گلپایگان بودند، هم در خمین، هم در فریدن و همه جا بودند، عین سپاه بهداشت، سپاه دانش این بود. تا زمانی که من بودم سه جوان آمریکایی مشغول شده بودند. اولیش بود مستر بنسون، دومیش بود مستر شلر و سویمیش بود مستر کریس سیگل. اینها همه مجرد بودند و اداره آموزش و پرورش خوانسار اینها رو تحت نظر داشت البته و براشون اتاق میگرفت، البته خرج با خودشون بود. من هم مجرد بودم . اول من خونه آقای فخرایی خونه داشتم، حاج آقا فخرایی که پیشنماز مسجد آقا اسد الله بود… برای مستر بنسون یه اتاق گرفته بودند، چند روز که اونجا زندگی کرد چون دور بود به مدرسه یه جای دیگه برای گرفتند و به من گفت تو هم بیا پیش من چون یک اتاق خالی داره. چون من خودم هم شوق داشتم انگلیسی یاد بگیرم قبول کردم. خانه آقای مصطفی عافی که طبقه اولش نجاری بود، طبقه دومش کرایه داد
به مستر بنسون و طبقه سومش که یک اتاق بود کرایه داد به بنده. پس بنابراین من با اینها آشنا شدم. یکی از کسانی که بسیار با من آشنایی یافت و فارسی میخوند و خیلی دلش می خواست ایران بمانه و خیلی علاقه داشت به آداب و رسوم ایران و می گفت من میخوام همیشه در خوانسار بنمانم و خانواده خودم رو هم بیارم اینجا، کریس سیگل بود. به طوریکه شوق خودش رو اینقدر نشون داد که از طرف دولت مقام بهش دادند و استاد دانشگاه جندی شاپور شد، بعداً. این شخص وقتی من از خونسار رفته بودم نامه ای به من نوشت که به صورت شعر نو است و داخل جلد دوم کتاب »فارسی پاکستانی و مطالب پاکستان شناسی» من چاپ کردم با خط خودم. مستر کریس سیگل یک کلمه فارسی نمیدانست و الان ببینید شعر گفته. این قدرت زبان فارسیه که در دل و جان مردم جهان رسوخ میکنه. این تسبیحی نیست، این فارسیه.
تسبیحی کیه؟
تسبیحی چیه؟
او یک درخت در جنگل!
…
تسبیحی زندگی است
ای کاش که همچو این مرد بیبشتر وجود داشتند
…
شما به من زندگی نشان دادید
خداوند
خدا
الله
مچکرم
این در سال ۱۳۴۹ یا ۵۰ نوشته شده. ایشان خیلی مورد توجه مردم خونسار بود و خیلی بهش علاقه داشتند. ایشون با صمیمیت سر کلاس حاضر میشد و با صمیمیت درس میداد. با من سفر میکرد؛ مثلاً در همین سیدصالح در بیدهند مثل من زیارت میکرد، در باباترک خوانسار، در اباعدنان، در چشم آخوند، در چهل دختران، در زیارتگاهها، در مساجد مثل ما نماز میخواند. آقای فخرایی پیش نماز خیلی بهش علاقه داشت. با آقای افسر الشعرای خوانسار ملاقات کرد. با آقای ساعی خوانساری، با آقای میرزا محمود محقق، با آقای اشرف الکتابی که لوزام التحریر فروش بود ملاقات میکرد.
– یک خاطره تلخ از سالهایی که خوانسار بودید بفرمایید.
– من لهجه خوانسار رو خیلی دوست داشتم و یادداشت میکردم. هر نوع کلمهای که در بازار، خیابون، کوچه و … میشنیدم یادداشت میکردم. یه جایی چند تا جوان خونساری ایستاده بودند و سلام کردم و بهشون گفتم شما دارید خونساری حرف میزنید. من میخوام الفاظ شما به گویش خونساری رو یادداشت کنم. خلاصه شروع کردم به پرسیدن و نوشتن و رسید به لباس و اینها تا رسیدیم به نیفکی (بند شلوار). یکی از جونها زد تو سینه من و گفت شما دارید مسخره میکنید. بدش اومد و نزدیک بود با من درگیر بشه. بهش گفتم اینا لغته دیگه، بگو. یک بار دیگه هم من در خیابان میرفتم دیدم یه دختری داره میره و سر برهنه است. خونسار هیچ دختر یا زنی سر برهنه نبود. رفتم جلو و سلام کرد، گفت من جودم (یهودیام) و از خانواده پیر موسی هستم، دختر برادرش هستم. اینو گفت و رفت. بعد از اینکه رد شد یه نفر از اونور خیابون اومد و گفت شما معلم ما هستی، رفتی با این دختر یهودیه حرف میزنی. گفتم خواستم ببینم این چرا سربرهنه است و دیگران چرا سربرهنه نیستند. گفت این همینطوره.، از خونشون میاد بیرون و کسی کاری بهش نداره. گفتم ناراحت نشو، من الان میخوام پیرموسی رو ملاقات کنم که از حکیمهای خونساره. گفت پس حالا که اینطوره با من بیا و من شرح این ملاقات رو در کتاب خوانسار نامه نوشتم. در مطبش کتابخونه داشت، کتابای خطی، قرآن، صحیفه سجادیه، تورات و … همه کنار هم. خیلی با محبت با من برخورد کرد و بعد من رو راهنمایی کرد به گورستان جهودها و بعد شکایت کرد که تمام قبرهای ما رو شکستند و خراب کردند و فقط قبر خاندان من مونده که در خوانسار هستم.
– به عنوان حرف آخر اگر پیامی دارید بفرمایید.
– از این سوالتون بسیار مچکرم و یک منظومهای آماده کردم که براتون میخونم. (این شعر قبلاً در وبسایت در اینجا منتشر شده بود).



