پیش نوشت: زحمت هماهنگیاین گفتگو را آقای سعید نژاد به عهده داشتند و گفتگو در خانه آقای مهندس شاکری، پسر برادر استاد شاکری، در چهارباغ خوانسار برگزار شد که از زحمات این عزیزان سپاسگذاریم. از تاخیر یک ماهه برای انتشار این گفتگو که روز جمعه مورخ ۱۳ام شهرویورماه ۹۴ صورت پذیرفته بود، پوزش میطلبیم.
– بحث ما با وضعیت تولید خودرو شروع شد و داشتیم با آقای مهندس شاکری از کارخانههای شهرک صنعتی سایپای گلپایگان میگفتیم که استاد شاکری پرسیدند آیا شهرک صنعتی بالای کاظم آباد هنوز هست و رونق داره و ما را بردند به سالهای دوری که جادهای خاکی ارتباط بین دو شهر را برقرار میکرد.
ما با دوچرخه میرفتیم گلپایگان و برمیگشتیم، بلوار کاظم آباد اون زمان خاکی بود ویادمه سینهکش بود و ما با دوچرخه میآمدیم بالا. گلپایگان دانشسرای مقدماتی بودیم و شاگرد اول شدم؛ کسی که دانشسرای مقدماتی میخوند، اون موقع استخدام میشد، من شاگرد اول شدم و بورسیه گرفتم دبیرستان دارالفنون که خیلی اهمیت داشت و حداد رئیسش بود. مروی هم پایینترش بود. اگر کسی میخواست بره دانشگاه شیشم باید میگرفت. ما شیشم رو دارالفنون گرفتیم و رفتیم دانشگاه. اون موقع فقط یه دانشگاه بود، دانشگاه تهران و من از خونسار تنها بودم اونجا. منزلمون سه راه امین حضور بود و از کوچه و پس کوچهها میرفتیم دانشگاه. اون موقع جوون بودیم و میتونستیم راه بریم. (به شوخی به استاد گفتیم که الان از ما جوون تر هستید که جمع خندیدند و استاد گفتند که جوانهای این روزها … ).
– شما یکی از ارکان دبیرستان دریانی بودید، کمی برای ما از سالهای دبیرستان بگویید.
من رئیس دبیرستان بودم و دبیر بودم و ریاضی درس میدادم. اون موقع خوانسار شهرستان نشده بود و بخش گلپایگان بود ولی از گلپایگان میآمدند شیشم ریاضی رو اینجا میخوندند، اونجا رشته ریاضی نداشتند و البته همه رشتهها رو داشتیم؛ بعد دیدیدم که هر چی شاگرد تنبله میره ادبی، به همین خاطر ادبی رو تعطیل کردیم. طبیعی داشتیم و ریاضی. بعد از اینکه خوانسار شهرستان داشت، دو سه سال دبیرستان دریانی خوانسار در استان اصفهان نمونه شد، مثلاً فرض کنید ۲۰تا دانشآموز ریاضی داشتیم، ۱۸تاشون در کنکور قبول میشدند و نخبه بودند. مثلاً دبیرستان سعدی اصفهان صدی شصت داشت، ما صدی هشتاد. واقهاً تحصیلکردههای اون زمان خیلی عالی بودند، ما زحمت میکشیدیم (ولی بچهها هم خوب بودند)، مثلاً من رئیس دبیرستان بودم، معاون نداشتم، ۲۲ساعت هم ریاضی سیکل دوم درس میدادم! خلاصه مثلاً دبیر طبیعی نداشتیم میرفتم رئیس فرهنگ گلپایگان رو میدیدم، میگفت که آقا من نمیتونم ابلاغ بنویسم؛ رؤسای دبیرستانها با من رفیق بودند، بعد ما مینشستیم و جلسه تشکیل میدادیم. دیپلمهای رشتههای پایین رو میگذاشتیم سیکل اول درس بدند، بعد یه دبیر طبیعی اضافه میآمد و میگفتند دبیر طبیعی اضافه است و مایله خونسار بیاد. ما اول اون دبیر رو راضی میکردیم که بیاد خونسار و ناهارها میبردیمش خونه خودمون و بعد میرفتیم میگفتیم براش ابلاغ بنویسند. واقعاً زحمات ما رو بچهها میدیدند. ما ۷۰۰تا دانشآموز داشتیم که وقتی من پیدام میشد خبردار میایستادند، به احترام البته (و نه از روی ترس) چون زحمت میکشیدیدم. مثلاً وقتی والیبال بازی میکردند، بازیشون رو قطع میکردند و خبردار میایستادند. بارها هم بهشون میگفتم بابا جان این کار رو نکنید، ولی گوش نمیکردند وبازیشون رو متوقف میکردند.
– ممکنه روند تاسیس دبیرستان رو بفرمایید.
خونسار سیل آمد. دکتر ابهری با آقای دریانی آمدند خونسار. دکتر ابهری که تو دادگستری بود و رئیس دادگستری استانها بود. مردم جمع شدند که به سیلزدهها کمک کنند، گفتند که ما کمک نمیخوایم. دبیرستان رو تکمیل کنید. اون موقع اسکلتش رو زده بودند. چند تا قطعه زمین بالا پایین بود، مثلاً میدون والیبالش پایینتر از میدون اصلی بود. ما ساعتهای ورزش بچهها رو میآوردیم که کار کنند و میگفتم که ورزش یعنی کار انجام دادن. دسته جمعی کار انجام میدادیم (تا محوطه دبیرستان رو هم سطح کنیم). بعد یواش یواش اسمش رو به خاطر اینکه اسکلت رو تموم کرد و دبیرستان شد، دریانی گذاشتند. بعد یه مدت بعد اسمش رو کورش کبیر گذاشتند و بعد انقلاب شریعتی شد. یک سری زمان انقلاب میخواستند اسمهای عجیب بگذارند … ، بهشون گفتم آیت الله خوانساری، آسید محمدتقی که بهتره.
– چه سالی بازنشست شدید و دوران بازنشستگی رو چگونه میگذرونید؟
سال۶۱ بازنشسته شدم و رفتم تهران. کار خاصی رو انجام نمیدم. کتاب میخونم و بعضی وقتها به بچهها تدریس خصوصی میکردم و کلاس میرفتم.
– چرا خونسار نموندید؟
به دلایلی مثلاً یکیش چون یه عده اذیت میکردند. همین قدر که کسی یه سیلی تو دوران تحصیلش خورده بود، دردسر درست میکرد ( منظور استاد سوء استفاده از فضای آشفته ای بود که پس از انقلاب شکوهمند اسلامی قبل از شکلگیری نهادهای رسمی حکومتی، به وجود آمده بود). نگاه به زحمات ما نمیکردند بلکه اهداف دیگهای داشتند.
– ما دبیران بسیار موفق و ارزشمندی داشتیم که همه شاگرد شما بودند، مثلاً آقای براتی برامون تعریف کردند که چطور مشوق ایشون برای تحصیل تو رشته فیزیک بودید. چرا اینقدر به رشته ریاضی علاقه داشتید و همه دانشآموزهای نخبه رو میفرستادید رشته ریاضی؟
ریاضی رو دوست داشتم و به همین دلیل این رشته رو ادامه دادم. هندسه رقومی و ترسیمی که مشکلترین درسها بود، درس میدادم، مثلاً هندسه رقومی تصویر رو افقی میداد و ارتفاع رو معلوم میکرد و میخواست که تو فضا چه شکلی میشه و هندسه ترسیمی هم دو تا تصویر قائم و افقی رو میداد.
– یکی از دیگه از شاگردتون که دبیر ادبیات بودند، آقا مسعود انصاریان، میگفتند شما سر کلاس خیلی جدی بودید.
جدی بودن به خاطر این بود که کاری انجام بگیره. به هر حال رفتیم تهران اسم پسرم رو نارمک دبیرستان کمال نوشتم که بازرگان و دکتر سحابی و اینها تاسیس کرده بودند و الانم هست (اگه اسمش درست یادم مونده باشه)، در هر صورت اون موفق شد و دانشگاه تهران لیسانس گرفت و فوق لیسانس گرفت و آمریکا دکترا گرفت و اونجا مشغوله.
– از شاگرداتون برامون بگید، بهترین شاگرد یا موفقترینشون یادتون هست؟
همه شاگردای من خوب بودند و موفق. همه نخبه بودن و در کنکور قبول میشدند. اون موقع کنکور خیلی مشکل بود.
– اون زمان خانوادههای خیلی تمایلی به تحصیل فرزندانشون نداشتند. شما تلاشی برای جذب بچههای برای ادامه تحصیل داشتید؟
بله، من خیلی جدی بودم و سخت کار میکردم و پدر و مادرها میآمدند و از دست بچهها شکایت میکردند و میگفتند این آقا نماز نمیخونه و … . من که با بچهها صحبت میکردم براشون اتمام حجت بود و گوش میدادند.
– تنبیه هم میکردید؟
من دو سال دانشسرای عالی بودم و دو تا لیسانس دارم. دانشگاه تهران لیسانس ریاضی داد و دانشسرای عالی لیسانس عمومی داد، اون دو سال خونده بودم که مثلاً ژان دویی چی گفته و … . امّا من دیدم اینا به درد اون دانشآموزها نمیخوره و به جاش تنبیه میکردم و کتک میزدیم و نتیجه هم داشت.
– چه سال استخدام شدید؟
من فارغ التحصیل خردادماه سال۱۳۳۱ بودم و آماده به خدمت داشتم. پدرم گفت سال دیگه میخوای بری سربازی، این یک سال رو بیا خونسار و درس بده. من اومدم خونسار و ماندگار شدم. اون موقع خیلی پدرها احترام داشتند. یه خاطره هم بگم، اولین پیکانی که خریدم ۲۳هزار تومن بود. اول با دوچرخه میرفتم دبیرستان دریانی، البته سربالایی تندی داشت که پیاده میفتم. بعد با ماشین میرفتم.
– از این شاگرداتون که اینجا هستند راضی بودید؟
ایشون فامیل ما هستند ولی من رعایت قوم و خویشها رو نمیکردم و (در صورت لزوم) همه رو تنبیه میکردم، داداش ایشون منظمتر بود.
– حاج آقا سعیدنژاد: اگر ممکن هست یه خاطرهای در رابطه با فرمایش ایشون بگم. اون زمان هرچند وقت یکبار از اداره فرهنگ یک سری فیلمهای سیار میآوردند و پخش میکردند. سانس اول مخصوص دانشآموزها بود و سانس دوم خانوادهها رو دعوت میکردند و فیلم رو پخش میکردند. یک بار یه فیلمی رو پخش کردند و ما دیدم و بعد گفتند دانشآموزها برند. همه رفتند به جز یه ۱۵، ۱۶نفری از دانشآموزها که ما هم جزوشون بودیم و شیطونی کردیم و موندیم و رفتیم تو سالن دوباره فیلم رو تماشا کردیم. حاج آقا این قضیه رو متوجه شدند و به مستخدم دبیرستان آقای اولیایی، خدا رحمتشون کنه، سپرده بود که دم در میایستس و هرچی محصل تو سالن هست راهیشون میکنی از این طرف و ۱۷، ۱۸نفر روبروی دفترشون به صف کردند و به آقای اولیایی دستور دادند چوب بیاره. من وسطهای صف کتک خوردن بودم و یکی یکی میرفتم انتهای صف تا بلکه دلشون رحم بیاد و منو نزنه؛ آخرین نفر شدم و خدا رو شاهد میگیرم به من که رسیدند گفتند «تو چرا؟!» و هر ۱۰تا چوبی که بقیه میزدند رو یکجا میکردند و میزدند مف دست من و باز میگفتند: «تو چرا؟!».
اینا حرفهایی که میزدند مال آمریکا بود، ولی تو خونسار نیاز به روش سنتی بود. یه نکته دیگه هم در این زمینه بگم که یه چند سالی دبیرستان ما تو همین سالن بزرگ شبها نمایش پخش میشد و خانوادهها استفاده میکردند.
– استاد بهترین معلمهایی که باهشاون همکاری داشتید در خاطرتون هست؟
آقای محرابی بود که خیلی عالی بود، آقای تسبیحی بود که دکترا گرفت و ادبیات بود، رجایی بود که ریاضی بود و هم رشته من بود و رئیس جمهور شد و خیلی آدم خوبی بود، موقعی که وزیر آموزش و پرورش بود و بعد رئیس جمهور شد و برای مردم کار میکرد.
– با معلمها درگیر هم بودید و کسی بود که ازش راضی نباشید؟
بله، آقای موسوی، اشفعی و … خدا رو شاهد میگیرم نمیخوام بدگویی کنم ولی آقای موسوی هر وقت میرفت سرکلاس شاگردها رو بیرون میکرد. من یک دفعه مواظبش بودم و دیدم از در تو نرفته شاگردها رو بیرون کرد، بهش گفتم چرا از در تو نرفته شاگردها رو بیرون کردی؟ گفت اینها اخلاقضون بده. گفتم چرا اخلاقشون بده؟ اخلاقشون رو خوب کن. من بچهها رو فرستادم تو و آقای موسوی آمد و گله کرد که شما به من اهانت کردی. بهش گفتم خب شما از در نرفته تو شاگرد رو بیرون کردی؛ گفت اینا جلسه قبلی نظم نداشتند. بهش گفتم خب شما اخلاقشون رو خوب کن. اشفعی لیسانسه مدرسه عالیه ادبیات بود ولی اخلاقش خوب نبود.
– آقای مهندس شاکری: من یک بار تو کلاس با آقای موسوی درگیر شدم و فرار کردم. آقای بدیعی خدا رحمتش کنه، دنبالم کرد من رو بگیره، نتونست و تو بازار بالا فرار کردم. فرداش اومدیم با بابامون (برادر استاد شاکری) که وساطت کنند. اول من رو بردند جلوی دفترشون و گفتند یک پا بایست، یه ساعتی اونجا موندم و بعد چند تا چوب به من زد و گفت دیگه از این کارها نکن.
– استاد خودتون خونسار کدوم مدرسه درس خوندید؟
ابتدایی رو مدرسه شاپور بودم که در حسینیه برگزار میشد که زمان رضا شاه لباس فرم میپوشیدیم. بعد سیکل گرفتم و بعد رفتم گلپایگان دانشسرای مقدماتی و بعد رفتم دارلفنون که مدرسه خیلی خوبی بود و دولتی بود.
– بیشتر از این نمیخوایم مزاحمتون بشیم، به عنوان آخرین صحبت هر مطلبی مد نظرتون هست بفرمایید.
امیدوارم همیشه دبیرستان خونسار موفق باشند و الان که دبیرستانی تو اون محل نیست. امیدورام همه به مردم خدمت کنند. من به خاطر اینکه خدمت کردم مورد احترام مردم بودم، الانم موقعی که مییام خونسار از پمپ بنزین تا فلکه اول یک ساعت طول میکشه، همه میاند سلام و علیک میکنند. هفت ساله که من نیامده بودم خونسار و با ماشین یه دوری زدم خیلی تغییر کرده و جاده ساختند. شهردار خونسار یکی از خونساریهاست که اونم خدمت کرده. امیدوارم ان شاء الله خوش و خرم باشید و زندیگیتون راحت و آسوده و شاد و آباد باشه.


سلام…خسته نباشید واقعاً عالی…من تاحالا ایشونو ندیدم ولی خیلی تعریفشونو شنیده بودم امیدوارم هر جاکه باشند سرزنده وخوش باشند