Old HighSchool 02

گفتگو با دبیران: مصاحبه با استاد نعمت اله محرابیان، دبیر شیمی، ریاضی و … از ۱۳۳۱ تا ۱۳۶۱

 سرویس گفتگو: هادی افسر، هادی زرتابی، سید حجت اله توکلی،  سید علیرضا صاحبی – این گفتگو تقریباً ۱۰ما پیش انجام شد. دو روز قبل از همایش ۲۵اردیبهشت۹۴ و هدف ما از این گفتگو یافتن ردپایی از خانواده آقای دریانی موسس دبیرستان دریانی خوانسار بود؛ امّا شیرینی سخن استادی که عشق به آموزش را  نه از کلامشان که از نگاه نافذ و پر جذبه ایشان می‌شد فهمید و دید؛ گفتگو را به مسیر دیگری برد و در نهایت گفتگو ختم شد به عشق و علاقه استاد به خوانسار و رنجی که از عدم پیشرفت خوانسار می‌کشند. راستش را بگویم چند ماهی طول کشید فیلم این گفتگو به دستمان برسد و وقتی دیدمش تازه فهمیدم که چه روز ارزشمندی را تجربه کرده بودم. از روزهای ناب زندگی.  و با خود مکرر ای نسخن را می‌خوانم که «قدر استاد نکو دانستن، حیف استاد به من یاد نداد» ( 
MrMehrabi
هر کی هر کاری رو قبول کرد دیگه مقید معیشتش و کمبود حقوقش و این چیزا نباشد. کاری که قبول کرده به نحو احسن انجام بده.

– استاد از دبیرستان دریانی برایمان بگویید.
آقای دریانی بزرگ فوت کردند و بچه ها و خانمش هستند. ما اینها رو دعوت کردیم برای اون جشنی که برای پنجاهمین سال دریانی تشکیل داده بودیم نیامدند و بهانه کردند که این دبیرستان رو ما به اسم دریانی ساختیم ما و بعد به نام کورش کبیر کردید و شریعتی و دیگه مربوط به ما نیست. نیومدند و در جلسه شرکت نکردند. سه سال قبل من مشرف شدم مکه از تهران. رئیس کاروان ما داماد دریانی دراومد، بعد من جریان ور پرسیدم، گفتند که خودشون فوت کردند و خانمش هست البته بیمار هست. پسراش هم هستند ولی در جلسه پنجاهمین سال دبیرستان دریانی شرکت نکردند. البته این دبیرستان در سال ۱۳۳۵، یعنی ۳۱/۴/۱۳۳۵ یک سلی اومد در خونسار که قسمتی از بازار رو برد و از جمله حسنیه مدرسه شاپور بود که ۱۵تا کلاس داشت. کلاس ها رو کلاً آب برد، یعنی میز و نیمکت و حتی زیرزمینی داشت که وسایل تعذیه خونی بود و همه رو آب برد و حتی کله‌های چوبی بود که آب می‌برد و مردم خیال می‌کردند که آدم است. من مدیر این مدرسه بودم. اینجا رو آب برد و به صورت زمین دراومد. اختلافی بین اوقاف بود و آموزش و پرورشی یعنی زمین مال اوقفا بود و ساخت مال آموزش و پرورش بود و آموزش و پرورش اینجا رو خالی نمی‌کرد. مرحوم حج میرزا تقی غضنفری (رحمت الله علیه) می‌گفت اینجا رو خالی کنید ما می‌خوایم حسینیه کنیم. چون قدیم هم حسینیه بود. بعد دیگه سیل که برد ساختمان آموزش و پرورش رو آب برد و زمینش موند که الان تبدیل شده است به حسینیه. بعد آقای دریانی اینجا معامله چایی با تجار خونسار داشت. اون تاریخ خونسار بود، اومده بود همون موقع یا چایی پخش کند یا پولش رو بگیرد و خونسار بود. تصمیم گرفت که گندم بگیرد و به این سیل زدگان گندم کمک کند. مردم گفتند که ما احتیاجی به اینکه گندم برای ما بگیرید نداریم، اگر می‌توانید این دبیرستان زمینش آماده است. این دبیرستان رو بسازید. قبول کرد. یک دبیری داشتیم، آقا مرتضی ابهری، که بعداً لیسانس گرفت و بعد رفت تو دادگاه و یک وقت دادستان گلپایگان شد و حالام تهرانه. ۳۰هزار تومن پول در اختیار ایشون گذاشت و اینجا رو بنا کردند و این دبیرستان ساخته شد به نام دبیرستان دریانی. ۱۳۳۷تحویل داده شد و رفتیم تو دبیرستان نو به نام دبیرستان دریانی. بعد دیگه اطلاعی از ایشون پیدا نکردیم تا چند سال قبل [سال۱۳۸۶] که پنجاهمین سال تاسیس رو آموزش و پرورش خواست جشن بگیرد از ایشون دعوت گرفت و پیغام دادند شما که اسم دبیرستان رو عوض کردید. بعد به اصفهان تلفن کردند، آقای گودرزی که رئیس آموزش و پرورش بود، که جریان این دبیرستان اینجوریست و گفتند که اسم رو برگردونید، مساله‌ای نیست ولی نشد … . وقتی که [در زمان شاه] دستور داده شد چند تا مدرسه بسازند اسم مدارس رو عوض کردند، مدرسه نساختند. این مدرسه رو کردند کوروش کبیر. اول انقلاب دوباره اسمش رو کردند دکتر شریعتی وگرنه به نام دریانی ثبت است. زمین دبیرستان رو خیلی از خیرین واگذار کرده بودند که بچه‌هاشون اونجا درس می‌خوندند.

– ما شنیدیم که مدتی دبیرستان در خانه‌ای که روبروی حسینیه هیات چهارده معصوم است تشکیل می‌شد. اطلاعات بیشتری در این زمینه لطف می‌فرمایید.
ببینید دبستان و دبیرستان و ادراه اوقاف و اداره آموزش و پرورش تو حسینیه بود. هم محصل کم بود و هم کارمند کم بود. بعد که آموزش و پرورش جدا شد، رفت منزلی کرایه کرد در پلگوش. بعد دبیرستان هم که نبود اینجا سه تا کلاس داشتیم، کلاس هفتم و هشتم و نهم. بعد که کلاس دهم رو گرفتیم با يتقاضای مردم و غضنفری آقای دکتر مشایخی که در وزارت آموزش و پرورش بود، کلاس دهم رو هم دادند. بعد جا که نبود اینجا که الان حاج محمدجعفر احمدیان نشسته اینجا مال مرحوم فاضل بود. اینجا رو اجاره کردند و دبیرستان رفت اینجا. دبستان تو حسینیه بود. اداره آموزش و پرورش هم جدا شد و محل دیگری را گرفت. اداره اوقاف هم جدا شد و محل دیگری را اجاره کرد. … در واقع دبیرستان سال ۱۳۱۸ در حسیسنه دوراه تاسیس شد. سال ۱۳۳۷ به محل جدید رفتیم که ساختمان محکمی بود ولی سقفش رو شیروونی کردند و شیروونی قدیم شده است. با اینکه زمان ما اون قسمت سالن رو سقفش رو عوض کردیم و تیرآهن انداختیم. الان هم ساختمانش محکمه. سقفش باید مرمت بشه. از گلپایگان در شیشم ریاضی خونسار تحصیل می‌کردند.

– حاج آقا طبق مدارک موجود از سال۱۳۴۲ شیشم طبیعی و شیشم ریاضی اومده. از خاطراتی که چجوری این کلاس‌ها رو آوردید بگید، مخالفت نمی‌کردند …
نخیر، اون موقع اصفهان خیلی نظر رو خونسار داشت. حالا ما نباید تعریف خودمون رو بکنیم – آقای شاکری رو واقعاً قبول داشتند. من رو قبول داشتند و هر تقاضایی می‌کردیم قبول می‌کردند. حتی رئیس فرهنگی که می‌خواست بیاد خونسار اگر مورد قبول نبود، تلفن می‌کردیم برش می‌گردوند و عوضش می‌کرد. البته اون موقع محصل‌ها درسخون بودند، حالا یا با فشار ما یا خودشون ذاتاً درسخون بودند، هر سال در استان اصفهان نمره اول رو داشتند. همیشه نمره اول از خونسار بود. آقای شاکری خیلی جدی بود و خیلی جدی دبیرستان رو اداره می‌کرد و دبیرای [خوبی] انتخاب می‌کرد و خیلی از دبیرا رو که نمی‌تونستند کلاس رو اداره کنند فوری می‌گفت که آقا این به درد ما نمی خوره و برش می‌گردوند. حتی دبیر طبیعی نداشتیم و یه دبیر طبیعی رو فرستادند. این با پدرش اومده بود. یه دفعه می‌دید ساعت۱۰ پدرش می‌اومد و می‌گفت من می‌خوام ببرمش حموم. آقای شاکری می‌گفت دبیری که اینجور باشد که به درد نمی‌خورد. یه آقای تسبیحی بود با اینکه ادبیاتش خیلی خوب بود و معلوماتش خیلی زیاد بود اینو آقای شاکری باز قبولش نکرد. میگفت شاید نتونه کلاس‌های ۴۰نفره رو اداره کنه … دیگه من واسطه شدم گفتم آقا بگذارید بیاد. دیگه موند و دبیر خوبی هم بود و محقق بود. روزوها حرکت می‌کرد و همه دهات‌های خونسار رو می‌رفت و وضع حالشون رو می‌نوشت و کارهاشون رو می‌نوشت و یکی دو تا کتاب هم درباره خونسار و زبان خونساری نوشت و از اینجا هم که رفت نماینده آموزش و پرورش شد در پاکستان و از اونجا برای من کتاب فرستاد. بله رو دبیرا هم حتی دست می‌گذاشتیم. اون زمان وضع مردم خوب نبود. از وانشون ما محصل داشتیم، تیدجون داشتیم، قودجون، باب سلطون، وادشت و … وضع لباس و کفش به این صورت نبود. یه نونی می‌گذاشتند لای سفره‌شون که ظهر می‌موندند مدرسه. ناچار بودیم که سخت‌گیری کنیم تا آخر سال قبول بشند. خوشبختانه تمام اونایی که در زمان ما دیپلم گرفتند همشون مصدر کارند. چه دکترند، چه مهندسند، چه وکیلیند، حتی وزیر هم شدند. هستند و خودشون هم دیگه درس می‌خوندند. با کفش‌های پاره، کفش‌ها اینجوری نبود، ناچار بودیم سخت‌گیری کنیم و آخر سال هم همشون قبول می‌شدند و تهران و اصفهان و شیراز و همه جا مشغولند. مثلاً آقای دکتر خاتمی که رئیس هلال احمر کشور بودند، ایشون محصل ما بودند و آدم برجسته‌ای بودند. آقای دکتر امینی بیدهند ایشون اصلاً درس شیمی رو که من می‌گفتم وقتی می‌اومد جواب بده اصلن کلمه به کلمه جواب می‌داد. آقای دکتر جهانگیری، آقای دکتر وحدتی، آقای دکتر ذوافقاری، آقای دکتر مشایخی که تهران است؛ خیلی‌ها، همشون محصلای نخبه بودند و مثلاً کلاس شیشم ده نفر داشتیم اینا خودشون با هم رقابت می‌کردند.

– از سابقه ریاست اداره و دبیرستان برامون بفرمایید.
من ۳۰سال که خدمت کردم ۱۵سالش کلاس‌های کارآموزی می‌رفتم تابستونها، ۱۵سالش هم کفیل اداره بودم و بعد از انقلاب یک سالی رئیس اداره بودم، من قبول نمی‌کردم؛ خیلی پیشنهاد می‌کردند ولی می‌گفتم من علاقه به تدریس دارم. ۴۸ساعت تدریس می‌کردم که یک عده‌ای اومده بودند پیش مرحوم قائلی، رئیس فرهنگمون بود، گفته بودند شما ۴۸ساعت درس دادید به این، گفته بود اگر ۷۲ساعت هم درس به ایشون بدیم، ایشون می‌توند اداره کند. خیلی پیشنهاد ریاست شد ولی من قبول نکردم. رئیس فرهنگ اول انقلاب، آقای گلابی، مرد خیلی خوبی بود مال شهرضا ولی رفت اصفهان دیگه برنگشت. ما دو تا مینی‌بوس کرایه کردیم رفتیم اصفهان که برش گردونیم، رفتیم تو اتاق مدیر کل. مدیر کل دعوتش کرد اومد و بهش گفت بیا برگرد خونسار. گفت من دیگه خونسار نمی‌رم. گفت من مدیر کلت هستم و معلمت هم بودم و تقاضا می‌کنم برگرد خونسار. گفت من دیگه خونسار نمی‌رم. من دیدم مدیر کل، آقای نیل فروشان بود، ناراحت شد و گفت دیگه آدم نیست در خونسار که شما دنبال ایشون رو گرفتید. دیگه ما رو بچه‌ها پیشنهاد کردند و قبول کردیم و اول انقلاب یه مدتی اداره کردیم. من اون موقع هم رئیس فرهنگ بودم، هم رئیس دبیرستان بودم و هم تدریس می‌کردم دبیرستان دخترانه شیمی پنجم و شیشم و دبیرستان دریانی هم پنجم و شیشم. هم تدریس می‌کردم، هم رئیس دبیرستان بودم و هم رئیس فرهنگ. آقای شاکری هم استعفا داده بود. بچه‌ها با من اخت بودند.

– از دبیرای دهه۶۰ چه کسانی شاگرد شما بودند؟ آقای بدیعی هم شاگرد شما بودند؟
بله، ایشون پسر داییمونه. شاگرد خوبی بود و من مواظبش بودم. اکثرشون شاگرد من بودند. آقای براتی، آقای ساعدی و … همه محصلای خوبی بودند. اینهایی که چهارباغی بودند مواظب بودم شاگردهای خوبی باشند. من تو مطالعه و تدریس بودم و حتی خیلی به کارهای خونه هم نمی‌رسیدم. یه بار یکی از بچه‌هام می‌خواست بره گلپایگان امتحان بده و به من گفتم همراهم بیا، خودم نرفتم و یکی دیگه رو همراهش کردم. یک ساعت از تدریسم کم نمی‌کردم.

– آیا اگر فرصت دوباره داشتید دوباره معلمی رو انتخاب می‌کردید؟
من از کار راضی بودم. خونه قبلی‌مون (خونه پدری) خیلی دور بود از دبیرستان و از اونجا پیاده صبح‌های می‌رفتم دبیرستان، ظهر برمی‌گشتم و دوباره ظهر می‌رفتم دبیرستان. اونوقتها تاکسی و ماشین نبود و روزی چهاربار تو بارندگی و هوای سرد و گرم می‌رفتم. ولی خب علاقه به کارم داشتم.

– با دبیرهایی که قدیم همکار بودید، هنوز ارتباط دارید؟
بله آقای شاکری که تلفن می‌کنیم. آقایون اصفهانی‌های که گاهی زنگ می‌زنند. یه چندتاشون هم فوت شدند که خدا رحمتشون کنه. آقای ساجدی که اینجا هستند. آقای ساعدی که همسایمون هستند. آقای براتی هستند. اینجا دبیر کم بود و از اصفهان و شهرضا می‌اومدند و یه کاشونی هم داشتیم که دبیر زبان بود.

– به عنوان صبحت آخر هر فرمایشی دارید بفرمایید.
من که قابل نیستم شما رو نصیحت کنم فقط اینو بگم که هر کی هر کاری رو قبول کرد دیگه مقید معیشتش و کمبود حقوقش و این چیزا نباشد. کاری که قبول کرده به نحو احسن انجام بده. حالا حقوق کم باشد یا زیاد باشد و امر بگذرد یا نگذرد ما بالاخره کارمندا با این حقوق قانعیم و باید زندگیمون رو با این حقوق تنظیم کنیم. کار کنیم و به مردم برسیم و اگر کسی گرفتاری دارد بدونیم گرفتاریش رو رفع کنیم. وظیفمون این است.

– به عنوان سوال آخر آینده خونسار رو چطور می‌بینید؟
شما خمین و اراک رو ببینید و شهرهای دیگر که می‌ریم رو ببینیند که چقدر ترقی کرده است و بزرگ شده. اینجا کار نیست و جوان‌هامون همه بیکار و ولگرد هستن. اونام که وضعضون خوب است می‌رند تهران و اصفهان و .. سرمایه‌گذاری می‌کنند. خدا رحمتش کند دکتر جعفری جاده خونسار به گلپایگان و خونسار به فریدن رو باعث شد و هنرستان رو بنا کرد. زمان دکتر معظمی که می‌گفت ما هر جا رو می‌خوایم دست بزنیم می‌گند که مال فلانی است. ما یه زمانی دبیرستان ۶۰۰تا محصل داشتیم و دبیرستان دخترانه ۳۰۰تا محصل داشتیم. و بازرامون هم به همین ترتیب. بازارمون اینقدر شلوغ بود که نمی‌شد ازش عبور کنی. حالا جوان هم میاند دکانی باز می‌کنند و خرید و فروشی نیست و ورشکست می‌شند و می‌رند.

1+

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *