Ramezan95

صدای دل: فراخوان نگاشتن خاطرات ماه رمضان در کانال تلگرام انجمن

Ramezan95

در پاسخ به فراخوانی با عنوان صدای دل در کانال تلگرامی انجمن دانش آموختگان خوانسار مجموعه ۱۵مطلب ارزشمند و خاطره انگیز دریافت و گردآوری که آینه‌ای از ماه‌های رمضان و سنت‌های فراموش شده یا در حال فراموشی آن در خوانسار است. بخصوص بخش‌های مربوط به مسجد جامع بخش ارزشمندی از تاریخ معاصر خوانسار است که توصیه می‌کنیم خواندنش را از دست ندهید.

۱- یادش بخیر ماه رمضون های قدیم شهرم. چه قدر زیبا بود چه قدر با صفا بود صفهای طویلی که در حیاطو شبستان های مسجد جامع بسته میشد ند چه عظمتی داشتند وصوت دلنشین آقای میر احسنی که دعای ماه رمضان را بین نماز می خواندند چه قدر دلنشین بودند کیسه های گل محمدی راکه مادرم برای جانمازم درست میکرد چه عطری داشتند دحظه شماری کردن هایمان برای لحظه ی افطارچه قدر زیبا بود ان چنان عطری در خیابان شهرم میپیچید که نمیتوانم وصفش کنم باقلواهای آقای محرابیان و پشمک های آقای متوسلی زینت بخش سفره افطارمان بود. هنوز شیرینی پشمک هایی راکه پدر بزرگم در استکان برایمان قالب میزد حس میکنم هنوز صدای جلسه های قران خانه مادر بزرگم در گوشم طنین انداز است. چه قدر باصفا بودند والبته هستند مردمان شهرم بیشتر از ان که اکنون فرزندانمان لذت ببرند ما لذت بردیم وهمه را مدیون پدر ومادر والبته بزرگان شهرم هستم کاش برمیگشت ان دوران شیرین. ای کاش و صد افسوس که گذشت.
ر.صادقی

۲- با مهران دست به یقه شدیم! مهران می‌گفت چرب و چیلی و من می‌گفتم چرب و شیرین. استاد امّا بی توجه به هر دوی ما صدایش را از گلدسته های مسجد ارزانی کرده بود و همچنان می‌خواند «این دهان بستی، دهانی باز شد * تا خورنده لقمه‌های راز شد». سال‌های عمومی شدن اینترنت در ایران بود، خوب یادم هست روز اولی که صفحه اینترنت اکسپلور را باز کردم و در آدرس بار نمی‌دانستم چه بنویسم، دانشجوی سال بالایی کنار دستم گفت تایپ کن یاهوو دات کام و اضافه کرد یه جور پورتاله و هر کاری بخوای تو اینترنت بکنی باید با یاهو انجام بدی. از راه‌اندازی وبسایت google یک سالی می‌گذشت ولی هنوز در ایران مشهور نشده بود.سرچ کردن اما اولین تکنیکی بود که در دنیای وب یاد می‌گرفتیم، البته در دنیای وب بدون فیلتر که هنوز برایمان غریب بود . یادم هست یک روز دنبال چسب می‌گشتیم و مجید ناخودآگاه گفت خب سرچ کن ببین کجاست! اینقدر جستجو در وب و یافتن پاسخ برایمان جذاب بود. خلاصه شعر فوق الذکر را در اینترنت جستجو کرده بودم و حاضر به کوتاه آمدن از مواضع حقه ام نبودم و هم اتاقی‌ها سعی در ختم قائله ما داشتند.
بگذریم که آمدم از نوای آسمانی استاد بنویسم به کجاها رفتم. اولین خاطره‌ای که از غروب ماه رمضان و صدای استاد دارم ربنایی بود که در راه مسجد آمیرعظیم از گلدسته های امامزاده مرحوم پدر پخش می‌کردند و گوش را نوازش می‌داد و برای من که اول راهنمایی مدرسه ابوذر بودم و ذوق می‌کردم روزه‌هایم را کامل گرفتم، حال و هوایی داشت. ماه رمضون‌ها از نماز سریع و بدون مستحبات حاج آقا مرتضی در مسجد آمیرعظیم کیف می‌کردیم (هرچند خوب یادم هست اولین باری که مرحوم حاج آقا مرتضی علوی با یک سلام نمازش را خاتمه داد و دو سلام اولِ انتهای نماز را نخواند چقدر برایم غیرقابل قبول بود). سال‌ها که نه! بیش از دو دهه گذشته و هنوز صدای ربنا گونه‌ام را خیس می‌کند و همچنان استاد با صدای جاودانه‌اش از حضرت مولانا می‌خواند:

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده‌ی لقمه های راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر زگوهر های اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی با صیام

چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر (ع.ص.)

۳- دعاهای بعد از نماز ماه رمضان (الهم الرزقنی حج بیتک الحرام – یا علی و یا عظیم – الهم ادخل علی اهل القبور السرور و دعای روز۱۶ام ماه) با صدای مرحوم حاج آقا حسن میراحسنی در مسجد آمیرعظیم خوانسار – ۳مرداد۱۳۹۳ و ۱۶رمضان۱۴۳۴٫ خیلی از خوانساری‌ها در طول۶۰ سال گذشته با این صدا در مسجد جامع و مسجد آمیر عظیم و مسجد آقا نظر و … خاطره‌های بسیاری دارند. (فایل از سید علیرضا صاحبی)

۴- نمیدونم چه حکمتیه که ادم ماه رمضون و موقع افطار ادم یاد همه ومخصوصا رفتگان می افته. خدا بیامرزه همه ی گدشتگان رو ومخصوصا دایی مرحوم مادرم حاج محمد باقر شفیعی رو. یادش بخیر قدیما ماه رمضون به عشق نیمه های ماه رمضون شروع میشد. وای خدای من چه قدر باصفا بود از صبح روز هجدهم ماه رمضون میرفتیم خونه دایی شب نوزدهم و بیستم و بیست یکم افطاری میدادن. افطاری که با قراءت قران شروع میشد وبا خوردن شام و افطاری تموم میشدتو حیاط پایین اشپزا غذا میپختن و همه یه جورایی درگیر اماده کردن سوروسات افطاری بودن وما بچه هاهم که فارغ از همه جا مشغول بازی و شیطنت بودیم بعداز رفتن مهمونا همه دوباره مشغول میشدن به ظرف شستن و تمیز کردن اتاق هابرای فرداشب میشدن. وای خدای من براتون بگم از سحری ها(براتون بگم که دایی جون و زن دایی جون لطف خاصی نسبت به مامانم و ما داشتن و دارن نا جایی که ما هم همراه بچه های خودشون این سه شب اونجا می موندیم)جونم براتون بگه که سحرا سفره ای پهن میشد از اینجا تا اونجا و همه دور سفره مینشستن خلا صه صفایی داشت وصف نشدنی و شیرینی داشت که تا حالا که سالها ازش گذشته و دیگه نه دایی جون پیش ماهستن و نه عزیز جونم با عشق از خاطرات اون شبها یاد میکنیم. یادشون بخیر. و خدا بیامرزه حاج محمد حسین شفیعی بانی تمام این خاطرات شیرین
ر.صادقی

۴- باسلام چون ازمسجدجامع صحبت شد دو نکته را حیفم آمد یادآوری نکنم.
📌 شمااگر۶۰سال راحداقل ۲ قسمت کنید اذان گو و دعا خوان ماه رمضان مرحوم آقا علی عظیمی برادر مرحوم آقا مجتبی و آقا منیر یادی نشود که این مرحوم (آقاعلی) ظهر وقتی زیر گنبدمسجدجامع درحال دور زدن و بدون بلندگو [اذان می‌گفت] خود من تقریبا ازقنات کیده صدایش را با آن جثه ی نحیف می‌شنیدم. ماه مبارک رمضان هم به عشق شنیدن دعا با آن لحن متفاوتش می‌رفتم. شاخص وقت اذان ظهرکه روی سنگ کنار جزر وسطی کنده شده بود آن مرحوم به من نشان دادکه برای من جالب بود درتمام اوقات سال وقتی سایه ی جزر نزدیک شاخص میرسید آن مرحوم پله های پشت بام رابرای رسیدن به زیرگنبد طی میکرد ناگفته نماند عبای کلفت زمستانی هم به من هدیه دادکه (بَبَم این واپوش وقتی بیابون اشه سردد نگنو) البته فامیل مادری به حساب می‌آمد. (مادرم نوه ی آمیرزا محمود مجتهد و ازسیدعبدالعظیمی هابودخدایش بیامرزد).
📌اما آقاحسین صاحبی … که ازیاران با وفای پدرم دربرگزاری محرم و تا آخرین سالهای عمربابرکتش اتاق چای هیئت را رها نکرد می‌گفت ۷-۸ساله بودم زمان گرانی یک شب سروصدایی بلند شد. پدرم که حس می‌کرد سر و صدا غیرعادی است گفت (حسین ور بشمی بینمی چه خبرگنو) وقتی بافانوس به بیرون رفتیم ساعت که نداشتیم امابه نظرمیامد نزدک نیمه شب است خلاصه عده ای از محله اطراف مسجد کلنگ به دست به طرف پشت مسجد(غسالخانه ی قدیم)که تقریبا محاذی پشت بام مسجد بود به قصدخراب کردن وبردن تیرهای چوبی و آجر و در و… (ازشدت گرسنگی ونداری) شایدجهت فروش چندر غاز و پدرم باعجله برای جلوگیری [رفت]. من و پدرم همزمان باجمعیت ۱۰-۲۰نفری به پشت مسجدجامع رسیدیم پدرم فریاد زد (شما را به جدم قسم این کاره نکردین) اما فقر و گرسنگی بقول معروف دین وایمان نمیشناسدخلاصه پدرم راکنار زدند (سیدبش کنار، بل کارمون بکرمین). هنوزتازه دست به کلنگ نبرده بودندکه ناگهان صدایی مثل اینکه ازتمام دیوارها خصوصا زیرگنبدناله آسا می‌گفت(نکردین. نبردین. یاکی خداو) این صدابااینکه مثل ناله ی از روی ضعف بوداما چنان هراسی دردل انسان به وجودمی‌آوردکه من در آن سن مثل بید می‌لرزیدم و پدرم درحالیکه دو دست رابه طرفین درازکرده بود پشت به مسجد و رو به مردم گاهی برمی‌گشت به صداگوش می‌کرد و گاهی جمعیت حیران را به برگشتن تشویق می کرد. عده ای فرار و چندنفری روی زمین سجده ی اسغفار و این صدا تا اذان صبح همچنان تکرار می‌شد. هرچند ما هم برگشتیم اما چون منزلمان نزدیک مسجد بود صدارا می‌شنیدیم (البته درحضور ما درواقع برای پدرم تعریف میکرد) خدایش بیامرزدچون قول داده بودم ومناسبت داشت این خاطره رابازگو کردم انشا…اگر موقعیتی پیش آیدحکایتهای دیگری رااشاره خواهم کرد برای شادی روح این دو بزرگوار فاتحه. یادداشتی از معلم گرامی استاد محمد صانعی

۵- از جیب عباشون یه کیسه پلاستیکی فریزر دراوردند، چند تا خرما، ار نوع رطب مضافتی داخلش بود. گفتند پیامبر فرمودند: افطاری بدهید ولو به یه دونه خرما و خرما رو تعارف کردند بهمون. دو سه نفری بودیم که هر کدوم یه خرما برداشتیم و افطار کردیم. آخرین خرما رو برداشتند، پلاستیک رو تو جیبشون گذاشتند و خوندند «الهم لک صمنا و …» . از مسجد تا خونه حاج آقا پیاده نهایتش پنج دقیقه می‌شد، صفایی داشت صدای جوی آب وسط کوچه که با هارمونی گام‌های استوار و منظمشون یه موسیقی دلنشین خلق می‌کرد؛ و امکان نداشت که این مسیر رو بعد نماز بریم و به حدیث یا گفته ارزشمندی مهمون نشیم.

۶- کمی قبل‌تر اما! از حدود سال۷۵ بود شاید که دیگه نماز جماعت ظهرهای ماه رمضون رو هم در مسجد آمیرعظیم اقامه می کردند. حیف که نمی‌دونستم نمازهای ظهر ماروزه تو مسجد جامع پشت سر حاج آقا مرتضی آخرین یادگار نمازهای جماعت باشکوه خونساره که همیشه تعریفش رو از قدیمی‌ها می‌شنیدیم. اینکه مسجد جامع پر از جمعیت بشه، بعد حیاطش هم پر بشه و حتی رو پشت بوم آدم بایسته برای اقامه نماز خاطره‌ای که دیگه فکر نکم تکرار بشه و سال‌های کودکی و نوجوانی من یا چنین تصویری گره خورده. نه امام جماعتی با این محبوبیت هست و نه نمازگزار با اون تعداد … حاج آقا قبل از نماز ظهر اول یه مساله شرعی می‌گفتند و بعد تفسیر مختصر دعای روزانه و تقریباً هر روز هم بعضی خانم‌ها که تو مسجد سجاده می‌نداختند و کلن ۳۰روزه ماه رو جا رزرو می‌کردند نصیحت می‌کردند که تو مسجد نمی‌شه جا اشغال کرد. تفسیر دعای روز هشتم بیشتر از همه روزهای دیگه یادم مونده، سفارش به اطعام و افطاری دادن و یتیم‌ها، سفارشی که خیلی وقتها تو روز عید فطر هم تکرار می‌شد. و بسیاری خاطرات دیگه که بمونه برای بعد، شاید وقتی دیگر! ع.ص.

Fetr88-MasjedAmirazim
۷- مرحوم کربلایی حیدر علی سقایی در ایام دهه عاشورا با مشک و یک جام بین هییت سینه زنها آب توزیع می‌نمود. خدا رحمتش کند، منهم حدوداً ۱۴-۱۵سال داشتم و سینه می‌زدم. یکی از مردان سینه زن به آقای سقایی گفت یادتان میاید آن سال که ماه رمضان با دهه عاشورا بهم برخورد کرده بود و شما سقا بودید و مردم از تشنگی هلاک شده بودند. صداقت آن بزرگ مرد گفت آره بابا جان عجب سالی بود ، مجددا مرد سینه زن گفت آقای سقایی مگر می شود رمضان و محرم باهم باشد ایشان گفتند نه بابا جان نمی شود ولی آن سال استثنا بود.  شطنتهای تکراری در ماه مبارک رمضان در سالهای خیلی دور مثلا۵۵سال قبل. در شبهای احیا مسجد جامع خوانسار خیلی شلوغ میشد مرحوم حاج آخوند خدا رحمتشان کند، درآن شبها مراسم احیا برگزار می کردند. چراغها کلا خاموش می شد و تاریکی مطلق صحن مسجد را فرا می‌گرفت. بیاد دارم یکی از دوستان آن زمان گفت من گلاب بین مردم توزیع کنم و رفت برای انجام کار ثواب و ما دیدیم غیبش زد چراغها را که روشن کردند صورت اکثر مردم با مرکورکورم سرخ شده بود ما محکم سر جای خودمان میخکوب شدیم ولی فهمیدیم این شیرین کاری مرتبط با دوست ما بود که فرار کرده بود. چه شبها ی خوب وبیاد ماندنی البته ازاین شیرین کاری ها و نظایر آن امکان دارد بعضی جوانان حالا هم انجام بدهند حکم جوانی ونوجوانی است. مسجدی بود جنب شاهزاده احمد بنام حاج باقر که در حال حاضر ضمیمه محوطه شاهزاده احمد شده. حاج احمد آقا صانعی مراسم محرم و بعضی مواقع شبهای احیا را در این مسجد کوجک ولی با صفا بر گزار می‌کردند. بین خانمها و آقایان را یک پارچه کرباس سفید جدا می‌کرد. در یکی از شبها ی ماه محرم و یا احیای ماه رمضان یکی از دوستان یک نخ سیگار را تا نصفه خالی و داخل آن باروت و خرده سر کبریت ریخت و مجددا روی آن توتون ریخت و داد بدست یکی از افراد و تعارف زیاد که حالا سیگاری نمی‌شوی. آن خدا بیامرز نیز باور کرد شروع کرد به کشیدن سیگار یک مرتبه نصف مسجد شعله ور شد واکثر جوانان فراری. بانیان و شاید آقای صاتعی مجرم را شناختند و نصیحت و مرد آسیب دیده را دلجویی کردند. آقای سید جلال جعفری

۸- اسلام سال۵۶سپاهی بودم درروستای ولی سیراب ازتوابع نهاوند همدان، روستایی کوچک با۳۰خانوار و من. رمضان فکر کنم اواخر مرداد بود و یکی ازاهالی به نام مشهدی اکبر روحانی نبود اما به شیخ اکبر معروف بود و دستی هم درشعر داشت. همسایه ی مدرسه بود و قرار گذاشتیم وقتی سحربیدارمی‌شود بامشت ضربه ای به دیواربزند و اگر من بیدار بودم جوابش رابدهم (یک روزیکی از آهالی اهسته به من گفت اقا مدیر مشد اکبررساله ی خمینی رادارد من که تا آن موقع درجریان حوارث نبودم وانمود کردم که تعجب کردم و گفتم جدی و…) واین قصه ای جداگانه است.خلاصه سحری را در پرتو نور لرزان لمپای کوچکی خوردم، رادیوی سیلور کوچکی داشتم روشن کردم و منتظر اذان بودم. بعد ازنماز روی تخت درحال طاقباز بین خواب و بیداری یک دفعه احساس کردم دراتاق بازشد و مشهدی غلام (رئیس انجمن روستا با آن پیراهن سفید و جلیقه ی مشکی) وارد اتاق شد مدرسه ی روستا محوطه ای بود با ۳ اتاق یکی انباردیگری کلاس درس ۵پایه و سومی هم دفترمدرسه بود و هم منزل مسکونی بنده خلاصه در آن فضای نیمه تاریک با خود گفتم حتما برای آبیاری می‌رفته آمده سری به من بزند با این فکر دراز کشیدن را صحیح ندانسته خواستم بلندشده احوالی بپرسم که ناگهان حس کردم هیولایی سیاه رنگ روی من افتاده تنها کاری که کردم دستم را به طرف چراغ قوه (روستابرق نداشت)بردم و بی اختیار به خوانساری گفتم کبو (کیه) ودیگر قدرت هرگونه حرکتی از من سلب شد. نمی‌دانم چه مدت دراین حال بودم ولی جالب آنکه مغزم کارمی کرد، چه باخود میگفتم چرا سنگینی او راحس نمیکنم مضافا صدای پارس سگها را هم می‌شنیدم همین باعث شدکه مطمئن شوم که زنده هستم. نمی‌دانم چه مدت گذشت و با تلاش زیاد نیرویم را در دست و پا جمع کرده بالاخره از جا جسته و در حالی که عرق سردی از سرو رویم جاری بود دور اتاق راوارسی کرده سپس به حیاط و کوچه رفتم اما چیز غیرعادی ندیدم. خلاصه برگشتم روی تخت و چرتی زدم و با صدای بچه ها که به مدرسه آمده بودند بیدار شدم. اتفاقا آن روز مشهدی غلام پیغام داد (اقامدیرافطاربیاییدمنزل ما) وقتی رفتم روحانی روستا که درماه مبارک رمضان آمده بود (برای نماز درمسجد) نیزدعوت داشت خلاصه ازهردری سخنی تاجریان سحری راتعریف کردم. ناگهان مشهدی غلام درحال نیم خیز و بالهجه ی(لری) گفت مردحسابی بخت به سراغت آمده رهایش کردی باید گوش و دماغش راگرفته هرآرزویی داشتی برآورده می‌کرد. گفتم مشدی من حال تکان خوردن نداشتم چگونه میتوانستم تازه گوش و دماغی درکارنبود سردلم سنگین بود و احتمالا سردیم شده بود دچار توهم شده بودم. دیدم مثل اینکه به عقیده اش توهین شده قدری دمغ شد، روحانی روستا چشمکی به من زد که قبول کن و من پس ازمکثی گفتم باشد مش غلام شاید درست میگوبی اگردفعه ی دیگرآمدچنان به او میچسبم که راه فرارنداشته باشد، گفت اقامدیر فقط گوش و دماغش گفتم چشم و قضیه به خوبی وخوشی تمام شد. البته اضافه کنم که پدرم باره درخواب ناله میکرد وباید بیدارش میکردیم تا از آن حالت در می‌آمد و چون من هم دچارچنین حالتی میشوم به بچه ها و خانم گفته ام که وحشت نکنید بلکه به آرامی بیدارم کنید. باآرزوی قبولی طاعات و عبادات. (م.دشنه)

۹- خاطره‌ای از آقا جواد اولیایی دفتر دار مدارس خوانسار: یه روز حاج آقا مجتبی صانعی اومد و به من گفت جمعه ناهار بیاید خونه ما و من خوشحال شدم که دعوتم کرده رفتم خونه گفتم من جمعه خونه حاج آقا مجتبی دعوت دارم؛ گفتند بابا جمعه که ماه رمضونه 😃😂😂 😃
تکمیل خاطره توسط استاد ایران پور: بله اول رمضون که می‌شد می‌گفت شما از امروز تا آخر رمضون خونه ما دعوت دارید، تکیه کلامش این بود.

۱۰- باسلام دومین ماه رمضان زمان خدمت اواخر تابستان۵۷ که ما درپادگان همدان تیپ دو زرهی بودیم شروع تظاهرات مردمی درقم تبریز و اصفهان و… .البته مایک ماه به طور موقت (مردادماه) بودیم وشهریوربایدبه روستا برمی گشتیم. من و۲-۳نفرکه ازاصفهان بودند روزه میگرفتیم یعنی ناهاررابرای افطار و شام رابرای سحری نگه می‌داشتیم. افسر گروهان ما تصادفا گلپایگانی درآمد(سروان.امام جمعه) و چون می‌دانست ماچند نفر روزه هستیم کاری به کار مانداشت. عصرها نزدیک افطار بیرون آسایشگاه روی سیمان سفره پهن میکردیم وتاموقع اذان هرچه خوردنی دم دست داشتیم می چیدیم و فکرمی‌کردیم همه رامی خوریم. یک روز نزدیک غروب اعلام کردندسینما رکس آبادان راآتش زدند و تمام تماشاگران سوختندخبربه قدری غیرمترقبه بودکه افطاری یادمان رفت اصلا یک حالت بهت و حیرت به مادست داده بود و مدام می‌گفتندکار خراب کارهاست. دربین مادانشجویی بودکه بعد فهمیدیم سیاسی بوده و به جای افسر وظیفه شدن اوراسرباز کرده بودند(این راسروان امام جمعه بعدا به ماگفت)خلاصه یواش آمد پیش ما و بعداز مقداری صحبت گفت این کار رژیم است. گفتم چه حاکمی است که بااتباع خودچنین کند؟ می‌گفت برای بدنام کردن انقلابیون. این رابعدا فهمیدم یعنی زمانی که به روستا برگشتیم (که درجای خودخواهم گفت)خلاصه آنروز اصلا نمیدانم افطارکردیم یانه ولی تاچندروزهمگی پکربودیم. تا خاطرهای دیگرخدانگهدار
(م.دشنه)

۱۱- بزرگترا و شاید دهه شصتیها اصلاح «لیالی مُقمِره» رو به احتمال زیاد یادشون هست. لیالی مُقمِره یا «شبهای مهتابی» شبهاییه که بر اثر تابش نور ماه شب روشنه و طلوع فجر که وقت نماز صبحه در آسمون با چشم پیدا نیست و نماز صبح باید با تاخیر حدود ۲۰ دقیقه خونده بشه. البته این نظر فقهی مورد قبول امام و مرحوم آیت الله العظمی سید احمد خونساری بود. (منبع: http://www.wikifeqh.ir). تو سال‌های جنگ از روز ۱۲ام تا حدود ۱۸ام ماه رمضون مرحوم آیت الله منتظری تو رادیو این شبها رو توضیح می‌داد و البته این فتوی با فوت امام تقریباً به فراموشی سپرده شد. آلودگی نوری شهرها امکان دیدن فجر کاذب و فجر صادق رو حتی در شبهای غیرمهتابی از ما گرفته ولی دیدن طلوع فجر و خط سفیدی که تو آسمون پهن می‌شه از زیباترین منظره‌های آسمونه. گاهی باید به آسمون نگاه کرد.

۱۲- رمضان که می رسید، خدا بیامرز آجی (مادربزرگم) توان روزه گرفتن نداشت، سواد خواندن نیز هم که درس خواندن خانم ها تا ۶۰سال پیش به فتوی بیشتر علما! (اگر عالم بدانیمشان) ممنوع بود. آجی قرآن کوچک زیبایش را می گشود و برای هر صفحه اش «قل هو الله احد»ای می خواند، رمضان ها دو نوبت قرآن را ختم می کرد به این سیاق. نور به قبرت ببارد که چه لذتی می بردم از دعا کردن های پس از نمازهایت، چه کامل بود و زیبا و چه قدر می ترسیدم آنگاه که نَفَست می گرفت و با فرو بردنش دعایت را تمام می کردی. ۲۰سال با آسم می ساختی. اما ماندگارترین خاطره وقتی بود که من ده دوازده ساله را صدا می کردی تا اسم سوره های جزء سی ام را که از بر داشتی برایت بخوانم و به ترتیب هر سوره ای که نامش را می بردم می خواندی، به «مِنَ الجنة و الناس» که ختم می کردی، شوق ختم قرآن را در چشمانت می شد دید. نوای ربّنای استاد که از بلندگوهای امام زاده پخش می شد، با امین می رفتیم مسجد؛ آقا نورالله خدابیامرز سفره افطاری را ته مسجد انداخته بود و بوی چای شیرینش هنگام نماز مدام توی دماغ مان می پیچید و بازی می کرد و آسمان که همیشه بغض اش شب قدر می شکست و رخت سپیدی را به چهره شهر می پوشاند … رمضان هنوز بوی خدا دارد و از لطف خدا تا ابد خواهد داشت، تفاوتش برای من در تصویرهایی است که امروز فقط در خاطرم زنده است و سرمایی که جایش را به داغی هوا داده. در ماه خدا نزدیک بونش را حس می کنیم، اما به راستی او همیشه به ما نزدیک است، خیلی نزدیک، خیلی …ع.ص.

۱۳- دیگر چیزی به آخرش نمانده. اندک اندک اوایل سفره جمع شده و چیزی به جمع کردن اخرش نمانده. تمام لطفو احسان میزبان در سفره چیده شده شده بود چه قدر میزبان منعمی بود تمام وسعش و لطفش را در سفره چیده بود تا مهمانانش احساس کم کاستی نکنند. بعضی زود به اندازه ی رزقشان ازان اندوختند وبه کنار رفتند و بعضی دیگر که سابقه ی لطف میزبان را داشتند از اول تابه اخر اندوختند و منتظر ماندند تا اخر. خدایا میدانم که لطف شمابی دریغ و لیاقت من اندک است پس به اندازه ی لطف خودتان ونه به اندازه ی لیاقتم سبویم را پرنمایید باشد که تا سال اینده که باز هم این خوان افراشته گردید بتوانم اندوخته ای در شان شما نه بر حسب لیاقتم بتوانم اندوخته نمایم. ای بزرگ بی انتها از شما میخواهم سایه ی همه ی بزرگ ترها چون پدر بزرگ عزیز و مادر بزرگ مهربانم را بر سرمان پاینده بدارید و تا ابد و تا زنانی که هستم سایه ی پر مهر پدر و مادر عزیزتر از جانم ب سرم باشد که بعد از خدا سایه ی ان هاست که ارام بخش روح وجانم می باشد. خدای مهربانم فرزندانم را به دست لطف شما میسپارم چون میدانم که حافظی چز شما ندارندو بهتر از خودم نگهدارشان هستید. ای عزیز بی همتا به تمام عزیزانم و هم زبانانم یلامتی ودلی خوش در سایه سار لطفت عطا فرما و نگهدار همه شان باش. نما روزه همدون قبول بو
راستی یاد مریضا و اونایی که ادی پلیمون در ننده جی بکرمین. ر. صادقی

۱۴- حرکت دسته جمعی مردم خوانسار برای اقامه نماز جماعت (احتمالاَ نماز عید فطر) در مسجد جامع پشت سر آیت الله شیخ ابوالفضل خوانساری (متوفی در سال۱۳۸۰ خورشیدی). دهه۵۰٫
محل عکس: فلکه بالا (گلدسته های امامزاده احمد علیه السلام در حال ساخت بودند و پشت عکس مشخص هستند). مرحوم آیت الله حاج سید حسین علوی و آیت الله غضنفری هم در این عکس هستند.

photo_2016-07-07_21-23-00

۱۵- بخشی از خطبه مرحوم حاج آقا علوی از نماز عید فطر۱۳۸۸‏ در پاسخ به سوال اینکه چرا عید فطر باید فریاد بزنیم؟ مثل قرمزته و آبیته را در آپارات مشاهده کنید:

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.