۲۳آذر۵۷ (۱۳محرم) خوانسار به روایت استاد میرباقری (خاطرات انقلاب۱)

با سپاس از استاد حاج سید حسین میرباقری که این روز مهم از تاریخ انقلاب در خوانسار را مکتوب کردند.

سلامً علیکم و رحمة الله امروز روز ۲۳ آذر است ، سالروز فاجعه گشتار و غارت مردم خوانسار در سال ۱۳۵۷ . در این روز خوانسار ۳ شهید، یک مجروع بسیار شدید که به دلیل ترس از دستگیری، او را به بیمارستان هم نبردند و در منزل بستریش کردند و تعداد زیادی مجروح سر پایی…

رئیس دبیرستان کورش کبیر ( شریعتی امروز ) اقای عبدالحسین شاکری ، در شهرستان ، بسیار با نفوذ بود و تقریباً همۀ مسئولین شهر در مقابلش خاضع بودند لذا دبیران دبیرستان هم علاوه بر پشتیبانی فراوان مردمی ، به قدرت آقای شاکری هم پشت گرم بودند.
مرحوم آیة الله حاج آقاسید مرتضی علوی ( که در این رابطه چندین سخنرانی وحدت آفرین در جمع مردم محلۀ بالا و پایین ایراد کرد) اجازه ندادند که رژیم از این حادثه ، سوء استفاده کند
در دادگاه رئیس ژاندارمری وقت خوانسار، آقای الیاسی، یکی از شهود مرحوم حاج احمد کیماسی بود و وقتی آقای عظیمی فهمید که او دایی شهید سقایی است ، شهادت اورا قبول نکرد و مرحوم حاج احمد هم با عصبانیت و غر و لند، جلسه را ترک کرد و از کمیته خارج شد.

shahidghazanfari
shahidsaghaee
shahidassari


علت اینکه ، این مغازه به طور کامل تخریب و غارت شد ، این بود که حاج حیدر کیماسی شوهر خواهر حاج جواد مقصودی خوانساری بود ( همان شخصیتی که سالها بعد از انقلاب ، مسئول نماز جمعۀ تهران بود) حاج آقا جواد مقصودی ، از بازاریان متدین و انقلابی بازار تهران و از رابطین با امام خمینی رحمة الله علیه بود، و پسر ایشان شهید والا مقام اکبر مقصودی جزو چریکهایی بود که با رژیم شاهنشاهی در تهران مبارزات سر سختانه ومسلحانه ای را انجام می داد . ( روحش شاد، در همان اوایل جنگ ۸ ساله در جبهه به درجۀ رفیع شهادت نائل شد) ، ساواک می دانست ، خانوادۀ کیماسی و بخصوص فرزندان حاج حیدر کیماسی ( مرحوم حاج عبدالله ، که جانباز بالای ۷۰% جنگ تحمیلی شد و چند سال بعد به خیل شهدا پیوست . و حاج آقا رضا کیماسی که از مبارزین دوران انقلاب و شجاعان جبهه و جنگ بود و اکنون در مشهد ساکن است ، تحصیلات دانشگاهی و حوزوی را تا درجات عالی طی کرده ، مدتی در مشهد قاضی بود و اکنون استاد دانشگاه است ) در انقلاب بسیار فعال و زبر و زرنگ بودند و بسیاری از اعلامیه ها و نوار های امام خمینی ( ره) در ارتباط با حاج جواد مقصودی و از ناحیۀ همین عزیزان به خوانسار رسیده و تکثیر و توزیع می شد. ساواک وژاندارمری خوانسار هم این موارد را می دانستند ، لذا مغازه حاج حیدر کیماسی کاملاً حساب شده و نشان شده ، غارت شد.کسانی که در آن روز غرق در خون شدند ، مرحوم حاج عبدالله کیماسی بود و حاج رضا کیماسی ، طوریکه چهرۀ مرحوم حاج عبدالله ، زیر خون پوشیده شده بود و شناخته نمی شدند ، اما چون آنها بسیار ورزیده و تر و فرز و زرنگ بودند از دست تیر اندازی ها فرار کردند و زنده ماندند. حوالی ساعت یک و نیم بعد از ظهر از ترس دستگیری به منزل ما ( واقع در انتهای مالگاه) آمدند ، اما چون منزل ما هم مورد حساسیت قرار داشت ، آنجا را هم ترک کرده و به نظرم به منزل یکی از بستگان دورشان در محلۀ پایتخت رفته و مخفی شدند.
حقیر هم جزو کسانی بودم که به شدت با گرز و باتوم کتک خورده و ( کنار مغازۀ بقالی مرحوم ریاضی ، همینجا که اکنون پل بالاتر از حسینیه دوراه ساخته شده ) به داخل رودخانه پرت شدم و کتفم به شدت آسیب دید . آن روز ، حوالی ساعت هشت ونیم صبح روز چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۵۷ مطابق با ۱۳ محرم ، خبر آوردند که گروهی کماندو به همراه عدۀ زیادی لباس شخصی ، ابتدا در محلۀ بابا سلطان متینگ کوچکی برقرار کرده ،شعار جاوید شاه داده اند ، سپس به سنگ شیر می روند و مردم را کتک می زنند و قرار است به خوانسار هم حمله شود. بچه های انقلابی شهر ،خیلی سریع خود را جمع و جور کرده و سنگهایی را پشت بام مغازه ها در ضلع شرقی خیابان امام که راه فرار هم از پشت مغازه ها داشت ، آماده کردند و قرار شد وقتی آن گروه به خوانسار رسیدند ، ما هم از پشت بام مغازه ها ، آنها را سنگ باران کنیم.  به گمانم حوالی ساعت ۹٫۵ یا۱۰ صبح بود( ساعت دقیقش یادم نیست ، خیلی مشغول فعالیت بودیم ) که از طرف پمپ بنزین عدۀ زیادی کماندو با سلاح و باطوم و چوبهای تراشیده شدۀ مخصوص و گرز مانند ،به همراه عدۀ زیادی لباس شخصی ، وارد شهر شدند ، قسمت های پایین شهر را خیلی خراب نکردند، اما از حوالی پل دختر ، شروع به شعار دادن « جاوید شاه، زنده باد شاهنشاه ، مرگ بر خائنین ، … » کردند.  از حوالی نرسیده به حسینیه ، به مغازه هایی که عکس امام خمینی پشت شیشه مغازه داشت یا از قبل شناسایی شده بود ، حمله می کردند و شیشۀ مغازه را می شکستند ، البته اکثر قریب به اتفاق مغازه داران ، مغازه ها را تعطیل و در گوشه و کنار مخفی شده بودند .
بیشترین عملیات مهاجمان ، از نزدیکیهای حسینیه شروع و در میدان امام ، به اوج قساوت خود رسید ، علتش هم این بود که ما از پشت بام مغازه ها ، از قبل سنگ آماده کرده بودیم و به آنها حمله کردیم ، آنها هم به اکثر مغازهای حوالی میدان امام ، حمله کردند ، شیشۀ مغازه ها را می شکستند و اجناس داخل آن را به داخل پیاده روها و خیابان می ریختند، مغازه ایکه بیش از همۀ مغازه ها غارت شد ، مغازه قنادی و آجیل فروشی حاج حیدر کیماسی بود که تقریباً به طور کامل غارت شد ( مغازۀ ایشان ، در ضلع جنوب غربی میدان امام ، همین جاکه اکنون پله های مسجد آقا اسدالله ساخته شده است ، که قبلاً اینجا پشت مغازه ها بود ، قرار داشت )

آن روز ، میدان امام ، محل جنگ تمام عیار بین انقلابیون خوانسار بود و کماندوها ، بچه هااز پشت بام های مغازه ها و بعضاً داخل کوچه ها ، به سوی کماندوها و لباس شخصی ها، سنگ پرتاب می کردند و آنها هم دیوانه وار به سوی پشت بام مغازه ها تیر اندازی می کردند، لذا در میدان امام ،سه نفر در جا شهید شدند. ( این قسمت را با گریه و اشک نوشته ام )

یکی از شهدای آن روز ، شهید والامقام ، سید سعید غضنفری ، فرزند سید مجتبی است . سعید در کلاس ۱۰ دبیرستان درس می خواند ، جوانی بسیار مؤدب ، با وقار ، متدین و زرنگ و تیز و بسیار فعال بود ، به امام خمینی عشق می ورزید ، طوریکه که کسی در مقابل او جرأت نمی کرد نام امام را به سَبُکی یادکند. در مورد فعالیت های سیدسعید غضنفری ، داستانهای زیادی دارم که انشاء الله در آینده منتشر می کنم. در روز ۲۳ آذر ۱۳۵۷ سید سعید ، یکی از کسانی بود که در پشت بام بلند مغازه های واقع در ضلع شرقی میدان امام ( روبروی دبیرستان فعلی ۱۷ شهریور ) سنگر گرفته بود و به شدت به سوی کماندو ها سنگ پرانی می کرد، و بسیاری از سنگهایش هم به هدف اثابت کرده بود ، نمی دانم به چه علت تصمیم می گیرد از پله هایی که اکنون کنار مغازه قنادی آقای متوسلی قرار دارد و آن روز هم به همین شکل بود ، پایین بیاید ، اما متأسفانه ،وقتی چند پله را به سرعت پایین آمد، سرش را نشانه گرفتند و مغزش متلاشی شد ، طوریکه ، قسمتی از مغز سرش بیرو ن ریخته و به دیوار پاشیده بود و سعید در جا شهید شد. شهید دیگر آن روز ،شهید جواد عصاری است ، او در ضلع جنوبی میدان امام ، ابتدای خیابان شهدا در پشت یک ماشین سنگر گرفته و به سوی کماندوها سنگ پرانی می کرد ، دوستان دیگری هم کنار او بودند ، او هم تیری به قفسۀ سینه اش اثابت کرد و درهمانجا به فیض شهادت نائل شد . سومین شهید آن روز ، شهید محسن سقایی است ، این شهید والامقام ، پسر عمۀ مرحوم حاج عبدالله کیماسی است ، لذا قیافه اش به مرحوم حاج عبدالله خیلی شبیه بود ، او هم به همراه عده ای از جوانان ، در ضلع غربی میدان امام ، ابتدای خیابان شهدا ( این خیابان قبل انقلاب به خیابان کورش موسوم بود ) ، همینجا که پاساز شهدا ساخته شده ، تقریباً کمی بالاتر از مغازه حاج آقارضا فرجی ، سنگر گرفته بودند و سنگ پرانی می کردند، او بواسطۀ تیر اندازی مستقیم رئیس ژاندارمری وقت خوانسار ( آقای الیاسی که خوانساری و زادۀ و بزرگ شدۀ الیگودرز بود ) تیر به کتف و نزدیک قلبش اثابت کرد و به درجۀ رفیع شهادت نائل شد( محسن سقایی فرزند استاد محمود سقایی بود که نجار بسیار متدینی بود و دومین فرزندش هم در دفاع مقدس ، در جبهه به شهادت رسید) حادثۀ مهمی که آن روز اتفاق افتاد ، این بود که وقتی الیاسی به سوی شهید سقایی تیر اندازی کرد ، به خیال اینکه او عبدالله کیماسی است ، به سوی جنازه اش نیز هجوم برده و به همراه سربازی بسیار خشن به نام مهدوی ( مهدوی جزو کسانی بود که پس از پیروزی انقلاب ، شکایتهای زیادی از او شد، اما او فراری شد و جستجوی ما هم برای یافتنش به نتیجه نرسید) ،حتی با سرنیزه هم بر بدنش فرو کردند ، بعد الیاسی به وسط فلکه دوید و شادمانه فریاد زد : « کیماسی را کشتم ، کیماسی را کشتم » و این نشان می داد که از مرحوم کیماسی بسیار عاصی بوده و کینه به دل داشتند.

داستان جالب این است که الیاسی پس از پیروزی انقلاب ، فراری و مخفی شده بود اما مخفیگاه الیاسی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، خیلی زود ، در شهرستان گرگان شناسایی شد و گروهی مسلح از جوانان خوانسار ، به سرپرستی مرحوم آقاسید فخرالدین مدنی ، که مسئول بخش نظامی کمیتۀ انقلاب اسلامی خوانسار بود، به گمانم در اواسط اسفند ماه ۱۳۵۷ الیاسی را در گرگان دستگیر و به خوانسار انتقال دادند.و در کمیتۀ انقلاب اسلامی ، به ریاست حجة الاسلام حاج آقا سیدعلی عظیمی و معاونت حاج آقا حسن امیری ، و سایر اعضای کمیتۀ انقلاب اسلامی ( حقیر هم عضو کمیته بودم ) محاکمه ، عدۀ زیادی از همشهریان شهادت دادند که الیاسی خودش محسن سقایی را کشته است ، پروندۀ بزرگی ظرف حدود سه یا چهار روز تکمیل ، آن پرونده را به قم فرستادیم ، دو نفر از قضات منصوب امام خمینی (ره) آقایان آیة الله شیخ محمد یزدی و مرحوم آیة الله آذری قمی ، پرونده را مطالعه و حکم اعدام الیاسی را صادر و پرونده به خوانسار برگشت و سحرگاهان به سزای عمل خود رسیده و کشته شد. رانندۀ ماشینی که پرونده را به همراه چندنفری ( نام بقیه را می دانم ولی چون شاید راضی نباشند از نام بردنشان معذورم )به قم برده و پس از صدور حکم اعدام ، به خوانسار برگرداندند ، مرحوم حاج عبدالله کیماسی بود.

پس از کشتار و غارت ۲۳ آذر ، قریب به ۱۰ روز ، هیچ حرکت مهمی در شهر صورت نگرفت ، اما جوانان انقلابی خوانسار از حادثۀ پیش آمده به شدت عصبانی و خشمگین بوده و به فکر تهیه سلاح افتادند و با همراهی آیة الله العظمی شیخ ابوالفضل خوانساری رحمة الله علیه، پنج سلاح مؤثر دیگر هم بدست ما رسید و آمادگی برای مبارزۀ مسلحانه نیز فراهم شد. لازم به توضیح است که الیاسی را چند هفته بعد از حادثۀ ۲۳ آذر از خوانسار انتقال دادندو به جای او سروانی آمد به نام سروان زرگر پور که نسبتاً آرام تر بود و دیگر به مردم فشار زیادی وارد نکرد. البته الیاسی هم تا قبل از حوادث ۲۳ آذر ، کار انتظامی شهر را خیلی خوب انجام می داد و افسری رشید ، با جذبه و در کارش منظم بود ، یادم است که علیرغم اینکه می دانست من در امور انقلاب فعال هستم ، اما هیچ وقت نسبت به من بی احترامی نکرد. آن روزها من از دبیران سر شناس خوانسار بودم و در دبیرستان شریعتی ( دریانی و کورش کبیر سابق ) و دبیرستان دخترانه هم تدریس داشتم و الیاسی هم می دانست که بسیاری از اعتصاب ها و راهپیمایی های دبیرستان با هدایت و تحریک من انجام می شود ، و بارها به من هشدار داده بود که دست از تحریک بردارم ، اما هیچ وقت جرأت نکرد به من جسارتی بکند ، البته یک علتش این بود که رئیس دبیرستان کورش کبیر ( شریعتی امروز ) اقای عبدالحسین شاکری ، در شهرستان ، بسیار با نفوذ بود و تقریباً همۀ مسئولین شهر در مقابلش خاضع بودند لذا دبیران دبیرستان هم علاوه بر پشتیبانی فراوان مردمی ، به قدرت آقای شاکری هم پشت گرم بودند.
محل استقرار کمیته انقلاب اسلامی خوانسار ، مکان شهرداری سابق خوانسار بود ، همین مکانی که اکنون بانک ملی و ادارۀ تأمین اجتماعی در آنجا ساخته شده است. و محل زندانی الیاسی ، اتاق کوچکی بود که به نظرم قبلش مکان نگهداری پرونده های شهرداری بود ، زیرا فقط یک در ورودی آهنی داشت و پنجره هم نداشت. من در چندروزی که الیاسی در آنجا بود ، سه بار در شبها ، ملاقاتش کردم ، خیلی از کار خودش پشیمان بود و التماس می کرد که مورد عفو قرار گیرد. و وجداناً آن روزهایی که در زندان بود ، در نهایت احترام با او رفتار کردیم و حتی چندین بار از طریق مخابرات با خانواده اش تماس تلفنی برقرار کرد. ( آن روزها ، تماس تلفنی برون شهری باید از طریق مخابرات و با واسطۀ اپراتور مخابرات انجام می گرفت ) تمام ارتباط تلفنی هایش را من از طریق برادرم که کارمند و اپراتور مخابرات بود برایش هماهنگ کردم. دادگاه محاکمۀ الیاسی همین محل استقرار کمیته بود و در سالن بزرگ شهرداری ، به صورت علنی ( تا حدودی که سالن جا داشت مردم عادی هم شرکت می کردند) و به صورت فشرده و صبح و عصر بر گزار می شد. مرحوم آقای حاج اقا علی عظیمی رئیس کمیته و مسئول دادگاه بود و بر امر قضایی هم مسلط بود و موازین شرعی و حقوقی را به خوبی رعایت می کرد. یادم هست که یکی از شهود مرحوم حاج احمد کیماسی بود و وقتی آقای عظیمی فهمید که او دایی شهید سقایی است ، شهادت اورا قبول نکرد و مرحوم حاج احمد هم با عصبانیت و غر و لند، جلسه را ترک کرد و از کمیته خارج شد.

بخش نظامی کمیتۀ انقلاب اسلامی خوانسار به یُمنِ وجود برادر عزیزمان ، مرحوم آقا سید فخرالدین مدنی ، بسیار قوی و پر نیرو بود ، مرحوم آقا فخر فرمانده بود ، اقای محمد فرهی معاون او بودو بسیاری از جوانان زبده خوانسار ، از جمله آقایان ،جعفر باقری ، مهرداد فرهی ، مرحوم منصور سبزی ، مرحوم علیجان نظری ، مرحوم محسن شفیعی ، منصور فرهادی ، حسن نظری ، مرحوم عزت الله غفاری ، یوسف غفاری ، مرتضی کتابچی ، سید محسن سید صالحی و عدۀ دیگری که متأسفانه اسامیشان را به خاطر نمی آورم ، هم عضو بخش نظامی کمیته بودند. بخش نظامی کمیتۀ خوانسار آنقدر قوی بود که حتی گاهی در برخی حوادث ( از جمله جستجوی جعفر شریف امامی که خبر داده بودند به گلپایگان فرار کرده است و گروهی مسلح از تهران در جستجوی او آمده بودند ) به شهرهای همجوار هم کمک نظامی می داد. و تا کمیته برقرار بود ، خوانسار امن ترین شهر ایران بود و هیچ گونه سرقت یا نا امنی در آن صورت نگرفت. خدا رحمت آقا فخرالدین مدنی را که در این رابطه خیلی صادق و فعال بود. بالاخره ، الیاسی پس از تأیید حکم از سوی قضات قم ، حکم اعدام او در هنگام سحر، در محوطۀ شهرداری ( محل استقرار کمیته) با حضور اولیای دم شهدا به اجرا در آمد و اندکی بر زخمهای دل مادران شهدا مرهم نهاده شد. البته آن شب من در کمیته نبودم.
موضوع مهم دیگری که در رابطۀ حادثۀ ۲۳ آذر ۵۷ از خوانسار باید یاد آوری شود این بود که پس از قتل و غارت خوانسار ، ساواک و عوامل ژاندار مری در شهر شایع کردند که عدۀ زیادی از محلۀ بالای خوانسار به مر کز خوانسار حمله کرده و شهر را غارت کرده اند ، یادم هست که یکی از روزنامه های تهران هم این خبررا نوشته بود و حتی از یکی از محله های بالا هم نام برده بود. و این فتنۀ بزرگتری بود که قصد داشتند با اختلاف اندازی بین محله بالا و پایین خوانسار ، به راه بیندازند ، در حالیکه حقیر که از نزدیک شاهد حمله و غارت و کشتار بودم ، به یقین می دانستم که هیچ خوانساری در عملیات تخریب و غارت و کتکاری و کشتار شرکت نداشتند. تنها چند نفری خوانساری که شاهدوست (و هم از محله های پایین و هم از محله های بالا ) بودند به همراه عدۀ دیگری در داخل یک کامیون ( نام رانندۀ کامیون را هم به خاطر دارم ، که از ذکر آن خودداری می کنم ، او از محله های خیلی پایین خوانسار بود و به رحمت خدا رفته است ) و فقط شعار جاوید شاه می دادند ، اما از ماشین پیاده نشدند. بعداز کشتار و غارت شهر در روز ۲۳ آذر ،چند روزی در خوانسار حکومت نظامی بر قرار بود و کسی جرأت هیچ حرکتی نداشت و اختلاف اندازی بین محلۀ بالاو پایین هم اوضاع شهررا فوق العاده بحرانی کرده بود. اما به هر حال با میانجیگری روحانیون بزرگوار خوانسار ( از جمله مرحوم آیة الله حاج آقا حسین علوی ) و تعدادی از بزرگان خوانسار و تلاش های جدی و مدبرانۀ آیة الله حاج آقا مهدی ابن الرضا و سخنرانیهای مرحوم آیة الله حاج آقاسید مرتضی علوی ( که در این رابطه چندین سخنرانی وحدت آفرین در جمع مردم محلۀ بالا و پایین ایراد کرد) اجازه ندادند که رژیم از این حادثه ، سوء استفاده کند و پس از تقریباً ۱۰ یا ۱۵ روز ،شهر به حال عادی برگشت و الیاسی هم از خوانسار منتقل شد. و دوباره راهپیمایی ها و تظاهرات ادامه یافت. و از آن به بعد تقریباً مردم خوانسار یکپارچه در تظاهرات شرکت می کردند ، طوریکه ، جمعیت تظاهر کننده ، گاهی بیش از پانزده هزار نفر هم بالغ می شد ، در یکی از راهپیمایی هایی که منهم سخنران پایانیش بودم و مقابل امام زاده احمد ، روی سقف یک مینی بوس ایستادم و سخنرانی کردم ، سراسر خیابان آیة الله خوانساری از میدان ۲۲ بهمن تا حوالی مسجد جامع ، جمعیت فشرده بود و به نظر می رسید صدای بلند گوها به همۀ جمعیت نمیرسید. در آن روزها تمام بزرگان شهرستان و روستاییان عزیز هم بالاتفاق ، زن و مرد ، شجاعانه در تظاهرات شریک بودند. از جمله بدنیست یادی کنم از مرحوم حاج علی آقا شجاعی که بعد از حادثۀ ۲۳ آذر ،اغلب جلو جمعیت قرار می گرفت و زیر پالتو بلند خود سلاح گرم هم قرار داده بود. حضرت آیة سید مهدی غضنفری رحمة الله علیه و مرحوم حجة الاسلام حاج آقا علی عظیمی هم در تمام تظاهرات ، بلا استثنا شرکت داشتند ، سایر علمای شهرستان هم مستمراً در راهپیمایی ها شرکت داشتند و به تظاهرات شکوه و عظمت می دادند که در موقع مناسب ، آن را شرح می دهم.

برادر عزیزم حاج آقا بهرام شاهوردی ، برایم نقل کرده است ، که در روز ۲۳ آذر ،کماندوها و لباس شخصی های همراه آنان ، تا میدان ۲۲ بهمن هم حرکت کردند و مستمراً تیر اندازی هوایی می کردند و حتی وقتی حاج بهرام شاهوردی که آن روزها جوانی شجاع و دلیر بود ، از پشت بام منزلشان ، کماندوها را سنگ باران کرده بود ، یکی از کماندوها به سوی او رگبار مسلسل گرفت که برخی از شاهدان تصور کرده بودند ، تیر ها به او اثابت کرده و شهید شده است ، اما آقای شاهوردی فوراً روی پشت بام دراز کشیده و در امان می ماند. همچنین کماندو ها ، در میدان ۲۲ بهمن ، به منزل مرحوم حجة الاسلام حاج آقا علی عظیمی هم حمله می کنند و درِ حیاط خانۀ اورا شکسته ، وارد حیاط می شوند و به سوی اتاق های خانه اش هم رگبار می بندند.

از برادران عزیزی که فرصت و امکانات دارند ، بخصوص برادر عزیزم حاج آقا بهرام شاهوردی که دانایی و توانایی کار را دارند ، به جهت اینکه این مطالب تاریخ پر افتخار خوانسار است و اگر ثبت و ذخیره نگردد ، بعد از ما از بین می رود ، تقاضا می کنم اینگونه خبرها را ذخیره کنند ، تا در گذر زمان از خاطره ها زدوده نگردد. خوانسار در انقلاب ، جزو شهرهای پر افتخار ایران است . خوانسار در سالهای قبل از پیروزی انقلاب ، جزو شهرهای انقلابی ایران محسوب میشود و این به برکت وجود روحانیون پاک و با اخلاص آن است . من سینه ام پر است از مطالب ارزنده در این رابطه. امیدوارم خدا یاریم کند تا آنچه در حافظه ام مانده است ، آنها را ثبت تا به کمک برادران عزیز برای آیندگان ذخیره شود.

در پایان ، جای این گلایه هم باقی می ماند که چندین سال است ، برای شهدای گرانقدر ۲۳ آذر ( ۱۳ محرم) خوانسار ، هیچ یادبود یا مراسمی برگزار نشده است و هیچ کس از این روز مهم خوانسار و شهدای آن یادی نمی کند.

پینوشت استاد میرباقری:  سلامٌ علیکم و رحمة الله علت اینکه خوانسار، قبل از انقلاب ، شهری با فرهنگ دینی بسیار غنی بوده است و به تبع آن دارای مردمی فوق العاده متدین وانقلابی ، حضور روحانیون بسیار عالیقدر ، دانا و دانشمند و وعّاظ توانا در آن است. این خیلی عجیب است که در یک شهر با جمعیتِ قریب به ۲۵۰۰۰ نفر ، در یک زمان ، قریب به ۶ مجتهد مسلم در آن حضور داشته باشد ، به علما و مراجع گذشته و آنان که در غیر خوانسار زیسته اند،نظر نمی کنم ، بلکه توجه کنید به همان سالها ی قبل از پیروزی انقلاب ( حوالی سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ ) و فقیهان مجتهد مسلمی که در خوانسار ساکن بوده اند : ۱) ایة الله سید حسین علوی ، ۲) آیة الله سید محمد علی ابن الرضا ، ۳) آیة الله سید مهدی غضنفری ، ۴) آیة الله سید مهدی ابن الرضا ، ۵) آیة الله شیخ غلامعلی حاجشریفی ، ۵) آیة الله شیخ محسن امینی ( ساکن بیدهند) ، ۶) آیة الله سید صدر الدین محمدی ( ساکن بیدهند) . اینها که نام بردم ، بالاتفاق از چندین مرجع تقلید اجازۀ اجتهاد داشته اند .ضمناً عدۀ مراجع تقلید بزرگِ خوانساری الاصل ، در تاریخ شیعه ، بی نظیربوده و قابل مقایسه با هیچ شهرو منطقۀ دیگری نخواهدبود. اینها افتخارت خوانسار است و دعا می کنیم که این افتخارات همچنان تداوم یابد .
بر لیست بزرگانی که نام بردم ،باید آیة الله سید مرتضی علوی را هم اضافه کنیم که متأسفانه در اوج کمالات روحی و معنوی و اخلاقی و علمی و در حالی که به درجۀ مسلم اجتهاد رسیده بود ، دارفانی را وداع گفت ( روحش شاد و قرین رحمت الهی باد)
علاوه بر اینها ، خوانسار ، در همین سالهای اخیر هم حدود ۲۰ واعظ شهیر و با تقوا داشت که همگی در مساجد و منابر دُرّ افشانی می کردند ، که می توان از حجج اسلام سید کمال نبوی ، سید محمد سید صالحی ، سید علی سیدصالحی ، سید علی میر اسماعیلی بیدهندی ،سید حسین عظیمی ، سیدعلی عظیمی ،حاج آقا مؤذنی ، شیخ کمال عصاری ،شیخ شریعتی ، ملا حسینعلی ساعدی ، حسینعلی ساعی و … رحمة الله علیهم اجمعین نام برد ، البته در گذشتۀ کمی دورتر ( حوالی سالهای ۱۳۴۰ )، تعداد وعّاظ معروف ملبس به لباس روحانیت ، در خوانسار را بیش از ۴۰ نفر نام برده اند، روضۀ چهل آخوند که با هزینه و هماهنگی خود آنان در خوانسار ، همه ساله برگزار می شد ، از مراسم مذهبیِ معروف خوانسار بود. امروز هم ، ما مفتخر به داشتن علمای بزرگی در حوزۀ علمیۀ قم و سایر حوزه های علمیۀ سراسر کشور هستیم که کلاسهای درسِ آنها ، از زمرۀ بهترین و شلوغ ترین کلاسهای درسی حوزه هااست ؛ وجود ۴ حوزۀ علمیه در خوانسار ، همچون حوزۀ علمیۀ بزرگ حضرت ولی عصر( عج) ، حوزۀ علمیۀ آیة الله علوی ، حوزۀ علمیۀ باقرالعلوم و حوزۀ علمیۀ خواهران به سرپرستی امام جمعۀ محترم حجة الاسلام خواجه کریمی ،از افتخارات بزرگ شهر ما به حساب می آید . تا آنجا که به خاطرم مانده است ، از سال ۱۳۴۲ تاسال ۱۳۵۷ ، همه ساله، حداقل یکی از وعاظ دانشمند و انقلابی برای انجام یک دهه سخرانی در خوانسار ، دعوت شده اند که در مسجد آقا اسدالله ، منزل آقای ابن الرضا ، حسنیه یا مسجد دوراه ، حوزۀ علمیۀ مریم بیکم صفوی ، یاسایر مساجد ، دعوت شده و سخنرانی های پر شور و پر باری انجام داده اند ، که از آن جمله می توان از آیة الله طاهری خرم آبدی ، حجة الاسلام زین العابدین قربانی ، حجة الاسلام سید احمد صفایی ، حجة الاسلام حجازی ، حجة الاسلام فلسفی ، آیة الله خزعلی ، آیة الله محمدی گیلانی ، آیة الله طاهری اصفهانی ، دکتر مناقبی ، استاد علی اکبر پرورش ، حجة الاسلام شیخ احمد کافی ، حجة الاسلام محسن قرائتی ، حجة الاسلام شیخ ابراهیم رازینی ، حجة الاسلام شیخ علی اکبر رضوانی ( اطاعتی ) و بسیاری دیگر نام برد.اینها سبب شده است که خوانسار در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ ، از زمرۀ شهر های پیشتاز انقلاب اسلامی باشد ، لذا حملۀ کماندویی نظام شاهنشاهی به شهر خوانسار ،بی حساب نیست بلکه نشان ترس و وحشتی بود که رژیم شاهنشاهی از مردم متدین و انقلابی این شهر به دل داشته است. سلام و تحیت و درود بر روح مطهر شهدای ۲۳ آذر ۱۳۵۷ و همۀ کسانی که در راه پیروزی انقلاب اسلامی جانانه جهاد کردند یا به خیل شهدا پیوستند!

پینوشت استاد حاج بهرام شاهوردی: علاوه بر اینها ما سال اول دبیرستان یه همکلاسی داشتیم به نام محمد ذوالفقاری سال دوم یعنی ۵۷ من رفتم ریاضی فیزیک و اون تجربی. مدارس خونسار حدود ۲ ماه تعطیل بود . روز پیروزی انقلاب این عزیز در تهران به شهادت رسید . چند روز بعد رفتیم باباسلطان و تشییع جنازه باشکوهی برگزار شد. کنار رودخانه مراسم تغسیل برگزار شد و در حالی که گریه میکردیم این شهید را در قبرستان بالای جاده به خاک سپردیم . روحش شاد. یکی از فعالترین افراد انقلابی توی محله ما آقای سید علی امامی بودند که قبل از انقلاب دستگیر و به ساواک داران منتقل شدند. همچنین شهید سید محمد مهدوی که ایشان هم دستگیر و به ساواک داران منتقل شدند.

پینوشت حاج محمود رحمانی: برادر بزرگوارجناب میرباقری ضمن تشکر از نوشتن خاطرات انقلاب در خوانسار فراموش نکنیم یاد بزرگان وعزیزانی چون مرحوم ایت اله سید صدرالدین محمدی ومردم خوب ومتدین بیدهند که همه روزه با پای پیاده از امامزاده سید صالح تا جلوی ژاندارمری راهپیمایی وباشعارهای کوبنده مردم را به وجد می اوردند ودر این راه زندانی ومجروحان زیادی هم دادند یادشان گرامی. خاطرات جناب میرباقری خیلی جالب است وباید با خاطرات باقی مانده درسینه دیگر دوستان تکمیل شود از کتک خوردن شهید سیدفضل اله صانعی تا رشادتها وسخنرانی های حاج حسن امیری واقای پیوندی و مجالسی که در مساجد بیدهند هرشب برگزار میشد واز سخنرانان مطرح ان روز استفاده میشد ..انشااله بتوان این خاطرات را کامل وبدون تحریف گرد اوری کرد.

logo13moharam

2+

1 دیدگاه برای “۲۳آذر۵۷ (۱۳محرم) خوانسار به روایت استاد میرباقری (خاطرات انقلاب۱)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.