Shaid Moghimi-Shahid Saeed Mirbagheri

پرونده ویژه دانش آموز شهید، علی مقیمی

 

Sahid Ali oghimi

نوردهم دی‌ماه تا چهارم اسفند سالروز عملیات گسترده کربلای۵ است. به همین مناسبت و همچنین به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت دانش آموز شهید، علی مقیمی، پرونده ای شامل خلاصه زندگینامه، خاطرات، تصاویر منتخب، نامه‌ای از جبهه و وصیت این شهید والا مقام توسط نویسنده بخش مدرسه عشق وبسایت برای‌مان ارسال شد که در ادامه تقدیم می‌شود. لازم به بیان است بناست این بخش دست کم هر ماه دو نوبت به روزرسانی شود.

شهید علی مقیمی. متولد ۱۳۴۴/۸/۱۶، خوانسار. شهادت ۱۳۶۵/۱۲/۵، شلمچه، نهر جاسم. ورودی سال ۱۳۵۹ دبیرستان دکتر شریعتی.

زندگینامه دانش آموز شهید علی مقیمی

    علی مقیمی در سال ۱۳۴۴ در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی را در دبستان محله پایتخت خوانسار گذراند. علی بسیار باهوش بود و همیشه جزو دانش آموزان ممتار بود. دروان راهنمایی را در مدرسه راهنمایی مهدوی ارسور گذراند. در دبیرستان در رشته ریاضی فیزیک مشغول به تحصیل شد. و در سال ۱۳۶۲ عازم جبهه شد. در سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ در تاریخ ۵/۱۲/۱۳۶۵ به شهادت رسید.

خاطراتی زیبا از خاطره ای زیبا از اعزام به جبهه و نحوه شهادتش به نقل از جانباز همرزم شهید، آقای ابوطالب عزیزی 

در اواخر سال ۶۱ با یکی از دوستانم به نام علی مقیمی تصمیم گرفتیم با هم به جبهه برویم. می دانستیم که خانواده ها مخالفت می کنند به همین دلیل مدارک مورد نیاز مانند رضایت نامه والدین را جعل کرده بودیم. روزی که می خواستیم به پادگان آموزشی برویم برای این که خانواده ها متوجه نشوند برای اعزام با کیف و کتاب درسی به بسیج رفتیم. سوار مینی‌بوس شدیم تا به پادگان نجف آباد برویم. من و علی در انتهای مینی بوس نشسته بودیم.پدر علی(روحش شاد) در همان نزدیکی‌های ساختمان بسیج مغازه‌ی نبات و آب نبات فروشی داشت. هنوز مینی‌بوس حرکت نکرده بود که من متوجه شدم پدر او از کنار مینی بوس در حال حرکت است. پدر علی مرا در داخل مینی بوس دیده بود. نمی‌دانم شاید از قبل از نقشه ما با خبر شده بود. سریع به داخل مینی‌بوس آمد و با عصبانیت علی را پیاده کرد. می‌خواست مرا هم پیاده کند که من مقاومت کردم. آن روز من به پادگان رفتم و علی جا ماند. البته او نیز چند ماه بعد موفق شد دوره آموزشی را بگذراند و به جبهه بیاید.
همزمان با حضور در جبهه درس هم می‌خواندم. برادر بزرگتر علی که کارمند بنیاد شهید خوانسار بود به من می‌گفت که به علی هم توصیه کن درسش را بخواند. جواب علی به توصیه‌های من این بود: «من که شهید می‌شم و نیازی به درس خوندن ندارم». عملیات کربلای ۵ با هم در گردان یا زهرای لشکر ۱۴ امام حسین(ع) بودیم. در دو مرحله عملیات در تاریخ های ۲۰/۱۰ و ۲۴/۱۰/۱۳۶۵ عملیات، گردان ما شرکت کرد و خوشبختانه تنایج خوبی گرفتیم. در آن زمان اکثر بچه های خوانسار در گردان امام سجاد(ع) بودند. فرمانده گردان نیز سردار سید اکبر صادقی بود. سید اکبر تلاش زیادی کرد تا چند نفر از گردان یا زهرا(س) از جمله من و علی را به گردان امام سجاد(ع) منتقل نماید ولی به دلیل مسئولیتی که در گردان داشتیم، فرمانده گردان یازهرا موافقت نکرد. در یکی از مراحل عملیات تعداد زیادی از بچه‌های گردان امام سجاد از جمله سید اکبر فرمانده گردان شهید شدند. همزمان با شهادت تعدادی از دوستان خوانساری در گردان امام سجاد به گردان ما نیز به دلیل شرکت در دو مرحله عملیات و خستگی مرخصی داده شد. همزمان با مرخصی مراسم تشییع جنازه سید اکبر و حدود ۲۰ نفر از همرزمانش از جمله معاون ایشان به نام سید سعید میرباقری برگزار شد. واقعا صحنه عجیبی بود در شهری که آن زمان شاید ۱۵ هزار نفر جمعیت داشت در یک مراسم تعداد زیادی از بهترین جوانان شهر که به خاطر دفاع از سرزمین خود جان خود را فدا کرده بودند، برای خاک سپاری بر دوش مردم بدرقه می‌شدند. در این مراسم علی حال عجیبی داشت. بعد از آن روز علی دیگر آن علی گذشته نبود. مرتب گوشه نشینی می کرد و کمتر حرف می زد. بعضی وقت ها من سوالات خود و دیگر دوستان را در رابطه با رفتارش با او مطرح می کردم ولی او پاسخ روشنی نمی‌داد. مرخصی ما تمام شد و ما مجدداً به جبهه برگشتیم. عملیات کربلای ۵ همچنان ادامه داشت. با شهادت سید اکبر اکثر بچه های خوانسار به گردان یازهرا آمدند. تشییع جنازه سید اکبر و سایر شهدا باعث شده بود که تعداد قابل توجهی از بچه‌ها به جبهه بیایند. از جمله این افراد شهید دکترحمید توحیدی بود که علیرغم این که دانشجوی پزشکی دانشگاه اصفهان بود درس را رها نموده و به جبهه آمده بود. پس از سازماندهی گردان ما در تاریخ ۴/۱۲/۱۳۶۵ برای انجام عملیات به منطقه نهر جاسم شلمچه منتقل شد. پس از تشریح نقشه عملیات مشخص شد که گردان باید از کنار خاکریزهای نونی شکل که توسط کارشناسان اسراییلی برای عراقی ها طراحی شده بود، حرکت کرده و از پشت این قسمت از خط دشمن که بسیار پیچیده بود دشمن را محاصره و سپس مواضع دشمن را به تصرف خود درآورد. دسته ما اولین دسته ستون بود. نیروهای گردان در یک ستون با فاصله کنار خاکریز نشسته بودند. ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود. برخی از دوستان برای خداحافظی می آمدند و التماس دعا و طلب شفاعت می کردند. دوستم علی هم که در یکی دیگر از گروهان های گردان بود بود برای خداحافظی آمد.
به او گفتم که مدتی است خوشحالی تو را ندیده بودم چه شده که امشب اینقدر خوشحالی؟
پس از کمی تامل گفت: «از روز تشییع جنازه سید اکبر و سایر شهدای شهر به این طرف واقعا حال عجیبی پیدا کرده ام. و دائم فکر می کنم که در این دنیا زندانی شده ام. حس عجیبی به من دست داده و دیگر تحمل ماندن در این دنیا را ندارم. و ذکر و دعایم آرزوی شهادت است. تا این که چند شب قبل پس از خواندن نماز شب و راز و نیاز فراوان به خدا گفتم که دیگر طاقت ماندن در این دنیا را ندارم. در حال سجده بودم که به خواب رفتم، در عالم خواب بودم که شهید سید سعید میرباقری به خوابم آمد. به او گفتم سید شما در حق من دوستی نکردی، خودتان رفتید و مرا تنها گذاشتید. سید به من گفت علی جان ناراحت نباش آمده ام به تو مژده بدهم که آماده باش تو به زودی به ما ملحق می شوی.” علی پس از گفتن این جملات به من گفت که من فکر می کنم امشب همان شب موعود است. سعی کرده ام خودم را آماده کنم اگر امشب نروم باید در ایمان خودم شک کنم.
خلاصه علی با من خدا حافظی کرد و رفت. ساعت از نیمه شب گذشته بود که عملیات شروع شد و ما تا صبح با عراقی ها درگیر بودیم. حدود ساعت ۹ صبح موفق شدیم مقاومت عراقی ها را در هم بشکنیم و با تسلیم شدن حدود ۳۰۰ عراقی منطقه به تصرف ما درآمد. بعد از پایان عملیات دلشوره عجیبی داشتم و مرتب سراغ دوستان را می گرفتم. با دستور فرماندهی برای جمع آوری اجساد به محل درگیری (کانال ها) رفتیم .

با اولین شهیدی که مواجه شدم علی بود. او با تبسمی زیبا بر چهره دعوت حق را لبیک گفته بود و انگار مدت زیادی است که به خوابی عمیق رفته بود.  آری خواب او تعبیر شده بود. 

این خاطره پیشتر در وبلاگ ارزشمند شاهدان خوانسار نیز منتشر شده بود.

خاطره‌ای از آقای قیصری:

من با شهید مقیمی در دبیرستان دکتر شریعتی خوانسار همکلاسی بودم. رشته تحصیلی ما ریاضی فیزیک بود. علی استعداد فوق العاده ای داشت و جزو یکی دو نفر اول کلاس بود. وقتی که تصمیم به جبهه رفتن گرفت همه کلاس متعجب شده بودند. تا آنجایی که من اطلاع دارم خیلی از رزمندگان و شهدای شهر جزو بهترین دانش آموزان بودند، شهیدان مجید علایی، ناصر تائبی، حمید توحیدی، و ایثار گرانی مانند سعید توحیدی، مجید غضنفری، ابوطالب عزیزی  و … از نظر درسی بهترین بودند.

تصاویری از شهید:

Shahid Ali oghimi-Janbaz Akbar Rasolinasab
شهید علی مقیمی به همراه جانباز اکبر رسولی نسب
Shaid Moghimi-Shahid Saeed Mirbagheri

شهید علی مقیمی و شهید سعید میرباقری (شهیدی که علی او را در خواب دیده بود).



آخرین نامه شهید از جبهه:

   ما تقريباً تمام نامه هايي كه علي از جبهه فرستاده بود را نگه داشته ايم .اما نامه آخرحال و هواي ديگري داشت و بكلي با نامه هاي ديگر فرق مي كرد . مطالب مطرح شده در اين نامه و ادبيات آن با نامه هاي قبلي متفاوت بود اين نامه در تاريخ ۲۹/۱۱/۶۵ نوشته شده است به مطالب مشخص شده در نامه توجه كنيد:

Name Shahid Moghimi

وصیت‌نامه شهید:

   علي ، آخرين وصيت نامه اش را درتاريخ۱۶/۱۱/۶۵ نوشته است و تاريخ آخرين نامه اش۲۹/ ۱۱/ ۶۵ وتاريخ شهادتش ۵/۱۲/۶۵٫

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

Vasiyat Shaid Moghimi 01
Vasiyat Shaid Moghimi 02
Vasiyat Shaid Moghimi 03
7+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

4 دیدگاه برای “پرونده ویژه دانش آموز شهید، علی مقیمی

    1. باسلام ، خواندن خاطرات شهیدمقیمی بسیاردلنشین وزیباست درعین حال که دربردارنده نورانیت وصفای باطنی است.خداوندتعالی دردنیاتوفیق هدایت وراهنمایی معنوی این بزرگوارودرآخرت شفاعت ایشان راشامل حال همگان بفرمایند.

      1+

      کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

      • avatar

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *