MeAnsarianInterview (5)

گفتگو با دبیران: مصاحبه با آقای مسعود انصاریان، دبیر ادبیات از ۱۳۴۰ تا ۱۳۷۳

سرویس گفتگو-هادی زرتابی، سید حجت الله توکلّی، سیّد علیرضا صاحبی: بعضی از ساعت‌های عمر است که گذر آنها را احساس نمی‌کنی، یعنی آنقدر لذت بخش است که گمان نکنم جزو عمر انسان بنویسندش. عصر چهارشنبه ۲۰ام خردادماه ۱۳۹۴ برای ما سه نفر  اینگونه بود، همنشینی با دو استاد دوست‌داشتنی ادبیات دهه‌های قبل دبیرستان، آقای مسعود انصاریان و حاج آقا مجتبی ایران‌پور با همراهی آقای بیژن عصاری آموزگار هنرستان فنی آیت الله طالقانی. در انتهای این گپ و گفت صمیمانه، صادقانه به استاد گفتم: اگر ادبیات سال اول دبیرستان را با شما پاس کرده بودم، قطعه به جای ریاضی، ادبیات خوانده بودم! هنوز شعر سعدی علیه الرحمه با آهنگ وزین صدای رسای استاد در گوشمان هست: «شما راست نوبت بر این خوان نشست» شما را به خواندن ادامه این گفتگوی دلنشین  دعوت می‌کنیم.
MrAnsarian_O

– صحبتمان با تعریف از خوانسار و مفاخرش آغاز شد، از آیت الله سید محمد تقی خوانساری و سید احمد خوانساری تا مفاخر موسیقی، هنری، ادبی و … ، تا بحث رسید به استاد ید الله کابلی.
– ایرانپور: آقای کابلی رو می‌گید ، اون پسر برادر محمد اسماعیل بود. ایشون محمد اسماعیل بود او حج محمد آقای طالبی بود. سه تا برادر بودن. سال ۲۸ متولد خوانسار بوده و از خوانسار به عللی مهاجرت کردند. یک بار رفته بودم پیش (حج آقا حسین علوی ) کار مکه را انجام بدم. سال ۶۵ وقتی رفتم اونجا نشستیم و من و آقای مجتبی صانعی بودیم و یکی دیگه از رفقا. یک ژاندارم آمد و صورتشم صاف کرده بود آقای علوی برگشت گفت شما هم که بله. سابق دبیرا همه تحصیل کرده دانشگاه دولتی بودند.به دخترا می گفتم یا درس بخونید یا روپوش آشپزخانه به تن کنید.به پسرها هم می گفتم به گونه ای درس بخونین که بروید دانشگاه های مهم.نه دانشگاه … در کنار گور.
– انصاریان: دختر من دبیرستان ۱۷ شهریور درس میخوند. کلاس سوم یا چهارم بود.یک بار مطلبی را در درس ادبیات از من سوال کرد.جواب را بهش گفتم گفت بابا تو هم که بی سوادی.معلم ما به این شکل گفته اند.گفتم معلمت کیه گفت خانم فلانی.دوباره ورق زدم گفتم عزیزم تمامش اشتباهه.تمامش غلطه.بعد گفتم حالا فردا برو سر کلاس نگو پدرم اینو گفته بگو خانم میشه اینطوری هم معنی کرد؟ دیگه خانم معلم خودش فهمیده بود چه خبره.گفته بود اینم میشه گفت اصلا همین رو بنویسید.دو روز بعدش گفت بابا عجب کاری کردی.هر شب باید اینا رو معنی کنی من اونجا برای بچه ها بگم.حالا همون ها ظاهراً الان دکترا هم گرفتن.
– عصاری: زمانی که آقای انصاریان تدریس می کردند صدای ایشان تو محوطه با صدای رسا می آمد .داشتن گلستان سعدی را می خواندند اونجائی رسیدند که می گفت: « روستا زادگان دانشمند، به وزیرى پادشاه رفتند. پسران وزیر ناقص عقل، به گدایی به روستا رفتند.» بچه ها گفتند مثل فلانی ؟ گفتند آره مثل همون. بچه های هنرستان شیطنت خاص خودشون رو دارند.
– انصاریان: در سال ۷۳ با ۲۹ سال سابقه تدریس و ۱۸ ماه سابقه نظام و یک سال تربیت معلم ، بازنشست شدم.با سی سال و هشت ماه.در حالی که توانائی کار فراوان به اضافه تجربه فراوان داشتم و در وجود ما بود و می توانستین خدمت کنیم شوق به کار داشتیم علاقه مند به تدریس بودیم و گرنه ما در دامپروری هم استخدام شدم ولی نرفتم گفتند چرا نمیای گفتم می خواهم از محیط فرهنگ جدا نباشم .میخواهم فرهنگی باشم و تحصیلات خودم را ادامه بدهم.
– حالا جالبه ، اغلب دبیرانی که ما باهاشون صحبت می کردیم، متفق القول می‌گفتند آمادگی تدریس را داشتیم.
– انصاریان: خدا می داند من وجدان کاری داشتم اینگونه نبود که کلاس را به حال خود بگذاریم. من شب ها مطالعه می کردم چون علاقه مند بودم. کتاب های گلستان و بوستان ، قابوسنامه، کلیله و دمنه را مطالعه کرده بودم. من لغات مشکل اینها را در می آوردم و با هر لغت یک جمله می ساختم و این جمله را سر کلاس به صورت املا بیان می کردم. اون زمان واقعا به دستور زبان اهمیت می‌دادند، به عروض اهمیت می‌دادند، به املا اهمیت می‌دادند خلاصه این ها را به صورت دیکته برای دانش آموزان می گفتم یک صحفه دیکته که می نوشت ۵۰ تا ۶۰ لغت جدید داخلش بود. لغت هایی که در نثر کهن بود. دانش آموز هم با نثر قدیم آشنا می د هم با کتاب های معروف.بعلاوه در کنار لغت معنای آن را هم می گفتم.
– در حال حاضر شاید در سطح دانشگاه هم شاید دیگر استاد برای کلاس درس خود را آماده نمی کند. شما برای هر کلاس چقدر مطالعه داشتید؟
– انصاریان: من واقعا دوست داشتم علاقه داشتم ، نمی خواستم خودم بیسواد باشم .الان هم همواره در حال مطالعه می باشم.الان هم می نویسم .من دیباچه گلستان را حفظ بودم. الان که دانش آموزان من به من میرسند میگن صدای شما هنوز با اون لحن و آهنگ مخصوص در گوش ما هست. به خصوص دختر خانم ها. چون من علاوه بر ۱۷ شهریور کلاس های چهارم استاد مطهری را نیز تدریس می کردم. یه بارم سال ۷۰ ادبیات سال چهارم با من بود که دراون سال خیلی قبولی دادیم که مورد تقدیر با درج در پرونده قرار گرفتم. چه کاری انجام داده بودم اون زمان دستور زبان فارسی را تقسیم بندی کرده بودم ، اسم فعل حرف …. ۹ قسمت کرده بودم و هر قسمت را جداگانه برای آنها میگفتم مثلا عروض را بصورت فرم در اورده بودم اگر شعر را میگفتند مال سعدیه فلان را بنویسید اگر مال شاهنامست این وزن را بنویسید..
– عصاری:اهمیت نمیدن الان .جایگاه خوش رو پیدا کنه استاد های ادبیات معاصر وزیر شدند دکتر خانلری شکوفاترین دوران فرهنگ کشور همون زمان بود. افراد دعوت به کار میشدند و انها قبول میکردند و شرایط کاملا اماده بود.
– انصاریان: دیروز از من سوال میکردند حالا دوست دارید معلم باشید؟گفتم آخه با این شرایطی که الان هست ،حاکم بر بچه ها هرکدام یک مشکل دارند و برابر اون مشکل هزاران سوال دارند دیگه چه کسی علاقمند به معلمی است اون زمان به این شکل نبود.
– عصاری: بنیان تربیتی اخلاقی بچه ها تو خانواده ها شکل میگرفت تربیت میشدند الان اجتماع اون زمینه ها را نداره.
– ایرانپور: من اون موضوع رو ده سال پیش فهمیدم دبیرستان بیدهند، سه سال دبیرستان بود بعد شد راهنمایی. بعد ۵۹-۶۰ اومدیم دبیرستان شریعتی. نظامی داشتیم که بچه جرات نمیکرد سر جلو من بلند کند. تعزیه قودجان که می شد روز اول کلاس خالی شد تمام بچه های قودجان تیدجان باباسلطان رفته بودند تعزیه. فردا غایبهارا تو راهرو نگه داشتم .۱۳۳ تا محصل داشتیم .۴تا کلاس. برنامه صبحگاهی که تموم شد اینارار زدیم حسابی بعد یه نفر بود که ورزشکار بود اقای توحیدی از وسط منم از ابتدا .چوب تمام شد منم به مستخدم گفتم برو چوب بیار. گفت آقا میخای منو بزنی؟ گفتم بله. تا خواستم بزنم فرار کرد، گفتم ولش کنید خودش برمیگرده .بعدشم اومد عذر خواهی کرد.

هر وقت سر کلاس، اول محصل می‌گه برپا. هیچ وقت به محصل نگاه نکنید. برید جلو، برگردید، بگید بفرمایید. یه بار می‌بنی یکی پا نشده، شما اگر ببینید نمی‌تونید عکس العمل نشون بدید. پس نگاه نکنید. اگر ببینید و عکس العمل نشون ندید، به مرور بقیه هم این کار رو می‌کنند. قبل از کلاس از مدیرای مدرسه بپرسیدآدم‌های ناراحت کلاس کیا هستند. اینا رو بشناسید. برید ببینید اگر بد نشسته یا پاهاش بیرونه، محکم بزنید به پاهاش و بگید جمع کن پاهات رو. اینجا قهوه خونه نیست. خیلی خشن و جدی حرف بزندی. اونا حساب می‌برند.  ,

– آقای انصاریان کجا درس خواندید؟اجازه بدید از ابتدا شروع کنیم .چه سالی متولد شدید.
– انصاریان: بنده اردیبهشت سال ۱۳۲۰ متولد شدم .شعری هم خودم گفتم: «در سال ۱۳۲۰ آمد وجود هستم از نیست *** مسعود نهاده نام … تا کی قضا …» (با عرض پوزش این قسمت شعر در فایل ضبط شده قابل شنیدن نبود). ۱۳۲۶ رفتم مدرسه دبستان شاهپور چون سنم کم یک سال مستمع آزاد بودم کلاس چهارم یکسال مردود شدم سال ۱۳۴۴ دیپلم ششم ابتدایی را گرفتم بعد رفتم دبیرستان ،دبیرستان شاهپور منزل حاج جعفر احمدیان اینجا دبیرستان بودم مدیرشم مرحوم حاتم زاده بود که توسط مجاهدین خفه شد.
– ایرانپور: این اواخر خیلی تندرو بود.
– انصاریان: تا سال سوم دبیرستان سال ۱۳۳۷ سیکل گرفتم بعد علاقه مند به رشته ادبیات بودم. اون موقع آثار عطار مطالعه میکردم یا رباعیات خیام رو درجیبم داشتم اون زمان خونسار رشته ادبیات نداشت دو رشته بود ریاضی و طبیعی بالاجبار. پدرم راضی نشد منو به خاطر سن کم بفرسته به اصفهان ارتباط هم نزدیک نیست صلاح نیست همین جا بمون و بخون خلاصه موندم خونسار یکسال خوندم و مردود شدم یعنی نخوندم علاقه نداشتم یادمه آقای شاکری (خدا عمرش بده)یک موضوعی را تدریس میکردند اتحاد بود.گفت فهمیدی؟؟گفتم آره. گفت بخون. دوباره اشتباه خوندم. گفت فهمیدی گفتم آره دوباره هم اشتباه گفتم. گفت تو اجرت با کرام الکاتبینه برو بشین. سال ۱۳۳۸ فرستادندم اصفهان، اونجا رفتم دبیرستان کازرونی تو خیابان حافظ. اونجا دیپلم ادبی گرفتم. تو کنکور شرکت نکردم چون می‌دونستم آمادگی ندارم و قبول نمی‌شوم. رفتم نظام و ۱۸ماه یربازی بودم. در طول این مدت که سربازی بودم، اون زمان یک زبان انگلیسی بود ما می‌خوندیم به نام Direct Method (روش مستقیم) که بیشتر لغت داشت. در طول این ۱۸ماه همیشه پاس۲ اسلحه‌خونه را قبول می‌کردم، به خاطر اینکه اسلحه‌ها تو کوه‌ها و زاغه‌ها بود. مخصوصاً اونجا که بودم، دروازه قرآن شیراز، خلوت و آرام بودو همین طور که در طول این دو ساعت آرام راه می‌رفتم، لغات انگلیسی رو حفظ می‌کردم. طول مدت سربازی هم ابتدا اصفهان، بعد فرستادند تهران، از تهران فرستادند کرمانشاه، از اونجا رفتم مراغه. از مراغه فرستادند زنجان. زنجان داخل فروشگاه بودم با لباس شخصی. وقت کافی برای مطالعه داشتم. بازم دانشگاه نرفتم، چون آمادگی نداشتم. سال۴۲ رفتم تربیت معلم اصفهان قبول شدم. سال ۱۳۴۴ ابلاغ گرفتم برای گلپایگان. گلپایگان آقای مشیر لشکری رئیس دبیرستان بود. پرسید خوانساری هستی؟ گفتم بله. گفت می‌فرستمت خوانسار. گفتم متشکرم. اومدم خوانسار رفتم مدرسه شاپور. کنار رودخانه، روبروی منزل آقای ملکی. آقای محمود ابهری رئیس بود و آقای قاسمی و آقا ناصر صانعی همکارانم بودند. تا سال ۱۳۴۷بودم. سال ۴۷دانشگاه اصفهان شرکت کردم نفر ۸۱۶ ام شدم. رشته روانشناسی قبول شدم. دو سال خوندم دیدم با روحیات من سازگار نیست. تغییر رشته به ادبیات دادم. سال ۱۳۵۱ لیسانس گرفتم. بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم نمی‌تونستم همزمان در کلاس حضور داشته باشم. از طرفی ۳سال بیشتر سابقه خدمت نداشتم. تقاضای انتقال دادم. بهم خندیدن و گفتند آقای ابهری و آقای محمد حقیقی بیست سال سابقه خدمت دارند، با انتقالشون موافقت نشده. شما می‌خواید موافقت بشه؟! من گفتم مادرم بیماره و آسم داره، ایشون تحت تکفل بنده است؛ منم باید برم اصفهان و دکتر هم تایید کرده. نشد. یه نامه نوشتم به فرح از قول مادرم. ایشون هم جواب داد و نامه من رو پیگیری کردند، ولی با خودم گفتم اگر از این راه بخوام اقدام کنم، تقریباً یه سالی طول می‌کشه. یه عموزاده دارم، ایشون پیش مهندس شریف امامی بود، پست رسمی نداشت ولی در دفتر کار ایشون بود. رفتم پیشش و ماجرا رو گفتم، گفت الان ترتیبشو می‌دم. شریف امامی رئیس مجلس سنا بود و رئیس بنیاد پهلوی که بورس دانشجوها رو امضاء می‌کرد. رفتم پیش منشی جریان رو گفتم، گفت اینا رو که داری می‌گی رو کاغذ بنویس. نوشتم وایسادم دیدم ایشون اومد و رفت داخل اتاق. منم حالا بیروم منتظر. یه دو ساعتی نشستم، ایشون رفت. بعد از اینکه رفت منشی منو صدا زد و گفت: آقای انصاریان این نامه شما. نوشته بود: بنا به اظهار نامبرده خواهشمند است نسبت به انتقال ایشان موافقت، نتیجه را کتباً به مجلس سنا گزارش نمایید. نامه خطاب به مدیر کل اصفهان بود. قبل از اینکه این کارها را بکنم، رفتم پیش مدیر کل کارگزینی اصفهان، گفتم می‌خوام منتقل بشم. گفت ببین پسرم اگر من بخواهم همچین حکمی رو امضاء کنم باید یه ساطور بیارم اینجا دستم رو قطع کنم و فرداش از اینجا برم. من با ۲۰ساله‌ها موافقت نکردم، با تو موافقت بکنم؟! نامه رونوشت نوشته بود به آقای مشیر لشکری، بردم خونسار. بوسیله فرمانداری نامه رو بردم خدمت آقای مشیر لشکری، ایشون باید موافقت می‌کرد که گفت اطاعت می‌شه. نامه رو بردم پیش آقای نجفی، کارگزینی اصفهان، ببخشید اول بردم پیش آقای ذکایی مدیر کل، یه نگاهی به نامه کرد و یه نگاهی به من کرد و گفت ببرید پیش آقای نجفی. رفتم اونجا سلام کردم. نگاه کرد و به من گفت سلام. صبر کردم خلوت شد، گفتم آقای نجفی این نامه رو آقای ذکایی گفت تقدیم شما بکنم. گفت چرا تو آوردی؟ گفتم مستخدمشون نبودند. نگاه کرد و گذاشت زمین و یک دقیقه حرف نزد. گفت کجا می‌خوای بری حالا؟ گفتم می‌خوام برم همایون شهر. گفت باشه، تو تقصیری نداری، اینه! اینه! بعد گفت برو پیش آقای ایرانپور مسئول سپاه دانش و گفت آقای خداییان رئیس آموزش و پرورش همایون شهره. ایشون میاد با شما که با آقای خداییان معرفی بشید. رفتم پیش آقای ایرانپور، اون بنده خدا هم جلو پای من بلند شد و فکر کرد حالا مثلاً شریف امامی پسر عمه منه! خیلی احترام گذاشتند. گفتند بهترین مدارس که در مسیر باشه، مدیریتش رو بدید آقای انصاریان . گفتم نه آقای ایرانپور، اگر می‌خواید محبت بکنید جناب خداییان دستور بفرمایند به مدیر مدرسه‌ای که می‌خواید منو معرفی کنید، کلاس دوم ابتدایی رو به من بدند. گفت: مگه دانشجویی؟ گفتم بله. گفت پس فاتحه اون کلاس خوندست و درس تعطیله. گفتم نه، من یقیناً کار می‌کنم. خلاصه سال ۵۱فارغ التحصیل شدم. نفر سوم دانشگاه اصفهان شدم با معدل ۱۷ و خورده‌ای. تنها نمره‌ای که کم آوردم یکی زبان بود، خدا رحمتشون کنه، اینجا زمان ما آقا باقر علوی معلم زبان بودند و یکی هم آمار بود که کمترین نمره رو آوردم.
– کلاً علاقه‌ای به ریاضی نداشتید؟
نداشتم، یعنی بلد نبودم. الانشم بلد نیستم. چهار تا جمع زیر هم بکنم، ده مرتبه اشتباه می‌کنم. اون موقع می‌تونستم فوق لیسانس شرکت کنم، ولی زبان خارجه که امتحان می‌گرفتند، بلد نبودم. یک متن انگلیسی می‌داند به فارسی باید ترجمه می‌کردیم. من بلد نبودم. یه امتحان زبان پهلوی بود که اونم خیلی بلد نبودم. به خاطر زبان نتونستم متاسفانه فوق لیسانس شرکت کنم. یه مدت همایون شهر بودم و بعدش رفتم نجف آباد. در مدرسه راهنمایی نظام الاسلام تدریس می‌کردم. بعد منتقل شدم اصفهان و تا سال ۵۷در دبیرستان پهلوی همایون شهر خدمت می‌کردم. سال ۵۷ اومدم خونسار و خلاصه سرنوشت جوری رقم خورد که به لیسانس اکتفا کردم. در خوانسار بیشتر دبیرستان‌های دخترانه سال چهارم بودم و بعد به تقاضای شخصی خودم رفتم هنرستان. به خاطر اینکه یه مقدار ناراحتی قلبی گرفته بودم و مسیر خانه تا هنرستان رو پیاده می‌رفتم. از سال ۶۴تا پایان عمر خدمتم رفتم اونجا. بعد به من پیشنهاد ریاست آموزش و پرورش رو دادندکه قبول نکردم. ریاست دبیرستان رو پیشنهاد دادند که اون رو هم قبول نکردم. حتی رئیس جلسه امتحانات نهایی رو هم قبول نمی‌کردم. یک بار به زور بهم دادند و بعد هی اصرار کردند که بیا رئیس مدرسه بشو. گفتم آقا میدونید چیه، بگذارید من یه حرفی به شما بزنم. من اگر به خودم بود و قدرت داشتم یه نقبی، یه تونلی، از خانه تا مدرسه می‌کشیدم تا با کسی سر و کار نداشته باشم، حالا شما می‌گید بیا رئیس دبیرستان شو و هر روز با مردم سر و کار داشته باشم. تازه مردم اون زمان. من نیستم. اصلاً به من نمیاد. من یه آدم منزوی هستم. الانم همین حالت رو دارم. کمتر به جلسات می‌رم. یاد ندارم روز معلم رفته باشم.
– ایرانپور: البته این اشتباه است.
– انصاریان: بله، خودم تایید نمی‌کنم، ولی من اینجوری‌ام. ولی تو خونه بیکار نیستم، الان هم دارم قرآن رو بررسی می‌کنم و ترجمه‌اش رو گردآوری می‌کنم.
– ایرانپور: البته فرد باید تو جلسات و اجتماع شرکت کند. محاسن و معایب را ببیند و تذکر بدهد. اینکه آدم تو خونه بشینه درست نیست.
– انصاریان: بله، به این شکل هم افراط است.
– ایرانپور: این آقای انصاری ناصر خسروی منه. ناسر خسرو تا چهل سالگی در دربار بئد. خواب می‌بینه که بهش می‌گند تا کی در خواب غفلت؟ میگه چه کار کنم؟ راه کعبه رو بهش نشون می‌دند. این سفرش هفت سال طول می‌شکه. این سفرنامه رو بخونید. دانشگاه به ما مجانی این کتاب رو می‌دادند.
– انصاریان: یه داستان جالب دیگه هم دارد. میگه یه بار اومدم در خراسان کفشهام خیلی پاره بود. نشستم جلوی یه پینه دوزی گفتم گفتم این کفش‌های منو درست کن. گفت این کفش‌ها که دیگه چیزی نداره. گفتم حالا همین که هست. همینطور که منتظر بودم که کفش‌هام رو درست کنه دیدم که بالای بازار شلوغ شد. وقتی صدا به این کفاش رسید این درفش رو برداشت و رفت. نشسته بودم دیدم برگشت. دیدم نوک درفشش خونیه و یک چیزی چسبیده بهش. گفتم برا چی رفته بودی؟ این چیه؟ گفت یه شیعه رو اونجا گرفته بودند، مردم با دشنه، چنگ و ناخن و درفش به جون اون افتاده بودند و داشتند تیکه تیکه اش می‌کردند؛ من هم رفتم اینو کندم تا ذخیره آخرتم باشه. اون زمان همه مردم سنّی بودند مردم. زمان صفویه اونم رو اصل وحدت ملّی و سیاسی شاه اسماعیل شیعه را مذهب کرد. شما اگر زندگی شاه عباس را دو جلد است، بخوانید که توصیه می‌کنم حتمن بخونید، می‌بینید شاه عباس چه جنایت‌هایی کرده.
– آقای انصاریان شما گفتید سال۷۳ با وجود اینکه قادر به تدریس بودید، بازنشست شدید.
– انصاریان: ما رو به اجبار بازنشست کردند و بعد حق التدریسی گرفتند. بعد هم که بازنشست شدم دو، سه سالی خانه بودم. یک وقت دیدم به من زنگ زدند از حوزه علمیه آقای ابن الرضا، ببخشید از صندوق قرض الحسنه به من زنگ زدند، گفتند: آقای انصاریان، گفتم بله. گفتند حاج آقا گفتند تشریف بیارید صندوق. گفتم من با حاج آقا ابن الرضا ارتباطی ندارم، احتمالاً اخوی بنده ور می‌خواند. گفت مگه شما آقا مسعود نیستی، گفتم چرا. گفت شما رو می‌خواند تشریف بیارید اینجا. گفتم در ارتباط با چه مساله‌ای؟ گفت نمی‌دونم. بلند شدم رفتم برای بار تو صندوق قرض الحسنه تو یه اتاقی دیدم یه عده نشستند. منم رفتم نشستم گفتم در خدمتتون هستم. امر فرموده بودید بیام خدمتتون، اومدم. گفت من از شما و کارهای خیر شما مطلع هستم. اگرچه شما با من زیاد رابطه خوبی نداری ولی این کار از شما ساخته است. اگر شما قبول کنید خیری رو به مردم رسوندید و حقتون رو به مردم ادا کردید. گفتم بفرمایید. یه آقای به نام خوانساری‌ گفت قصد داریم مرکز ایتام درست کنیم و شما ور از تهران به ما پیشنهاد دادند. آقا غفاری هم گفت ما هر چی پول بخواید به شما می‌دیم. گفتم آقای غفاری در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. من ۵۰سال عمرم رو صرف خدمت به زن و بچه‌ام کردم، اجازه بدید ۵روز باقی مونده رو به خاطر خودم کار کنم. من پول نمی‌خوام و مجانی هم میام، احتیاجی به فکر کردن هم نداره. فقط یه شرط ارم، من حساب ریاضیاتم ضعیفه. نمی‌تمنم حساب و کتاب کنم. یک نفر تقبل کنه. گفتند اون با ما. ۱۲سال تو صندوق بودم و حرام زن و بچه من باشه اگر یک قرون پول از اونجا گرفته باشم. چرا خودم پس انداز می‌کردم و یه بار یه وام گرفتم. قبل از اینکه برم اونجا عضو شورای مشارکت‌های بهزیستی بودم. نه خودم، از دیگران می‌گرفتم، خب مورد وثوق مردم بودم، الانم هستم. الان مرتب برای من پول میاد و من هم می‌دم به نایزمندها. چند روز پیش یه آقایی دو تا گوسفند کشته بود، بدون اینکه بگه آورده بود. من پایین یه فریز دارم مخصوص این کارها. اسامی اکثر نیازمندهای خوانسار رو هم دارم. از پارسال تا حالا نمی‌تونم برم. کشش ندارم. الان همین ناراحتی قلبی رو دارم، هم سرطان پروستات دارم. ولی با این وجود رو کارهای دیگه تمرکز کردم. مطالعه می‌کنم، می‌نویسم و … تا ببینم چی پیش میاد. تسلیم رضای خدا هستم.
– چه سالی ازداج کردید؟
– انصاریان: سال ۱۳۵۹٫ در سن چهل سالگی ازدواج کردم. نمی‌خواستم هم زن بگیرم.
– ایرانپور: عرض کردم، ایشون ناصر خسروی منه.
– انصاریان: خب دیگه، مقدر اینطوری خواست برای ما. خانمم بسیار محترم، با وقار، سنگین، مودب و تحصیل کرده است. ایشون هم دبیر بوده. سال‌های سال اینجا در دبیرستان دخترانه تدریس می‌کردند. خواهر آقا عطای خسروی هستند. پدر بسیار محترم و با سوادی داشتند.
– آقای انصاریان معلم بچه‌های خودتون هم بودید؟ اگر معلموشن بودید آیا فرقی با بقیه بچه ها داشتند؟
– انصاریان: نه معلم بچه‌ها نبودم. ولی اگر معلم اونها بودم ابداً فرقی نمی‌گذاشتم. کما اینکه معلم بچه‌های خواهرم بودم. یه کمی اومدند سر کلاس بر خلاف روال کلاس عمل کنند، به شدت باهاشون برخورد کردم. گفتم بندازیدشون بیرون از کلاس. بعد اومدم بهش گفتم هیچ فرقی نداری با دیگران. من سر کلاس خیلی جدی بودم. خیلی جدی و شاید خشن. البته اینجوری ایجاب می‌کرد ولی کلاس‌هام خسته کننده نبود.
– میشه در مورد کلاس‌هاتون بیشتر توضیح بدید. اول سال چه جوری شروع می‌کردید؟
– انصاریان: من یه استاد داشتم به نام دکتر شریعتی در اصفهان. ایشون می‌گفت هر وقت سر کلاس، اول محصل می‌گه برپا. هیچ وقت به محصل نگاه نکنید. برید جلو، برگردید، بگید بفرمایید. یه بار می‌بنی یکی پا نشده، شما اگر ببینید نمی‌تونید عکس العمل نشون بدید. پس نگاه نکنید. اگر ببینید و عکس العمل نشون ندید، به مرور بقیه هم این کار رو می‌کنند. همچنین قبل از کلاس از مدیرای مدرسه بپرسیدآدم‌های ناراحت کلاس کیا هستند. اینا رو بشناسید. برید ببینید اگر بد نشسته یا پاهاش بیرونه، محکم بزنید به پاهاش و بگید جمع کن پاهات رو. اینجا قهوه خونه نیست. خیلی خشن و جدی حرف بزندی. اونا حساب می‌برند. بعدشم می‌خواید تدریس کنید، این کتابها محتوی نداره. حالا می‌رید می‌بینید.
– ایرانپور: تازه اونوقت محتوی داشت … .
– انصاریان: از گلستان و کلیله غافل نشید. بعد کتاب رو نگاه کنید، آروم نگذارید رو میز. خیلی خشن و جدی پرت کنید روی میز. یک هفته شما این کار رو بکنید، کلاس دیگه در اختیار شماست. یک سال راحتید. من همین روش رو به کار می‌بردم. یه بار یه معلم تازه‌کار آمده بود هنرستانو مهندس حبیبی رئیس بود. بچه‌ها معلم رو کاریش کرده بودند که اومد دفتر و نشست به گریه کردن. زن خورد و آقای حبیبی رفت تو اون کلاس و گفته بود خیلی ادعای شجاعت می‌کنید، خیلی پهلونید، اگر مردید و می‌خواید مردیتون رو نشون بدید تو کلاس آقای انصاریان فقط بلند سرفه کنید. خیلی کلاسم جدی و خشن بود، با این حال نه دست به چوب بردم و نه به کسی توهین کردم. با سواد هم می‌رفتم سر کلاس. گلستان رو از حفظ می‌خوندم. بچه‌ها فهمیده بودند که من نقطعه ضعفی ندارم. الان خیلی خانم‌ها رو می‌بینم که می‌گند هنوز صدای شما تو گوش ما هست.
– عصاری: من تو کارگاه‌های هنرستان تدریس می‌کرد، صدای آقای انصاریان می‌آمد. صداری رسایی دارند.
– آموزش و پرورش از اون زمان فیلم و بایگانی نداره؟
– انصاریان: اون زمان به این چیزها اهمیت نمی‌دادند. الان هم نمی‌دند. شاید این کار شما، اونها رو به یه حرکتی تشویق کنه.
– استاد، به نظر شما چرا نسل طلایی دبیران دیگه تکرار نمیشه؟
– انصاریان: برای اینکه دیگه به معلم بها ندادند؛ الان معلم برود تحت نظر کدام حوزه یا کدام استاد تحصیل بکند؟ متاسفانه اونهای هم که در راس کار بودند، این تعهد کاری رو نداشتند. یکی دیگه اینکه بچه‌های امروز دیگه بچه‌های سابق نیستند. علم و تکنیک ارزش قبل رو نداره. یک زمان پدرها نقش پدرسالاری داشتند، پدر هم دشمن زندگی خودش نبود که، آگاهی‌های داشتو اون رو در اختیار فرزند قرار می‌داد. بچه‌ها هم قبول می‌کردند. بچه‌ها از خانواده تربیت می‌شدند یا آماده تربیت می‌شدند. رفتار جامعه هم غیر از حالا بود. اینهمه تظاهر نبود، اینهمه حقه‌بازی نبود. پول معیار سنجش همه ارزش‌های انسانی نبود. چیزی که می‌گفتند با چیزی که عمل می‌کردند، تطبیق می‌کرد. اینها از بین رفت و نتیجه این شد. حالا ما داریم می‌ریم جلو، ولی نه به سوی مدینه فاضله.
– چه توصیه‌ای برای دبیران فعلی مشغول کار دارید؟
– انصاریان: آخه چه توصیه‌ای می‌تونم داشته باشم که گوش بدند، وقتی مایه نباشه. وقتی معلمی سرکلاس موبایلش رو بده به دانش‌آموز بگه با خانمم حرف بزن و بگو من سر کلاسم، چه انتظاری می‌شه داشت از این معلم و از این کلاس. دیگه به هم خورده.
– عصاری: نتوانستند رسانه رو با نیازهای جامعه تطبیق بدند.
– انصاریان: دیگه دوره مشورت کردن گذشته. امروز دیگه بچه‌ها، ما بزرگترها رو تحویل نمی‌گیرند.
– دلایل موفقیت خودتون رو چی می‌دونید؟
– انصاریان: سال‌ها پیش نظام خانوادگی بر مدار پدرسالاری می‌چرخید. پدر خودش فرمان پذیر پدرش بود و … . امروز پدر فرمان‌پذیر زن و بچه‌هاشه. می‌گند جامعه متحول شده، خب قبوله، جوان‌ها با کوهی از مشکلات روبرور هستند. درسته برای هر کدوم از این مشکلات هم سوالات متعددی دارند که ما الان با وسایل ارتباطی کمتر سر و کار داریم و کمتر می‌تونیم پاسخگوی سوالات اونها باشیم. اینکه رو ما حساب نمی‌کنند. البته پدر خانواده نباید مثل سابق متوقع باشه که اون چیزی که می‌گه همه بپذیرد. من خودم بارها به بچه‌ها گفتم شما از من الان بهتر فکر می‌کنید. اینطور نیست که من بتونم شما رو نصیحت کنم. چرا؟ شما مطالعه و تحقیق می‌کنید، با جامعه مأنوس هستید، مردم رو می‌شناسید. ما مردم زمان خودمون رو می‌شناسیم، با خصوصیات اون زمان. ما از مردم امروز به اندازه شما شناخت ندارم، بنابراین انتظار که اونچه می‌گیم، شما بپذیرید. امّا یک مطلب رو به شما می‌گیم، اگر شما علم و تکنیک دارید، ما هم تجربه داریم. این خوشبختی وقتی پیش میاد که شما اون علم و تکنیک و آگاهی رو با تجربه ما در یک خط قرار بدهید و مستقیم برید جلو و عمل کنید. اونوقت ببینید ما به کجا می‌رسیم. متاسفانه اینطور نیست. به هر حال زمانه اینطور شده، نه تنها در اینجا بلکه کل دنیا اینجوری شده، بخصوص در انگلستان.
– استاد یک خاطره خوب تعریف کنید.
– انصاریان: چی بگم …، اون موقع من سر کلاس جدی بودم و اونجور با بچه‌ها برخورد می‌کردم.
– از اینکه اون برخورد جدی رو داشتید پشیمون نیستید؟
– انصاریان: نه، نه … بچه‌ها می‌فهمیدند و الان هم که من رو می‌بینند می‌گند کلاس شما رو یادمون نمی‌ره. خانم من هم همین روش رو داشت. یک روز من رفتم سر کلاس به جای ایشون. رفتم دیدم کلاس آشفته است و همه درهم برهم، هر کی یه جا نشسته. گفتم چرا کلاس اینجوریه؟ گفتند آقای انصاریان قبل از شما خانم خسروی اینجا بودند، ما فرصت نفس کشیدن هم نداشتیم. ایشون رفتند، حالا داریم یه کم استراحت می‌کنیم. گفتم باشه میرم بیرون یه کم بیشتر استراحت کنید. بعدشم بهشون گفتم، بچه‌ها ببینید، این خانم خسروی یک ساعت میاد سر کلاس شما، شما رو به چه روزی می‌اندازه، دعا کنید برای من، ببینید با من چکار می‌کنه، من چه تحملی دارم. (استاد با صدای بلند می‌خندند).
– خاطره بد بفرمایید.
– انصاریان: اصلاً ندارم. همشون خوب و دوست داشتنی بودند. الان هم دوستشون دارم. برای اینکه قدرشناس بودند. الان خانم‌هایی به من می‌رسند با دختر بزرگشون، با دامادشون و … ، به من سلام می‌کنند. می‌گم سلام، میگند من رو می‌شناسی؟ می‌گم فکر کنم شما یه روز معلم من بودید. می‌گند آقای انصاریان ما شاگرد شما بودیم. یادتون هست یه روز برف زیادی اومده بود و ادامه داشت. شما سرکلاس گفتید من فردا امتحان می‌گیرم. من بلند شدم گفتم آقا حالا گر برف اومد و ما نتونستیم بیایم امتحان بدیم چه کار کنیم؟ گفتم هیچ کاری نکنید، تونیل بزنید و بیاید، من امتحانمو می‌گیرم؛ چه شما باشید، چه نباشید. گفت هنوز این تو ذهنم هستن، من اون شب تا صبح نخوابیدم که فردا چه کار کنم. هی نگاه می‌کردم به آسمون، مادرم می‌گفت چته؟ به مادرم گفتم اینجوریه، مادرم گفت نترس، یه چیزی گفته، گفته بود این غیر دیگرانه، هرچی گفت همونه.
– دانش‌آموزی هست که تو ذهنتون مونده باشه؟ شاخص بوده باشه؟
– انصاریان: باید فکر کنم … برادران محمد خانی شاگرد من بودند، یکیشون دکتره، یکیشون مدیر کلّه، یکیشون جراحه. خیلی‌های دیگه هستند که الان موقعیت‌های خیلی خوبی دارند و قدرشناس هم هستند. از خانم‌ها زنگ می‌زنند و روز معلم رو به من تبریک می‌گند. چه به من، چه به خانمم. خانم عافی، همسر آقای مدنی، خانم سعادت‌یار و خیلی دیگه از خانم‌ها.
– چند سال دبیرستان شریعتی تدریس می‌کردید؟
– انصاریان: سال ۵۷تا۶۴ در مدارس مختلف بودم که شریعتی هم شاملشون می‌شد.
– اون زمان مدیر مدرسه سرهنگ بقایی بودن، نقش مدیر رو تو مدرسه چطور می‌دونید؟
– انصاریان: من باهاشون خیلی ارتباط نداشتم، می“رفتم سر کلاس، زنگ که می‌زدند اغلب مستقیم می‌رفتم خونه. کمتر می‌رفتم دفتر. در طول خدمتم رئیس فرهنگ رو اصلاً نمی‌دیدم. خدا می‌دونه نمی‌شناختمشون. با مدیر ارتباطی نداشتم. البته با برخی مدیرها چرا، یه مدت آقای علایی مدیر مدرسه شهید مطهری بودند، یه خانم صادقی هم مدیر مدرسه ۱۷شهریور بودند، مدیر خوبی بودند. هنرستان هم معلومی می‌رفتم و می‌آمدم، آقای حبیبی پسر خیلی خوبی بود.
– ایرانپور: من خیلی با ایشون رفت و آمد ندارم، به خودم اجازه نمی‌دم با بزرگان همنشین باشم، گاه و بیگاه ایشون تشریف میارند من در خدمتشون هستم. این دیگه شکسته نفسیه، با اون قلدری که ایشون داشتند، این دیگه شکسته نفسیه.
– الان که از کلاس‌هاتون گفتید، دارم فکر می‌کنم من دوست داشتم سر کلاس شما باشم یا نه؟
– انصاریان: یقیناً دوست داشتی.
– ایرانپور: اونو باید امتحان می‌کردی …
– انصاریان: شاید کلاسم جدّی بود ولی خسته کننده نبود. شیرین‌ترین کلاس‌ها رو داشتم. بلافاصله شعری متناسب با سّن شما می‌خوندم، مطابق با احساس شما. از حافظ، از سعدی و … و شما رو از خستگی خارج می‌کردم. من برگه امتحانی رو هیچ وقت تصحیح نمی‌کردم. چون افراد رو می‌شناختم. ده تا برگه رو نگاه می‌کردم، دو تا جوابو رو کاغذ می‌نوشتم. بعد هم می‌آمدم می‌گفتم: این امتحانه شما دادید. این جواب سواله که شما به من دادید. اون فردی که این رو نوشته بود، خودش می‌دونست کی رو می‌گم. با خودشون می‌گفتند این برگه‌ها رو سعی می‌کنه. در صورتی که تصحیح نمی‌کردم. نمرمم از ۱۳-۱۴ بیشتر نبود. برای اینکه جمع کردنش آسون باشه.
– استاد یه چند نفر رو اسم می‌بریم، شما در قالب یک یا چند جمله احساستون رو بیان کنید.
* آقای شاکری: ایشون استاد بنده بودند، یک سال چهارم ریاضی مردود شدم. ایشون دوّم دبیرستان هم به ما جبر درس می‌دادند، اونم خدا خدا می‌کردم دیرتر بیاد سر کلاس و منم نبره پای تابلو. اونم می‌دونست من هیچی بلد نیستم، کاری به کارم نداشت. مستمع آزاد بودم.
* حاج مجتبی صانعی: همکار خوب ما بودند.
– ایرانپور: من و آقای انصاریان متولد ۱۳۲۰ هستیم، ایشون متولد ۱۳۱۸ هستند.
* آقای بدیعی: معلم بسیار خوبی بودند در درس شیمی.
– عصاری: می‌دونید معلم شیمی قبل از آقای بدیعی کی بود؟ آقا محمود اسدی.
* آقای ساعدی: ایشون وقتی از کلاس می‌اومدند دفتر، به خانم قنادی می‌گفت به خانم میراحسنی بگو دو، سه دقیقه دیرتر زنگ کلاس رو بزنه، ولی عوضش از اون طرف وامیساد تا درس رو تموم کنه و می‌گفت شانس منو ببین این همه منت می‌کشم باز از اون ور باید وایسم. ببینید بد بهمون نمی‌گذشت، همه خونگرم بودند، پراکندگی نبود.
– فرق کلاس‌های دخترانه و پسرانه چی بود؟
– انصاریان: کلاس‌های دخترانه مشکل‌تر بود اداره کردنش. سر کلاس پسرانه می‌شد خیلی حرف‌ها رو زد و جدی‌تر هم عمل کرد. دخترانه دو بار که صدا می‌کردی تموم بود دیگه. زیاد لازم نبود شخصیت تصنعی به خودت بگیری. زمانی که می‌خواستم خانمم رو عقد کنم، ایشون دختر برادرشون شاگرد من بودند که الان همسر دکتر سرشتی هستند، ایشون شب گریه کرده بود که عمّه مبادا این کارو بکنی؛ این می‌کشدت؛ این معلم من بود، من می‌شناسمش، عمّه تو رو خدا این کار رو نکن.
– ما از صحبت و همنشینی با شما سیر نمی‌شیم، ولی نمی‌خوایم بیشتر از این خستتون کنیم، در پایان هر صحبتی دارید به عنوان حسن ختام و یادگاری مصاحبه بفرمایید.
– انصاریان: من تک بیت جالب زاید حفظم و در دفتر خودم یادداشت می‌کنم؛ مخصوصاً سبک هندی رو. چندتاش رو براتون می‌خونم.

سیمین بهبهانی:
یارب بر خلق ناتوانم نکنی *** در بوته ی صبر امتحانم نکنی
از طعنه ی دشمنان مرا باکی نیست *** مستوجب رحم دوستانم نکنی


وفا زگل مطلب، چون كه زاده خـــار است *** همیشــــه در پـی آزار بلبـــل زار اســـت
نجیب زاده مخلص در این زمان خوار است *** چرا كه تازه به دوران رسیده بسیار است


غزلی از استاد باستانی پاریزی:
باز شب آمد و شد اول بیداری ها *** من و سودای دل وفکر گرفتاری ها
شب خیالات و همه روز تکاپوی حیات *** خسته شد جان و تنم زین همه تکراری ها
در میان دو عدم این دو قدم راه چه بود *** که کشیدیم در این مرحله بس خواری ها
دلخوشی ها چو سرابم سوی خود برد ولی *** حیف از آن کوشش و طی کردن دشواری ها
نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند *** تنگی سینه و کم خوابی و بیماری ها
سرگذشتی گنه آلود و حیاتی مغشوش *** خاطراتی سیه از ضبط خطا کاری ها
کورسویی نزد آخر به حیات ابدی *** شمع جانم که فدا شد به وفاداری ها


این شعر رو هم از بوستان سعدی براتون می‌خونم، خیلی زباست و حکایت حال و روز ما:
شبی در جوانی و طیب نعم *** جوانان نشستیم چندی بهم
چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی *** ز شوخی در افگنده غلغل به کوی
جهاندیده پیری ز ما بر کنار*** ز دور فلک لیل مویش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود *** نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جوانی فرا رفت کای پیرمرد *** چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
یکی سر برآر از گریبان غم *** به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت *** جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد *** چمیدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خوید *** شکسته شود چون به زردی رسید
بهاران که بید آرود بید مشک *** بریزد درخت گشن برگ خشک
نزیبد مرا با جوانان چمید *** که بر عارضم صبح پیری دمید
به قید اندرم جره بازی که بود *** دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر این خوان نشست *** که ما از تنعم بشستیم دست
چو بر سر نشست از بزرگی غبار *** دگر چشم عیش جوانی مدار
مرا برف باریده بر پر زاغ *** نشاید چو بلبل تماشای باغ
کند جلوه طاووس صاحب جمال *** چه می‌خواهی از باز برکنده بال؟
مرا غله تنگ اندر آمد درو *** شما را کنون می‌دمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت *** که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
مرا تکیه جان پدر بر عصاست *** دگر تکیه بر زندگانی خطاست
مسلم جوان راست بر پای جست *** که پیران برند استعانت به دست
گل سرخ رویم نگر زر ناب *** فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از کودک ناتمام *** چنان زشت نبود که از پیر خام
مرا می‌بباید چو طفلان گریست *** ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست
نکو گفت لقمان که نازیستن *** به از سالها بر خطا زیستن
هم از بامدادان در کلبه بست *** به از سود و سرمایه دادن ز دست
جوان تا رساند سیاهی به نور *** برد پیر مسکین سپیدی به گور

MeAnsarianInterview MeAnsarianInterview (5)

 تصویر مکتوبات استاد از گردآوری ترجمه های قرآن:MrAnsarianTafsir

6+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *