LogoChleshMoalem

خاطرات دریافتی در فراخوان «چالش هفته معلم» اردیبهشت۱۳۹۵

در پی فراخوانی با عنوان «چالش هفته معلم» در کانال‌ انجمن دانش‌آموختگان خوانسار و کانال بخنددین خاطراتی که دریافت شد و در کانال منتشر شد در ادامه مطلب منتشر شده. اطلاعیه فراخوان به این شرح بود:

LogoChleshMoalem

۱- خانم ر. صادقی: روز معلم در دوران تحصیلم برایم خاطره انگیز ترین دوران بود از یادم نرفته جشنهایی راکه در مدرسه برای اموزگارانمان میگرفتیم وهرسال اداره یک روز درسالن هلال احمر برای تجلیل جشن میگرفت و تمام آموزگاران ودبیران را دعوت میکردند وبه انها هدیه ای میدادند ومنتظر پدر بودیم تا بیاید وهدیه اش را ببینیم اگر بخواهم از مقام اموزگاران ودبیرانی که دردوران تحصیلم یاریم کردند بی شمارند اموزگاران دبستان ولی عصر خدابیامرزه خانم مدنی و حفظ کنه بقیه رو خانم صانعی عزیز خانم ناشر وخانم بلالی مهربون بعدش که اومدم راهنمایی فاطمیه اول بابای خوب و مهربونم اقای صادقی خانمها هوشیاری اژدری بنگاله و خانم رضایی اما دوران دبیرستان که بهترین وشیرین ترین دوران تحصیلم بود مهربونیای خانم خسروی دبیر ادبیات و خانم امیری مدیرمون که مثل عسل شیرین بودودبیرای دیگه خانومهای عزیزی که حضور ذهن ندارم که اسمشونو به یاد بیارم اما از صمیم قلبم دوسشون دارم وبهشون احترام میدارم. از همهی معلما ودبیرای پرتلاش شهرم تشکر میکنم وازشون معذرت میخوام اگه اسمشون از قلم افتاد شایداسمشون از قلم قاصر من افتاده باشه اما بدونید از قلب هیچ یک از بچه ها نیفتاده.معلمای عزیزم روزتون مبارک

۲- خانم ر. صادقی: هفته معلم بود بابا از مدرسه اومدن خونه دسشون یه کادو بود کادورو از بابا گرفتیم وبازش کردیم یه قران زیپی قهوه ای بود ویه چیز دیگه که الان خاطرم نیس بابا از دیدنش خوش حال شدن هم به خاطر اینکه قران بود وهم اینکه یکی از شون یادی کرده بود. بعداز ظهر اون روز بنابه دوره های مامان و عمه به خونه عمه جون رفتیم دختر عمه پرسید امروز کسی به دایی کادو نداد گفتیم چرا دادن. دختر عمه گفت یه قران زیپی بودش مگه نه با تعجب بهشون نگا کردیم و گفتیم بله شما از کجا میدونید گفتن اخه خودمون گرفتیم با خواهرم به همدیگه نگا کردیمو بهشون گفتیم الکی نگید دختر عمه گفت نشون به اون نشون که پشت یه برگه کوچولو نوشته دایی محمد. شب که اومدیم خونه به بابا گفتیم کادورو کی بهتون داد دختر عمه بود(اون موقع بابا تو مدرسه فاطمیه دبیر حرفه بودن)بابا گفتن نه بابا یه خانوم دیگه بود نشونی رو به بابا دادیم و همه کنجکاوانه رفتیم سراغ کادو ودیدیم درست بود اون کادو ازطرف دختر عمه جون بود واین شد خاطره برای همه

۳- آقای صاحبی: استاد سید مرتضی مهدوی را همه دانش آموزان و معلمان به دانش فقهی و دانش بسیار و تقوی می‌شناختیم و می‌شناسیم. یادم هست سر کلاس ایشان همیشه خیلی سر و صدا و بازیگوشی بود بخصوص کلاس هندسه تحلیلی که سال ۷۸ تو پیش دانشگاهی تدریس می‌کردند. بارها استاد به ما می‌گفتند آقا بعداَ‌ پشیمون می‌شید و میاید سراغ من حلالیت بگیرید، منم می‌گویم حلالتون نمی‌کنما؛ بعد هم چند نفر از شاگردهاشون رو نام می بردند که برای حلالیت گرفتن اومدند سراغشون و برای من جالب بود که از این اسامی چند نفرشون معلم های خودمون هم بودند و اتفاقاً معلم های سخت گیر و اهل نظم.افسوس که این جمله رو دیر متوجه شدیم و به گمونم بیشتر بچه‌ها از اون همه بازیگوشی پشیمون نباشند، مختصر عذاب وجدانی دارند.

۴- خانم منصوری: کلاس پنجم بودیم معلممون خانم بلالی بودند .کلی برا روز معلم کلاسو تزیین کردیم.چندتامون پول رو هم گذاشته بودیم فنجون خریده بودیم براشون.شمع هم جزو تزیینات بود .همینجوری که داشتیم شلوغ کاری میکردیم شمع گرفت زیر اویزا.اتیش سوزی مختصر شد….

روز فوتبال ایران استرالیا با اقای ساعدی هندسه داشتیم.قرار،شد کلاس با تاخیر شروع شه.بعد از فوتبال…اون روز بعد از فوتبال انقدر هیجان داشتیم که هرچی میگفتند ما تو حال و هوای خودمون بودیم.زود کلاسو تعطیل کردند گفتند خیر امروز ما هیچی کاسب نیستیم.روز خوبی بود.

۵- امیر صانعی: قبل از اینکه بنویسم این توضیح رو میدم که تو نوشتن از زبان محاوره و صنعت خاطره نویسی استفاده کردم که کمی هم خنده رو لبهای شما بیاره و خاطره ها رو شیرین تر کنه.
خاطره اول: سال اول دبستان معلممون آقا احمد عصاری بودند. منم تپل و شیطون. زمان ما مثل الان لقمه نبود که،ما بش میگفتیم قاضی، بخاطر اینکه کلا یه چیز پدر مادر داری بود، مثلا وقتی میگفتند قاضی پنیر عملا یک قرص نان بود با اندکی پنیر(پنیرای زمان ما خرفت میکرد،مثل پنیرای الان نیست که برا پوکی استخون خوبه). بخاطر رفاقت و رفت و آمد خانوادگی که با آقای عصاری داشتیم، من عادت داشتم هرچی میبردم مدرسه بعنوان تغذیه دوتا بود که با آقای عصاری تقسیم کنم.(سیب دوتا،قاضی دوتا و…). همیشه پنج دقیقه آخر کلاس (اون وقتا کلاسا یک ساعت و نیم بود) میذاشتیم برا خوردن تغذیه هامون که زنگ تفریح فقط بازی کنیم. همیشه خدا هم آقای عصاری لپ یا به قول امروزی ها گونه منو گاز میگرفت، و وقتی میومدم خونه کلا نصف صورتم نبود (البته اون چیزی که من از خودم در ذهن دارم لپ بود نه گونه). از اونجایی هم که من صدای خوبی داشتم و در مهمانی ها بشون ثابت شده بود گهگاهی آواز یاران یاران و یا در مواردی کفتر کاکل به سر میخوندم تو کلاس. یادم هست یکروز آقای عصاری همون اوایل که بچه های کلاس اول باید تمرین کنند درست نویسی رو، تمرین نوشتن خط صاف (یه چیزی تو مایه های الف بود). من اونروز تند تند نوشتم سرکلاس و فوق العاده افتضاح بود. آقای عصاری وقتی دیدند تمرین رو، عصبانی شدند یه چشم غره رفتند و بعدم بعنوان تنبیه اونروز نذاشتند من تغذیه رو نصف کنم و کلا بداخلاق رفتار کردند. (الان به این نوع تنبیه و اثری که داره میگن از صدتا فحش بدتره). و البته همین باعث شد من برم کلاس خطاطی که چقدر کلاس خوبی بود با پسرداییم داش حسین و آقا مسعود عبدالرحیمی که دبیرستان هم دفتردار ما بودند و همیشه میگفتند و میخندیدند. خلاصه کلاس اول ما اینگونه به پایان رسید. الان از اون موقع بیشتر از ۱۵سال میگذره و هنوز خاطره شیرین آقای عصاری و آقای عبدالرحیمی و پسرداییم تو ذهن من هست.روزتون مبارک و همیشه سالم و سرحال باشید.

۷-حسین معصمی: یادش بخیر، سال سوم راهنمایی مدرسه ی ابوذر خب خیلی شیطون بودیم, دیگه اون سال اوجش بود.روز معلم بود.اونروزا برای روز معلم بچه ها میرفتن چند تا تخم مرغ میخریدن و ی سوراخ کوچیک روی پوسته اون میزدن تا زرده وسفیده تخم مرغ رو ازش خارج کنن و بجاش پر از گل و کاغذ رنگی کنن.معلم ریاضی مون آقای عبدالهی بود.معلمی سختگیر و یه جورایی خاص.وقتی ام موقه تنبیه میشد دیگه با کمربند مشکی دان نمیدونم چند آقای عبدالهی طرف بودیم.ولی از طرفی هم مدرسه امون توی درس ریاضی پیشرو همه مدارس بود.خلاصه روز معلم آقای عبدالهی با یه دست کت وشلوار نو تاکید میکنم نو نو,اومد مدرسه .ما کلاس سوم ب بودیم.یه اکیپ شیطون۵،۴نفره.آقا چشمتون روز بد نبینه یکی بچه ها بجای تخم مرغ پر از گل و کاغذ رنگی تخم مرغ راستکی😃یعنی زرده و سفیده دار زد سر در کلاس(البته بعد میگفت من بی حواسی این کارو کردم.آخه مگه میشه؟) که آقای عبدالهی زیر ورودی در وایساده بود.دیگه نمیگم چه اتفاقی افتاد.(آخ گوشم هنوز درد میکنه!!!)باتشکر از تمامی معلمان عزیزی که زحمت کشیدند برای یه همچین موجودات عجیبی روزتون مبارک.

۸- هادی افسر: ازابتداعاشق همکاری کردن با دوستان در نوشتن برگه های امتحانی بودم📝 کلا خراب رفیق بودم در امتحانات همیشه اونا سوالاتشون رو ازمن می پرسیدن ومنم مجبور بودم کل وقت امتحان رو به دوستانم اختصاص بدم و وقتی میخواستم خودم جواب هارو بنویسم وقت تموم بود واسه همین همیشه تک می شدم البته همیشه اسم وفامیلو زودتر می نوشتم چون یه وقتای اینقدر محو کمک کردن به دوستانم در امتحان می شدم که اسم وفامیلم یادم میرفت. جناب آقای شاهوردی از دبیران خوب درس شیمی بود ⚗🌡اما من میانه خوبی بادرس شیمی نداشتم واز شیمی فقط آزمایش هاشو دوست داشتم اینقدر نمیفهمیدم که یک بار لغت حلال (حل شدنی )⚗🌡 رو با لغت حلال (پاک )📿 رو اشتباه گرفته بودم واونجا به خودم گفتم نگاه کن دینی هم اوردن قاطی شیمی. عجب آدمایی هستند اینا خلاصه هی با خودم فکر کردم که گازco2 حلاله یا حروم اما با این نفهمی هنوز شیمی جذاب بود برام نه درسش بلکه معلمش که با جزوات وخط زیباشون همیشه منو جذب می کردند هنوزم که هنوز دارم فکر میکنم co2 حلاله یا حروم. ارادتمند هر چی معلمه.

۹- سید شهرام دادگستر: در آن سال های سخت جنگ دهه ۶۰ این آقای خلجی بود که با وجود محدودیت های رایج آن زمان به عکس یادگاری با دانش آموزانش اهمیت میداد. عکس ها را به تعداد بچه ها تکثیر و توزیع می کرد تا آن خاطرات خوش کودکی را جاودانه کند. سال هاست که از ایشان خبری ندارم. امیدوارم هر کجا هستند در پناه حق سلامت باشند. معلم عزیزم روزت مبارک. این عکس مربوط به اردوی آموزشی مربوط به درس “مزرعه گندم” می باشد. اردویی که در آن سال ها کاری بی فایده و خلاف باور عمومی تلقی می شد! دو سه نفر از همکلاسی های حاضر در عکس الان در قید حیات نیستند. روحشان شاد.

۱۰- سید فرزین عظیمی: مدرسه ای متفاوت به بهانه گرامیداشت روز معلم:
من دانش آموز مدرسه ای عجیب بودم، در مدرسه ما هر استاد چندین درس ميداد که شاید نسبتی با هم نداشتند اما فوق العاده کارآمد بودند هر استاد هم در س تئوری داشت و هم عملی که پاس داشت آنان شمه ای را خواهم گفت ما درس اعتقاد به امامت و بویژه سید الشهدا ع را از معلم هندسه آموختم آنگاه که در گرماگرم ارتباط صفحه و خط و هندسه توافقی یاد داد که باید چون خط صاف در صفحه عزاي حسین قرار گیری و زنجیر زنان عرض ارادت کنی وياد دهی که تنها هندسه ای که تمامی قضیه ها در آن اثبات میشود هندسه حسین است و بس و آنگاه درس تکمیل شد که معلم فیزیک در هیاهوی مکانیک و الکتریسیته و نیروی جاذبه در مبحث تعادل و اهرمها گفت تنها تکیه گاه که همیشه برآیند نیروها را بنفع تو رقم خواهد زد حسین است وبس یادم هست آنروز درس او را در انبوه عزاداران هيت که دست خود را تکیه گاه دها کت و ژاکت افراد قرار داده بود و نم نم می گریست آموختم، بعد نوبت درس تقوا و اخلاق اسلامی شد، این درس در کلاس ریاضیات جدید و مثلثات تدریس ميشد آنگاه که استاد متخلق واقعی ما بدور از تزویر با باور تمام ميگفت در صدر مبحث احتمال اگر گفتار شما شائبه غیبت را داشته باشد باید از آن اجتناب کرد و هیچگاه اجازه نداد با قید احتمال سخن نابجایی را در محضرش بگویییم، ما فرزند انقلاب بودیم و باید آن را هم می آموختیم درس انقلاب ما در کلاس جبر یا حسابان امروز تدریس ميشد معلم ما که خود از فرزندان دو آتيشه انقلاب بود به ما یاد داد که معادلات انقلاب آن روزها پیچیده تر از آنست که با یک فرمول مجذور درجه دو بتوان آن را حل کرد و باید حوصله کرد و هر مشکل را با معادله خود حل کرد او اولین بار یاد که علاوه بر دیکشنری انگلیسی حییم، انقلاب هم دیکشنری دارد و برای معنی برخی واژه ها مانند آزادی، عبادت، جهاد، حجاب…. باید به سراغ کتابهای مطهری رفت و معنای واقعی را آنجا جستجو کرد، چیزی که این روزها متاسفانه فراموش شده… ، یادش بخیر زنگ انشا، آنروز که در وصف خوانسار نوشته بود که بنا به قولی منشاء چشمه مرزنگشت سرچشمه در افوس فریدن است و در اثبات این ادعا اینکه کاه در رودخانه افوس ریخته اند و در سرچشمه در آمده است، اول ما واکنشی نداشتیم اما او مسخره کرد ما خندیدیم اما او عصبانی شد نهیب زد قدم هايش تند شد و صورتش قرمز، او یاد داد که مطالب را باید شنید اما قبل از تکرار باید آنرا سنجید، خرافه را باید دور ریخت حتی اگر تاریخ باشد. گاهی اوقات توفیق داشتیم که در میان کارزار رستم و سهراب ظاهر شویم و در نبرد اشکبوس گرز بدست بر بالین او حاضر شوییم یا در محضر حضرت مولانا و حافظ خوشه چين معرفت باشیم آری آن زنگ ادبیات بود که همه شور بود و احساس، ما آینده نگری، مسیولیت پذیری، اميد به فردا را اولین بار از میان دایره اربییتال و جدول مندليف دیدیم توسط استادی که برای اینکار با ظاهری آراسته وارد ميشد و با لباسی گچ آلود خارج، چقدر تلاش میکرد تا فردای ما را از میان آنهمه شلوغی آن روزها به ما نشان دهد تا تلاش کنیم و درست تصمیم بگیریم، بدون اغراق موفقیت امروز ما مرهون بخش عمده ای از درس آن روز اوست، عربی درسی است که خیلی ها آن را دوست ندارند اما عربی برای ما شیرین بود چون آنرا با بدیع ترین و بهترین تکنیک تدریس آموختیم معلم ما هم عربی یاد مياد و هم روش تدریس و تعلیم را با مهارتی وصف ناشدني ، اگر چه امروز او بابدنی نحیف در بستر بیماری قرار گرفته است اما همچنان در ذهن ما استادی شایسته جاوید خواهد ماند. شاید شما الان بگویید در مدرسه شما در کلاس بینش اسلامی چه چیزی را یاد دادند، معلم این درس یاد داد که رهروان راه پیامبر تفاخر نمیکنند، اهل تکلف نیستند، شان و مقام نمی خواهند، قرار نیست تکریم شوند و….. او از وظیفه دوستی با جوان ميگفت شوخی میکرد، مسئله شرعی جوان آن روز را یاد ميداد کسر شانش نبود که هم امام جماعت مسجد جامع شهر باشد با انبوه نمازگزار یا امام نماز مدرسه او یاد داد که یادگیری مسئله شرعی بر حیا مقدم است، هیچگاه نگفت که مسئله گفتن دون شان من است همه با او دوست بودند حتی آنانی که از نماز فرار ميکردند، روحش قرین رحمت باد، ما بين کلاسها زنگ تفریح بود، در زنگ تفریح مدرسه ما یاد مي داند که حالا بزرگ شدیم و باید صره را از ناصره تشخیص بدهیم ناظم با صلابت ما یاد داد که در خلوت آبخوری متروکه و باغهای اطراف و پشت دیوار بازار بالا برای پاکی و درستی تصميم بگیریم و از هر آلودگی و…

۱۱- آقای رضا خوب بخت: معلم شهید حاج جواد سید‌صالحی دبیری بسیار تلاشگر و دلسوز بود. ما در ویست ساکن بودیم و مرحوم سید‌صالحی معلم ما بود. گاهی می‌شد که ایشان در مدرسه زیاد کار داشت و شب به خوانسار برنمی‌گشت و در مدرسه می‌موند. یک روز عصر مادرم من رو فرستاد برم نون بخرم. داشتم می‌رفتم سمت نونوایی که دیدم آقای سید‌‌صالحی هم داره می‌ره سمت نونوایی. از روی احترامی که برای ایشون قایل بودم و جذبه‌ای که اون مرحوم داشت، ترسیدم برم نونوایی و رفتم تو کوچه قایم شدم تا ایشون نون بگیره و بره. کلی وایسادم و وقتی اون مرحوم رفت دویدم سمت نونوایی که از شانس بد نون تموم شده بود. با دست خالی رفتم خونه و به خاطر اینکه نون نگرفته بودم یه کتک سیر خوردم. خوب یادم هست روزی که اومد برای خداحافظی با بچه‌های مدرسه که عازم جبهه بشه، ما همه سر صف بودیم. خداحافظی کرد و رفت و از روی موتور دست تکون می‌داد. اینقدر بچه‌ها دوستش داشتند که سر صف موقع خداحافظی همه بدون استثنا گریه می‌کردند. (این خاطره پارسال در ویژه نامه همایش تجلیل از دبیران منتشر شده بود).

۱۲- آقای مهدی رفعتی: روز معلم و مدرسه رفعت یا شهید چمران
کوچک که بودم روز معلم صفای عجیبی برایم داشت مخصوصا دوران دبستان…آن وقت ها با هر هدیه ساده ای می توانستی از معلمت تشکر کنی و روزش را شادباش بگویی..فاصله خانه تا مدرسه نسبتا طولانی بود از خیابان شهدا تا مدرسه دکتر چمران یا رفعت…فکر می کنم نام رفعت را با تلاش عموی خدا بیامرزم به یاد شهید بهیار رضا رفعتی روی این مدرسه گذاشته شد…فاصله مدرسه تا خانه همیشه بهترین لحظات زندگیم در آن دوران بود.زمستانش با برف و سرسره بازی و بازی های زمستانه و پاییزش با برگ های زرد و نسیم پاییزی اش در ان گوچه های باغی و خاکی و بهار هم با صدای بلبل ها و شکوفه ها و عطر دل انگیزش…یک دنیا سادگی و صفا بود در این کوچه ها…روز معلم را با عطر یاس های ابیش به یاد می اورم. اصولا وقتی ۱۲ اردیبهشت ی شد کوچه های مسیر خانه تا مدرسه پر می شد از عطر یاس های ابی.وارد مدرسه که می شدی خیلی ها دستشان یک بغل گل یاس بود..مدارسمان ان وقتها شیفتی بود…یکسال روز معلم برایمان شیفت صبح بود و یک سال بعدازظهر…روز معلم و شاید تا چند روز بعد از ان رفتار معلم هایمان هم تغییر می کرد.چوب و شلنگ را به کناری می گذاشتند…شاید برای همین برایمان دلچسب تر بود…دقیق یادم هست اولین هدیه روز معلم را کلاس اول ابتدایی به اقای رامبد دادم…یک کتاب بود..کتابی که خودم هم هدیه گرفتم در جشن نیمه شعبان به خاطر اسمم ..کتابی بود درباره امام زمان حضرت ولی عصر(عج)…فکر کنم اقای علیرضا ایمانیان که یکی دو سال از من بزرگتر بود وقت صبحگاه در مدرسه هدیه ها را جمع می کرد و می گذاشت روی میزی به مناسبت روز معلم در حیاط مدرسه ..حتا رنگ کادو را هم یادم هست یک کادوی سفید با گل های ابی…چه روزهای خوبی بود..اکنون بچه های هم دوره من برخی هایشان معلم شده اند و در این گروه هم هستند ..روز معلم مبارک

۱۳- سید علیرضا صاحبی: با آقا مهدی رفتیم مسجد، می‌گفت می‌خوام بعد از سال‌ها دیداری باهاش تازه کنم. بعدِ نماز رفتیم پیشش، سر سجاده بودند، بعد از سلام و علیک آقا مهدی رو معرفی کردم. سریع شناختندش و اولین جمله ای که گفتند این بود: «بابا جان حلالم کنید، اگر کم گذاشتم براتون تو درس‌ها» با چشمانی که رنگ بارون گرفته بود. گفتگوهای بعدی رو یادم نیست در حد خوش و بش‌های معمول یک شاگرد با استادش ولی برام خیلی عجیب بود، مگه می‌شد تو درس دینی (یا همون بینش‌ها یا معارف اسلامی) بیشتر از این مایه گذاشت؟ مرحوم حاج آقا مرتضی علوی بسیار بزرگ منش بودند و در اوج فروتنی و تواضع. بگذریم، به یاد خاطرات ننوشتنی از بازیگوشی‌ها وشیطنت‌های صف‌های آخر نماز جماعت‌هایی مدرسه افتادم که تنها با جذبه حضور ناظم دوست داشتنی‌مان، آقای نقبایی، فروکش می‌کرد.

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *